۱۳۸۶/۱۱/۴

هويت سازي به مثابه حقيقت يابي

پویا شریفی
بي ترديد آن جرياني كه در جامعه ما درحال گذراست نمايانگر وضعيت مناسب و رو به پيشرفتي نيست و جامعه ايراني دوران افول خود را در حال سپري كردن است و به هر سوي سه گانه سياست، اقتصاد و فرهنگ نگاهي بي افكنيم شاهد رشته ي از مكافات، رنج ها ودرد ها هستيم؛ سخن كوتاه، در اين برهه از اوان، جامعه ايراني، جامعه بيمار گونه ايست. دانشجويان وساير اقشار انديشمند جامعه، با توجه به تخصص و تبحرايشان، دست به آسيب شناسي و تحليل چالش هاي فعلي اجتماع مي زنند و به تبع آن علاج و چاره مشكلات را در همان حيطه مي نگرند. لذا تعابير و تفاسير آنها محدود به جز نگري حوزه ايشان مي گردند و نهايتا نمی توانند سنتزي براي حل مشكلات چند وجهي جامعه پيچيده ما بيابند. رويكرد تك بعدي نه تنها گرهي را از مشكلات ما باز نمي كند بل موجب فضاي متصلب، متعصب و كليشه اي مي گردد. به زعم راقم اين سطور براي يافتن راه حلي صواب براي مكافات هاي متعدد جامعه، نياز مبرم به كلي نگري ملازم با جزء نگري، خصوصا در مورد معضلات انساني و اجتماعي جامعه، نيازمند سعه نظر بيشتري هستيم.
در حال حاضر، تصادم قشر روشنفكر با مسائل بنيادي وحياتي جامعه، در برگيرنده زايش پاراديم هاي كاركردي و واقع بينانه نيست و به تبع آن شاهد جدل هاي انتزاعي و ناكارآمد هستيم. بيش از آنكه حل مشكلات اساسي اجتماعي و فرهنگي ما نياز به تنازع هاي نظري بي سرانجام داشته باشد به توليد و تبيين انديشه هاي بكر مبتني بر شرايط زمان محتاج است. گرچه در زمينه هاي معضلات اجتماعي به توسط روشنفكران كارهاي كثيري صورت گرفته است ليكن با كمي تدقيق متوجه مي شويم براي افاده ازدستاورد هايشان با دو مشكل روبرو هستيم، اولا دسترنج آنها فاقد تنوع در ارائه راحل است. ثانيا عاري از هرگونه رويكرد كاركردگراست و حقايق فعلي جامعه ما مطابقت ندارد. زمانيكه با خلا وجود سنتز كلي براي مرتفع ساختن مشكلات روبروايم خواه ناخواه مصرف گرا مي شويم و در نتيجه، در يك دور باطل در حال چرخيدنيم و نتيجه اي جز فزوني يافتن جزم انديشي در مورد مسائل گوناگون، شاهد تبارز امر ديگري نيستيم. في المثل در مورد حقيقت و ماهيت مقوله ي همچون هويت، در قالب هاي گوناگون ملي، ديني، سياسي و قومي سخنان كثيري براي بسط و قبض آن از زوائد گوناگون رانده شده است و كمااينكه هنوز در نوشتارهاي گوناگون به تبار شناسي و سنخ شناسي در درون اين موضوع برخورد مي كنيم، ليكن باز هم شاهد آنيم كه در اين حوزه پيشروي نداشته ايم ودر يك نقطه ايستاده ايم و كماكان شاهد نظرات بكر و مشكل گشا در اين زمينه نيستيم و اكثرا همان صحبت هاي كليشه اي كه مشرب آنها نمي تواند به جز رويكرد همراه با جمود و تعصب، امري ديگري را برآنها لحاظ كرد. در حال حاضر سخن راندان در ارتباط با هويت تنها و تنها مختص به يك ارزيابي و مقوم ارزشي و اخلاقي اختصاص يافته است؛ يا هويت ايراني و ملي ما آنچنان باعث بزرگواري و افتخاراست كه در حال حاضر مي توان با رجعت به آن، جملگي مشكلات ما حل شود و يا آنقدر خار و نازل است كه جاي هيچ گونه تكيه به آن نيست. بيشتر سخنان در اين ارتباط، دائر بر برتري طلبي و اشارت به تضادهاي فرهنگي و تمدني و از رويكرد كاركردي به مقوله هويت تهي است. لذا در اين مقوله همچون مقولات ديگر، در تحقيق و تفحص صورت گرفته، نياز مبرم به دگرديسگي داريم تا مسائل اجتماعي و فرهنگي ما به رشد و نوزايي نائل شوند.
از اين رو پرداختن به مسائلي همچون هويت نيازمند تدقيق و ژرف انديش فراواني است. بنا دارم در اين مقال به بحث مغفول مانده اي هويت سازي كاركردگرا در جامعه بپردازم. چه بسا با توجه به گستردگي و اهميت اين بحث، حق مطلب را به گونه ي شاينده ادا نگردد.
بحث را با چند پرسش ابتدايي آغاز مي نمايم. تعريف و تصويري كه از مضامين هويت يا هويت بخشي يا هويت طلبي يا هويت سازي در اذهان م اوجود دارد، چيست؟ آيا انسان فاقد هويت، قادر به زيستن در جوامع امروزي است؟ زمانيكه از يك فرد در مورد هويت استنطاق مي گردد كدام وجه(فردي و اجتماعي) او را مورد سوال قرار مي دهيم؟ گرچه اين موضوع وسيع را به دو فعل پرسشي نمي توان محدود كرد لاجرم براي روشنگري بيشتر و مشخص ساختن حدود و ثغور بحث، اين پرسش را مطرح مي كنم؛ هويت يك انسان به كيستي ما رجعت مي يابد يا به چيستي ما؟ آيا اگر شخصي به صرف آنكه در آن كشور به دنيا آمده و زبان آن را فراگرفته است، مي تواند هويت آن كشور را بستاند؟ فرهنگ، خلق و خوي، هنر، تاريخ، موسيقي و مرام آن كشور مترتب بر شناسنامه افراد نيست؟ مسلما بايد به سوالات پيش الذكر جواب كامل و مكفي داده شود، تا مسير براي ايجاب معرفت نسبت به هويت ايراني هموار گردد.
يكي از تمايزات اصلي انسان با ساير موجودات، هويت خواهي ايشان است. زيرا آنچه براي انسان ها داراي اهميت و ارزش فوق العاده و همچنين بسياري از بن بست هاي خويشتن را با آن حل مي نمايند و تعداد كثيري از هنجارهاي ايشان براساس آن در جامعه تعريف شده و مي شود، عنصر هويت يا كيستي انسان هاست. بنابراين با موضوع حساسي رو برو هستيم و همانا اين حساسيت زماني مثمرثمر است كه از مجراي حميت و غيرت عبور نكرده باشد.
انسان فاقد هويت قادر نيست در هيچ شكلي از جوامع به معيشت خود ادامه دهد. به عبارت ديگر انسان بي هويت، انسان فاقد خصايص انساني است. هويت انسان آدميت، موجوديت و شخصيت او را در وهله اول در جوامع پيرامون و در وهله دوم در جوامع بيروني تعريف مي نمايد. لذا انساني كه شخصيت و انسانيت و كيستي خويش را تعريف نكند في الواقع هيچكس است. نتيجتا هر انساني داراي هويت است كه نفي و حذف موجوديت آن، بسان آن است كه آن شخص را از جامعه حذف انگاشتيد. نگارنده معتقد است هر انسان صاحب دو نوع هويت است؛ هويت اوليه يا هويت ظاهري و هويت ثانويه يا هويت باطني. منظور از هويت اوليه به آن دسته از صفت هایي گويند كه انسان آنها در حالت منفعل به رايگان اخذ كرده و ماهيت اوليه آدمي را در جامعه تشكيل مي نهد. براي مثال اگر شخصي صرف آنكه در ايران تولد يافته است وخواه ناخواه داراي هويت و شناسنامه ايراني است و علي الاصول اگر پيشينيان او مسلمان يا مومن به هر مسلك و دين ديگر باشند او به همان دين گرايش مي يابد. هويت اوليه ميراثي است كه شخص يا از جبر تاريخ به او تحميل مي افكند يا بواسطه اسلاف ايشان به او ارث مي رسد. لذا انسان نقشي در اخذ آن ندارد ومحتوم و جبري و گريز و اجتنابي از اطلاق آن به آدمي نيست.
هويت ثانويه ناظر بر آن بخشي از موجوديت و شخصيت انسان است كه به اختيار و كنترل خود، به آن نائل شده باشد؛ يعني آدميان در يك فرايند تحقيقي، تفهيمي، منطقي، ارزش يابي، نيازسنجي و آسيب شناسي صفت ها وهنجارها، شخصيت وموجوديت خود را كسب مي نمايند. مسلما تحقق اين امر مستلزم انجام فعل است و در نتيجه فرد و جامعه براي آن ارزش و اعتبار بيشتري قائلند. زيرا براي كسب و شنا خت آن بهاي پرداخته اند. يكي ديگر از خصايص هويت ثانويه در تطور و تحول پذيري آن است؛ اين سخن بدين معنا است كه با تغيير شرايط مكاني و زماني و محتوايي، هويت ثانويه مي تواند براي حصول مطلوب دستخوش تغيير گردد.
هدف از تعاريف فوق طرد و مسخ كردن هويت اوليه نيست بلكه هويت اوليه در زماني براي فرد و جامعه مي تواند كارايي و مثمرثمر گردد كه در سنتزي بازسازي و بازتوليد و نهایتا به هويت ثانويه در انسان مبدل گردد. زيرا پيوستگي، وابستگي و دلبستگي انسان با آنچه كه شناخت ژرف تر و دقيق تري از آن دارد به مراتب بيشتر از امري است كه به گونه اي غير اختياري آن را كسب كرد ه باشد. علل فراواني را براي مزيت تحقق اين سنتز مي توان برشمارد. اما نگارنده به يك دليل ديگر اكتفا مي كند. شناخت موجوديت و شخصيت آدمي از يكسو موجد خود باوري و موجب حساسيت زايي در فرد مي گردد و از سوي ديگر از حميت و جامد انديشه فرد و دفاع كوركورانه از هويت كاذبش مي كاهد و روزانه مي تواند هويت خود را نو تر كند.
در پي بحث فوق، يك سوال اساسي در مورد هويت ملي و ديني يا حتي قومي مردم خودمان در ذهن برانگيخته مي شود. كه نگارنده در چند پرسش متوالي اين سوال اساسي را بسط مي دهد. اول آنكه، هويت كه امروز خود را صاحب آن مي دانيم چه ميزان از آن را به اختيار خود كسب كرده ايم؟ آيا في الواقع شناخت و آگاهي لازم و كافي را، نسبت به حقيقت هويت ملي و ديني خود داريم؟ فرض كنيد پدر و مادرتان مسلمان نبودند آيا باز هم دين شما اسلام بود؟ چقدر ما نسبت به دين، تاريخ، فرهنگ، هنر و خلق و خوي موطن خويش آشنايي داريم؟ آيا آگاهي ما نسبت به فرهنگ و هويت كشور كه در آن معيشت خود را سپري مي كنيم بيشتر از شناخت ما نسبت به هويت كشور هاي غربي است؟ اگر جواب منفي است، چگونه خود را ايراني مي خوانيم؟ بايد اذعان كرد كه تك تك ايرانيان به طور خاص و جامعه ما به طور عام، نيازمند برساختن هويت نو و با محتواست.
براي ادامه بحث لازم است به تشريح مفهوم ازخودبيگانگي يا اليناسيون كه اصطلاح علم جامعه شناسي بپردازم؛ اليناسيون يعني انسان هويت و فرهنگي كه با آن بيگانه است را در شخصيت و موجوديت خود عمدا يا غير عمد، احساس نماييد. في المثل آنچه انسان از موجوديت خويشتن تلقي مي نماييد مانند حيوان يا ماشين باشد كه رفته رفته موجب مي گردد كه خصلت هاي انساني خود را به كلي فراموش كند و آنچه كه در جامعه از آن فرد منعكس مي شود شباهتي با انسان و خصايص آن ندارد و به راحتي مي توان او را مانند حيوان يا ماشين انگاشت. نگارش مطلب آقاي نائب پور معلول حلول اليناسيون در تك تك افراد جامعه ايراني است. كه ايشان بدون هراس و با واقع گرايي اين موضوع را به رشته تحرير درآوردند. ليكن با اينكه فرهنگ و هويت ما ايراني ها به اصطلاح جامعه شناسان الينه شده است ولي يكايك ما، براي وقوع اين امر كه در يك فرايند تدريجي حصول گرديده، ارزشي قائل نيستيم و في الواقع هويت فعلي ما هويت پوشالي و توخالي است و در اصل روشنفكران و ساير اقشار خود آگاه، براي بازسازي هويت اوليه ما كه بسيار فرتوت و كهنه است و مبدل كردن آن به هويت ثانويه مقتدر، فعلي صورت نداده اند و كماكان شاهد افزايش فزاينده خودبيگانگي در جامعه هستيم و فرهنگ و هويت مسلط جهان يعني فرهنگ و هويت غرب هر روز نفوذ و گستردگي بيشتر در شخصيت افراد جامعه ايراني مي گذارد كماينكه امروز با درد ها، رنج ها، غمها، هنجارها، آرمان ها و مطالباتي روبرو هستيم كه هيچ گونه سنخيت و تعلقي به آنها نداريم. آنچه كه موجب گشته پديده خود بيگانگي در جامعه ما شيوع پيدا كند ناشي از نگاه ابزار گونه به عناصر فرهنگي است. بر اين اساس بسياري بر اين باورند كه فرهنگ و يا هويت جامعه را مي توانند مثل كالا و يا تكنولوژي از غرب وارد كنند يا شبيه سازي كنند. ليكن كساني كه به اين شكل به مقولات فرهنگي مي نگرند از يك موضوع غافلند كه عوامل سازنده هويت و فرهنگ در غرب، شرايط و روابط اجتماعي خاص خود را دارند و سير تاريخي آنها كاملا با آنچه كه در تاريخ ما گذشته است تفاوت دارد و هويت ايجاب شده در غرب، داراي روح، تربيت، جامعه اقتصادي و اجتماعي ديگري است كه شايد كمترين سنخيت با پارامترهاي حقيقي جامعه ما داشته باشد.
به زعم نگارنده رويكرد ماشين وار به عناصر فرهنگي، ريشه در وجود نگاه برتري طلبي در حاميان آن دارد و استدلال و استنباط ايشان از مقولات اجتماعي منبعث از نگاه معطوف به علل قياسي است؛ در نتيجه، اين گونه مي انگارند كه چون تمدن فعلي غرب نسبت به تمدن كشور ما رجحان دارد، شباهت سازي فرهنگي موجب توليت آن تمدن در جامعه مي گردد و مع الاسف دير پاي است كه اين انديشه در جامعه تئوريزه شده است و امروز عناصر سازنده هويت غربي بر انديشه ايرانيان مستولي گرديده و روزانه به دليل برخورد قياسي با اين موضوع، شاهد زدودن هرچه بيشتر هويت ايراني از اذهان هستيم. برخلاف اين نگره ي برتري طلب به فرهنگ و هويت، هر فرهنگي همانگونه كه دربرگيرنده خطوط منفي مي باشد داراي عناصر مثبت و درخشان هستند ولو اينكه در حال حاضر وضيعت سياسي، اقتصادي و اجتماعي تمدن دربرگيرنده آن فرهنگ، در جايگاه ضعيف تر و نازل تري نسبت به ديگر تمدن ها قرار داشته باشد. كه مسلما اين برتري تمدني دال بر اين امر نيست كه با وارد كردن فرهنگي ديگر موجبات تعالي آن تمدن را فراهم مي كند. هويت ايراني با درآميزي با فرهنگ غرب از حيز اعتبار و انتفاع ساقط شده است كه تحقق اين امر برخلاف نظرات بسياري از انديشمندان حامي نفوذ فرهنگ غرب نه موجب اعتلاي فرهنگ و تمدن ايراني شده است بلكه هويت ايراني بتوسط عناصر فرهنگي غرب استيلا و نتيجتا ما شاهد استيصال و درماندگي وافري در امور فرهنگي شده ايم و در حال حاضر هويت ايراني هويت مخلوط و مشوشي است. سخنان مذكور ناظر بر مذموم دانستن نفاذ ابزار مدرن، تكنولوژي و علم برتر جهان به كشور نيست بلكه بر اين موضوع تاكيد مي كند كه توامان با واردات مدرنيزاسيون به كشور، فرهنگ مبتني بر حقيقت آن با بازسازي متناسب از درون، بازتوليد گردد. بعضا در برخي از نوشته ها و گفتارهاي روزانه شاهد سخن خبطي هستيم كه فحواي كلام آن دال بر اين است كه مشكلات كشورمان ناشي از عدم حضور توامان مدرنيزاسيون و مدرنيسم(فرهنگ مدرن) در جامعه ايراني است. مبناي اين تحليل را نمي توان با يك نگاه واقع گرا برتابيد زيرا فرهنگ و هويت ديگري را نمي توان جايگزين و جانشين فرهنگ و هويت ديگري نماييد و تنها فرهنگ ها و هويت ها الينه مي شوند . كماينكه با اليناسيون فرهنگ و هويت ايراني، روشنفكران و عوام، مكافات ها و ناله هاي سر مي دهند كه درد آنها نيست و در پي آرمانهایي مي گردند كه با واقعيت جامعه ما سازگاري ندارد و دست نيافتني است. بدين صورت فرهنگ و هويت ايراني از محتوايي حقيقي خود تهي گرديده است و فقط آنچه كه از ماهيت مخدوش و مشوش آن در حال متصاعد شدن است بي ارزش و نشانگر انقياد جامعه است.
نگارنده چاره و علاج را در هويت سازي با استفاده از هويت و فرهنگ كه فقط پويشي از آن در جامعه نمايانگر است، مي نگرد. هويت اوليه براي بدل شدن به هويت ثانويه كه موجد پويايي و تحرك است، بايد به عنصر اختيار و جهد درآميزد. بدين شكل با بازتوليد و بازسازي هويت، موجب اعتلاي حساسيت و كارايي آن در مقولات فرهنگي مي گردد. تحقق اين امر مستلزم يافتن و معرفت و سعه ي آگاهي نسبت به حقايق ديني و ملي ايرانيان است؛ براي ثبوت راستي اين ايده، يك مثال در اين جهت زده مي شود: هريك ما داراي داعيه ايراني هستيم؛ ليكن صرف سر دادن اين ادعا ما نمي توانيم اطمينان داشته باشيم به طور جامع و كامل هويت ايراني را در برگرفته باشيم ولو اينكه در مورد ناسيوناليستي ايراني تعصب زيادي از خود بروز دهيم و چناچه در مورد هويت ديني نمي توانيم چنين ادعاي را دم زنيم و به صرف آشنايي سطحي از همراهي هويت ديني با خود، مطمئن باشيم. چه بسا در گذشته ي ايرانيان آثار و دستاوردهاي كثيري يافته شود كه بتوان به آن افتخار كرد و به رخ جهانيان كشاند وليكن زماني اين افتخار داراي ارزش و اعتبار است كه مشاركت و همراهي لازم در قبال آن صورت پذيرفته باشد و در صورتي كه ما از قافله حقايق پيشينيان خود جدا مانده ايم و اهتمامي و مساعي براي پيوستن بدان انجام نمي پذيرد، فخر ورزي ما بلاموضوع است و به هويت كاذب و ميان تهي مي نازيم كه هيچ گونه دخل و تصرفي در آن نداشته ايم. هويت ها تا به حقيقت ها تكيه نزنند منشا تنازع و ايجاب كننده تعصبات كوركورانه خواهند بود و نيز هويت هاي تهي از حقيقت مناقشات و كشمكش هاي جهاني را در حال رقم زدنند.
از فحواي سطور فوق مي توان اين برداشت را كرد كه هرچه فرد و جامعه با فقدان آگاهي نسبت به حقيقت فرهنگي و ديني روبرو باشد از هويت سطحي و چند سويه برخوردار است. بدين صورت انسان تكليف خود را با ذهنيت هایي كه از گذشته به ارث برده است، مشخص نكرده و علي الاصول انسان صاحب تعداد كثيري از كيستي هاي متناقض و بعضا متضاد است. فرد و جامعه با افزايش آگاهي و معرفت در قبال حقيقت ها، مي توانند ايشان را صاحب هويت با صلابت تر و غني تري كنند. لذا آنچه كه در اين ارتباط جل و مبرهن است در يك پروسه تدريجي با انديشه ورزي، بازيابي و بازشناسي از حقايق فرهنگي و آزمودن آنها، هويت كاركردگرا را در ذهن خود نهادينه كنيم و همانطور به كرات در اين مقال بيان شد هويت پويا هويتي نيست كه گذشتگان براي ما به ارث گذاشته باشند بلكه هويت را بايد خود بر اساس واقعيت بسازيم و البته مصالح آن را از ميراث گذشتگان تامين كنيم. در صورت تحقق اين امر، آنگاه هويت ما حاوي و حامل حقايق مليت و تدين ماست.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر