محمد شفیعی
آنچه در زير مي آيد بيشتر از آنکه يک مقاله مبسوط و کامل باشد طرح اوليه اي براي يک مقاله است که به دليل محدوديت وقت به همين شکل در اختيار دوستان قرار مي گيرد. مفاهيم مهمي همچون سير تمدن، مدرنيته و سنت در اينجا بدون اينکه تعريف کامل و جامعي از آنها ارائه شود مورد استفاده قرار گرفته و شرح اين مفاهيم آن اندازه غامض و مفصل است که نتوان در خلال مقاله اي به آنها پرداخت. به هر اميدوارم آنچه در اينجا اشاره وار مورد بررسي قرار مي گيرد، مفيد و مؤثر واقع شود.
1- بحث بر سر هويت ايراني است و در مرحله اول واکاواي اين مفهوم. در مورد مفهوم هويت و چگونگي شکل گيري چنين گزاره يا انگاره اي در جوامع بشري بد نيست نگاهي اجمالي به تاريخ تکامل اجتماعات بشري بيندازيم.
2- آدمهايي در کنار هم و با مظاهرت هم به شکار مي روند. بعد از چند روز که قوت کافي چندين روز آينده را بدست آوردند به غارهايشان برمي گردند. اينان در چرخه طبيعي تغذيه مي زيستند. باهم بودگي شان در نوع آدم بودن بود. به مثابه گونه اي حيوان. باهم بودن را چگونه حس مي کردند؟ مشترکا قوچي را به دام مي اندازند. مشترکا در برابر شير ها و پلنگها از خود دفاع مي کنند. و شايد بر سر شکار، با کلوني ديگري از آدمها مي ستيزند. هيچ اندر کنشي بينشان نيست. کنش و واکنش طبيعت است که آنها را بسوي باهم بودن سوق داده.
3- آدميان رمه دار در قبايلي مي زيند که همه همخون اند و گله هاي مشترک دارند. و به چرا مي برندشان و مي دوشندشان و ذبحشان مي کنند و مي خورندشان. باهم از اين مرتع بدان مرتع مي کوچند و اين نخستين گامهاي کنده شدن از چرخه زيست است. اينان نيز اندر کنشي بينشان نيست. معامله اي ندارند، تعاملي، تضادي، ديالکتيکي، ديالوگي. منفعتشان جمعي است، هزينه شان نيز. حوزه منفعت شخصي ندارند. و روابط جمعي شان ضرورت سنجش و محاسبه براي فرد فردشان القا نمي کنند. باهم بودگي شان هم خوني شان است.
4- بياييد اسمي بگذاريم. مشخصه اي را که چنين باهم بودني را در بستر طبيعت برجبين افراد مي چسباند، عصبيت مي ناميم. درون جمعي که اندر کنش و تعاملات و اخلاق خاص خود را متمايز از گروههاي ديگر ندارند. و علقه هايشان به يکديگر و به جمعشان در اثر خاک و خون است. خاکي که قوتشان از آن بيرون مي آيد و هاله اي قدسي به دورش کشيده شده، خاک همچون خون به ميراث ميرسد و انگاره اي بجا مي نهد که به نامهاي وطن و ميهن مرده ريگي است براي اعصار بعد.
5- شهرها پديد مي آيند و پيشه ها و شيوه هاي متفاوت معيشت. حساب گري و تعامل و اقتصاد. اندر کنشي که در حوزه اي نام آيين مي گيرد و در حوزه اي فرهنگ و در حوزه اي اخلاق و چنين چنينها. و اين گونه است که گزاره اي پديد مي آيد بسان مشخصه اي براي يک جامعه بشري در برابر ديگري. مشخصه اي که به درون افراد جامعه نفوذ مي کند. چيزي که نامش را هويت مي گزاريم. بر پايه خاک و خون نيست، بر پايه تجربه هاي مشترک بشري است. و اين البته تمايزي بنيادين است.
6- براي تحليل هويت ايراني، بايد از کژتابي اي که چنين صفت پيشيني اي بر اين مفهوم مي دهد گريخت. زدودن تاثير خون و نژاد از يک سو و خاک و وطن و البته مرزهاي جديدا ترسيم شده از سويي ديگر است. بايد به دنبال تبار شناسي شيوه اندر کنشي بود که بيشترين و مؤثرترين حضور را داشته و دارد. در سرزمينهايي که ماورالنهر، فلات ايران، آسياي صغير، قفقاز، بين النهرين، شبه جزيره، شامات و مصر شامل مي شود
7- اين منطقه تمدنهاي مختلفي را به خود ديده است. در حالي که بيشترين ساکنينش در همان حالت پيش از مدنيت بسر مي بردند. شهرها بسان جزيره هايي منزوي بودند، مگر در جاهايي که شرايط طبيعي چگالي شهرها را بالا ميبرد و روابط گريز ناپذير بود (چون بين النهرين)، يا آنگاه که مرزهاي سياسي کشده مي شد و شهرهاي چندي را بهم پيوند مي داد (چون ايران هخامنشي و ساساني)، يا آنگاه که شهرها به دليل موقعيت طبيعيشان همچون قرار گرفتند در کنار دريا و خاصيت تجاريشان، منافع مشترک پيدا مي کردند که آنها را بهم سوق مي دادند (چون شامات).
8- با حضور اسلام برگي ديگر ورق مي خورد. اعراب که خود تا کنون در حالت بدوي و قبيله اي مي زيستند و عصبيت خوني حرف اول و آخر را در ميانشان مي زد، گفتماني را با خود آوردند که يکسره با پيشينه شان در تنافر بود. چنين بود که شيوه ارتباط و تعاملي که اسلام مبشرش بود در تمامي اين منطقه بسط يافت. رفته رفته همه چيز، هر آيين و اخلاقي صبغه اسلامي به خود گرفت. تمدن تازه اي پديد آمد که در قرون 5و6 هجري به اوج خود رسيد. اينکه چنين تمدني را يکسره ديني بدانيم نگرش درستي نيست، درون چنين تمدني هم دين پويش داشت و هم علم و هم فلسفه و هم عرفان و هم هنر. اندرکنش مردمان اين سرزمين رنگي اسلامي يافته بود. و اين اندرکنش همان است که پايه هويت را مي ريزد. هويتي شکل گرفت که سهل گيرانه مي توان هويت اسلامي ناميدش. درون اين تمدن تفاوت هاي نژادي و قبيله اي و زباني رفته رفته رنگ باخت و از جايگاه اولويت قبلي اش به زير کشيده شد. زبان علمي و فکري زبان عربي بود، و در ناحيه وسيعي فارسي زبان ادب و عرفان گشت، و در حوزه هاي نظامي و سياسي زبان ترکي رايج بود. هر کسي از هر قوم و قبيله و شهري و با هر زبان مادري اي و به هر دين و مسلکي، اگر قصد ترقي و پيشرفت داشت به سوي اين زبان ها مي رفت. گفتمان عمومي اسلامي بود و عموم از داشتن پيش فرض هايي مبتني بر شهر و نژاد و زبان ديگران مي پرهيختند. غيريتي اگر بود، نسبت به قوم کفار بود، چيزي در دور دست.
اما باز مدنيت اين سرزمين بخش کمي از ساکنينش را شامل مي شد. عده کثيري هنوز به حالت قبيله اي و کوچ نشين مي زيستند و از سر کثرتشان و خصوصيت جنگاوري پيشامدني شان مؤثرترين هاي حوزه سياست بودند و تا همين اواخر، تا صد سال پيش، ايلات و قبايل بودند که قدرت ميانشان مي چرخيد. اما اين توده هاي به لحاظ مدني در قاعده هرم، در مقابل گفتمان هاي مدني ساکت بودند. سريع رنگ مي گرفتند و حل مي شدند. گاردي در ميان نبود. جهل مرکب بعدها پيش آمد.
9- تمدن اسلامي نيز همچون هر تمدن پيشامدرن ديگري دوران خود را طي کرد و به انحطاط رسيد. مغولان ضربه نهايي را زدند. شوکي که سالها همه را منگ کرد. صفويه که بر سر کار آمدند به دنبال عامل اتحادي بودند جهت تثبيت سياسي شان اين بار غيريت پيش آمد: شيعه و سني. صفويان شيعه را پر و بال دادند و خواستند که هويتي را به ساکنين سرزمين هاي زير فرمانشان تزريق کنند. يکپارچگي در اثر خون حاصل شد. اين بار نه خوني که در رگ ها جاري بود، بلکه خوني که از رگ ها جاري گشت. قتل عام سني ها، پوشش ها و کتمان ها و تظاهرها. در حاليکه پيش از اين غيريت اسلامي اهميت چنداني نداشت و تنها وظيفه اش پرتاب نفرت و کينه از درون بافت جوامع اسلامي به جايي دور دست در فرنگ و صيقليه و صين بود، اين بار به غيريتي نزديک و جاري بدل گشت. اهميت يافت. نفرت رو شد. و عاقبت شعله اين آتش افروزي دامان خود صفويه را نيز گرفت. اصفهان توسط افغاني هاي سني به فتواي مفتيان اغيار نزديک فرو ريخت.
10- در زمان نادر، بحث هنوز داغ بود. شايد او نيم نگاهي به اين مساله داشت، مي خواست که شيعيان و سني ها همديگر را به رسميت بشناسند. نمي توان گفت درکي از هويت داشته و در پي احياي هويت اسلامي بود. او نيز سرکرده ايلي بود و در پي کسب قدرت و تثبيتش. اما بودند قدرتمنداني که از گفتماني که صفويان مبدعش بودند سود مي بردند. نادر کاري از پيش نبرد و هوايي که در سر داشت، سرش را بر باد داد. او در پي توطئه اي کشته شد که بسياري معتقدند کار قدرت يافتگان درون غيريت شيعي بود.
11- بحث تجدد خواهي و اصلاحات، بيشتر در اثر مواجهه با مدرنيته غربي حاصل شد. رجوعي به تاريخ هم کافي بود تا وضعيت وحشتناک وقت را بر عقلاي قوم معلوم کند. جنگ هاي ايران و روس، ماجراي هرات، مانور انگلستان در جنوب و اتفاقاتي از اين دست کافي بود به شاه ايران حالي کند که به هيچ روي شاهنشاه ممالک محروسه ايران نيست که به امير فرنگ نامه مي فرستد. انديشمندان جامعه يا به طرزي خود جوش به بحران هويت اين سرزمين پي بردند و يا در اثر مواجهه با مکتب مدرن ناسيوناليسم و در قالب شبحي که از آموزه هاي مدرن مي ديدند، ملت سازي را ضروري و گريز ناپذير دانستند. بحث زبان پيش آمد، عده اي از اين اندک مصلحان به دامن زبان فارسي آويختند، بحث سره نويسي پيش آمد و حتي تغيير الفبا و به زعم خودشان استقلال کامل از زبان هاي عربي و ترکي. آخوند زاده و جلال الدين قاجار از اولين هاي اين طرز فکر بودند. بعد ها که کتب اوروپايي در رابطه با تاريخ هخامنشيان ترجمه شد و در دسترس قرار گرفت و بعدتر ها که مفهوم «آريايي» وارد حوزه تاريخ و باستان شناسي شد، کساني از اين طرف بودند که سريعش قاپيدند و به سر و سامان دادن ناسيوناليسمي مبتني بر نژاد مشغول شدند. در مورد مفهوم واقعي ناسيوناليسم و شيوه شيوعش در اوروپا سخن براي گفتن بسيار است و مجال کوتاه. همين قدر مي توان گفت که اين، مفهومي مدرن است و با مفهوم پيشا مدرن خاک و خون سنخيتي ندارد. در هر صورت ايرانياني که با ديد پيشا مدرن (و نه لزوماً سنتي) خويش به محصولات مدرنيته مي نگريستند، محصولات و عارضه ها را آميخته به هم اقتباس کردند و تازه آنهم به مشوش ترين شکل.
با ظهور رضاخان در عرصه قدرت پروژه ملت سازي کليد خورد. بسط هويت ايراني مبتني بر آريايي بودن و فارس بودن. در هر حال تلاش متفکراني که به دنبال پر کردن خلا هويت بودند و تئوري هايي ارائه دادند، قطعا قابل تقدير است. و مخالفم با اينکه اصلاحات رضاخاني را يکسره بد و نامطلوب و نابجا بدانيم. در ميان طبقه متوسط جريان هايي شکل مي گرفت که حداقل در اصول مدني مشترک بودند و سؤال را هم نيک دريافته بودند. فضلاي چندي که طرحي در باب ساختار اجتماع مي دادند حرفشان در ميان تحصيل کردگان و اهل دانش و انديشه مي چرخيد و به هر حال تا قبل از دوره رضاخان و استبداد مقتضي اش، موجب تلاش و تحول بود.
از بزرگترين هاي هويت انديشان مي توان اقبال لاهوري را نام برد که با درک مناسبي از تمدن غرب و احاطه کامل به تمدن اسلامي، به خوبي دريافت که مؤلفه هاي قوي هويتي در اين سرزمين ها، هويت مشترک اسلامي شان بوده و هنوز هم به لحاظ اصيل و ريشه دار بودن اش بهترين راه چاره است. اين تفکر در دوره جديد با سيد جمال الدين اسدآبادي شروع گشت و اقبال آن را به نحو تحسين برانگيزي پروراند.
درون مرزهاي ايران فعلي هم متفکرين عموما غرب رفته اي بودند که افکار و عقايد جديد و مؤثري در ميان مردمي که در طول چندين سال کاملاً با اين مسائل عجين شده بودند، مطرح مي کردند. مي توان گفت اکثر فرهيختگان به دنبال طرحي براي احياي هويت بودند و باز پويشي شکل گرفت و مکتب ها و ايدئولوژي ها به عرصه رقابت درآمدند. در هر صورت ره به جايي نبرد و شايد مؤثرترين دليل، تحولات بافت جمعيتي ايران بود و اينکه در حول و حوش انقلاب 57 بيش از نيمي از شهرنشينان را روستائيان تازه به شهر آمده تشکيل مي دادند و مسائلي که تحليل همه آنها در اين مقال ميسر نيست.
12- اين مقدمه اي بود بر سير تحول هويت و تلقي از آن در ميان مردمان اين سرزمين. مدعي حل مساله نباشيم بهتر است. که مي داند که سؤال چيست؟
آنچه در زير مي آيد بيشتر از آنکه يک مقاله مبسوط و کامل باشد طرح اوليه اي براي يک مقاله است که به دليل محدوديت وقت به همين شکل در اختيار دوستان قرار مي گيرد. مفاهيم مهمي همچون سير تمدن، مدرنيته و سنت در اينجا بدون اينکه تعريف کامل و جامعي از آنها ارائه شود مورد استفاده قرار گرفته و شرح اين مفاهيم آن اندازه غامض و مفصل است که نتوان در خلال مقاله اي به آنها پرداخت. به هر اميدوارم آنچه در اينجا اشاره وار مورد بررسي قرار مي گيرد، مفيد و مؤثر واقع شود.
1- بحث بر سر هويت ايراني است و در مرحله اول واکاواي اين مفهوم. در مورد مفهوم هويت و چگونگي شکل گيري چنين گزاره يا انگاره اي در جوامع بشري بد نيست نگاهي اجمالي به تاريخ تکامل اجتماعات بشري بيندازيم.
2- آدمهايي در کنار هم و با مظاهرت هم به شکار مي روند. بعد از چند روز که قوت کافي چندين روز آينده را بدست آوردند به غارهايشان برمي گردند. اينان در چرخه طبيعي تغذيه مي زيستند. باهم بودگي شان در نوع آدم بودن بود. به مثابه گونه اي حيوان. باهم بودن را چگونه حس مي کردند؟ مشترکا قوچي را به دام مي اندازند. مشترکا در برابر شير ها و پلنگها از خود دفاع مي کنند. و شايد بر سر شکار، با کلوني ديگري از آدمها مي ستيزند. هيچ اندر کنشي بينشان نيست. کنش و واکنش طبيعت است که آنها را بسوي باهم بودن سوق داده.
3- آدميان رمه دار در قبايلي مي زيند که همه همخون اند و گله هاي مشترک دارند. و به چرا مي برندشان و مي دوشندشان و ذبحشان مي کنند و مي خورندشان. باهم از اين مرتع بدان مرتع مي کوچند و اين نخستين گامهاي کنده شدن از چرخه زيست است. اينان نيز اندر کنشي بينشان نيست. معامله اي ندارند، تعاملي، تضادي، ديالکتيکي، ديالوگي. منفعتشان جمعي است، هزينه شان نيز. حوزه منفعت شخصي ندارند. و روابط جمعي شان ضرورت سنجش و محاسبه براي فرد فردشان القا نمي کنند. باهم بودگي شان هم خوني شان است.
4- بياييد اسمي بگذاريم. مشخصه اي را که چنين باهم بودني را در بستر طبيعت برجبين افراد مي چسباند، عصبيت مي ناميم. درون جمعي که اندر کنش و تعاملات و اخلاق خاص خود را متمايز از گروههاي ديگر ندارند. و علقه هايشان به يکديگر و به جمعشان در اثر خاک و خون است. خاکي که قوتشان از آن بيرون مي آيد و هاله اي قدسي به دورش کشيده شده، خاک همچون خون به ميراث ميرسد و انگاره اي بجا مي نهد که به نامهاي وطن و ميهن مرده ريگي است براي اعصار بعد.
5- شهرها پديد مي آيند و پيشه ها و شيوه هاي متفاوت معيشت. حساب گري و تعامل و اقتصاد. اندر کنشي که در حوزه اي نام آيين مي گيرد و در حوزه اي فرهنگ و در حوزه اي اخلاق و چنين چنينها. و اين گونه است که گزاره اي پديد مي آيد بسان مشخصه اي براي يک جامعه بشري در برابر ديگري. مشخصه اي که به درون افراد جامعه نفوذ مي کند. چيزي که نامش را هويت مي گزاريم. بر پايه خاک و خون نيست، بر پايه تجربه هاي مشترک بشري است. و اين البته تمايزي بنيادين است.
6- براي تحليل هويت ايراني، بايد از کژتابي اي که چنين صفت پيشيني اي بر اين مفهوم مي دهد گريخت. زدودن تاثير خون و نژاد از يک سو و خاک و وطن و البته مرزهاي جديدا ترسيم شده از سويي ديگر است. بايد به دنبال تبار شناسي شيوه اندر کنشي بود که بيشترين و مؤثرترين حضور را داشته و دارد. در سرزمينهايي که ماورالنهر، فلات ايران، آسياي صغير، قفقاز، بين النهرين، شبه جزيره، شامات و مصر شامل مي شود

7- اين منطقه تمدنهاي مختلفي را به خود ديده است. در حالي که بيشترين ساکنينش در همان حالت پيش از مدنيت بسر مي بردند. شهرها بسان جزيره هايي منزوي بودند، مگر در جاهايي که شرايط طبيعي چگالي شهرها را بالا ميبرد و روابط گريز ناپذير بود (چون بين النهرين)، يا آنگاه که مرزهاي سياسي کشده مي شد و شهرهاي چندي را بهم پيوند مي داد (چون ايران هخامنشي و ساساني)، يا آنگاه که شهرها به دليل موقعيت طبيعيشان همچون قرار گرفتند در کنار دريا و خاصيت تجاريشان، منافع مشترک پيدا مي کردند که آنها را بهم سوق مي دادند (چون شامات).
8- با حضور اسلام برگي ديگر ورق مي خورد. اعراب که خود تا کنون در حالت بدوي و قبيله اي مي زيستند و عصبيت خوني حرف اول و آخر را در ميانشان مي زد، گفتماني را با خود آوردند که يکسره با پيشينه شان در تنافر بود. چنين بود که شيوه ارتباط و تعاملي که اسلام مبشرش بود در تمامي اين منطقه بسط يافت. رفته رفته همه چيز، هر آيين و اخلاقي صبغه اسلامي به خود گرفت. تمدن تازه اي پديد آمد که در قرون 5و6 هجري به اوج خود رسيد. اينکه چنين تمدني را يکسره ديني بدانيم نگرش درستي نيست، درون چنين تمدني هم دين پويش داشت و هم علم و هم فلسفه و هم عرفان و هم هنر. اندرکنش مردمان اين سرزمين رنگي اسلامي يافته بود. و اين اندرکنش همان است که پايه هويت را مي ريزد. هويتي شکل گرفت که سهل گيرانه مي توان هويت اسلامي ناميدش. درون اين تمدن تفاوت هاي نژادي و قبيله اي و زباني رفته رفته رنگ باخت و از جايگاه اولويت قبلي اش به زير کشيده شد. زبان علمي و فکري زبان عربي بود، و در ناحيه وسيعي فارسي زبان ادب و عرفان گشت، و در حوزه هاي نظامي و سياسي زبان ترکي رايج بود. هر کسي از هر قوم و قبيله و شهري و با هر زبان مادري اي و به هر دين و مسلکي، اگر قصد ترقي و پيشرفت داشت به سوي اين زبان ها مي رفت. گفتمان عمومي اسلامي بود و عموم از داشتن پيش فرض هايي مبتني بر شهر و نژاد و زبان ديگران مي پرهيختند. غيريتي اگر بود، نسبت به قوم کفار بود، چيزي در دور دست.
اما باز مدنيت اين سرزمين بخش کمي از ساکنينش را شامل مي شد. عده کثيري هنوز به حالت قبيله اي و کوچ نشين مي زيستند و از سر کثرتشان و خصوصيت جنگاوري پيشامدني شان مؤثرترين هاي حوزه سياست بودند و تا همين اواخر، تا صد سال پيش، ايلات و قبايل بودند که قدرت ميانشان مي چرخيد. اما اين توده هاي به لحاظ مدني در قاعده هرم، در مقابل گفتمان هاي مدني ساکت بودند. سريع رنگ مي گرفتند و حل مي شدند. گاردي در ميان نبود. جهل مرکب بعدها پيش آمد.
9- تمدن اسلامي نيز همچون هر تمدن پيشامدرن ديگري دوران خود را طي کرد و به انحطاط رسيد. مغولان ضربه نهايي را زدند. شوکي که سالها همه را منگ کرد. صفويه که بر سر کار آمدند به دنبال عامل اتحادي بودند جهت تثبيت سياسي شان اين بار غيريت پيش آمد: شيعه و سني. صفويان شيعه را پر و بال دادند و خواستند که هويتي را به ساکنين سرزمين هاي زير فرمانشان تزريق کنند. يکپارچگي در اثر خون حاصل شد. اين بار نه خوني که در رگ ها جاري بود، بلکه خوني که از رگ ها جاري گشت. قتل عام سني ها، پوشش ها و کتمان ها و تظاهرها. در حاليکه پيش از اين غيريت اسلامي اهميت چنداني نداشت و تنها وظيفه اش پرتاب نفرت و کينه از درون بافت جوامع اسلامي به جايي دور دست در فرنگ و صيقليه و صين بود، اين بار به غيريتي نزديک و جاري بدل گشت. اهميت يافت. نفرت رو شد. و عاقبت شعله اين آتش افروزي دامان خود صفويه را نيز گرفت. اصفهان توسط افغاني هاي سني به فتواي مفتيان اغيار نزديک فرو ريخت.
10- در زمان نادر، بحث هنوز داغ بود. شايد او نيم نگاهي به اين مساله داشت، مي خواست که شيعيان و سني ها همديگر را به رسميت بشناسند. نمي توان گفت درکي از هويت داشته و در پي احياي هويت اسلامي بود. او نيز سرکرده ايلي بود و در پي کسب قدرت و تثبيتش. اما بودند قدرتمنداني که از گفتماني که صفويان مبدعش بودند سود مي بردند. نادر کاري از پيش نبرد و هوايي که در سر داشت، سرش را بر باد داد. او در پي توطئه اي کشته شد که بسياري معتقدند کار قدرت يافتگان درون غيريت شيعي بود.
11- بحث تجدد خواهي و اصلاحات، بيشتر در اثر مواجهه با مدرنيته غربي حاصل شد. رجوعي به تاريخ هم کافي بود تا وضعيت وحشتناک وقت را بر عقلاي قوم معلوم کند. جنگ هاي ايران و روس، ماجراي هرات، مانور انگلستان در جنوب و اتفاقاتي از اين دست کافي بود به شاه ايران حالي کند که به هيچ روي شاهنشاه ممالک محروسه ايران نيست که به امير فرنگ نامه مي فرستد. انديشمندان جامعه يا به طرزي خود جوش به بحران هويت اين سرزمين پي بردند و يا در اثر مواجهه با مکتب مدرن ناسيوناليسم و در قالب شبحي که از آموزه هاي مدرن مي ديدند، ملت سازي را ضروري و گريز ناپذير دانستند. بحث زبان پيش آمد، عده اي از اين اندک مصلحان به دامن زبان فارسي آويختند، بحث سره نويسي پيش آمد و حتي تغيير الفبا و به زعم خودشان استقلال کامل از زبان هاي عربي و ترکي. آخوند زاده و جلال الدين قاجار از اولين هاي اين طرز فکر بودند. بعد ها که کتب اوروپايي در رابطه با تاريخ هخامنشيان ترجمه شد و در دسترس قرار گرفت و بعدتر ها که مفهوم «آريايي» وارد حوزه تاريخ و باستان شناسي شد، کساني از اين طرف بودند که سريعش قاپيدند و به سر و سامان دادن ناسيوناليسمي مبتني بر نژاد مشغول شدند. در مورد مفهوم واقعي ناسيوناليسم و شيوه شيوعش در اوروپا سخن براي گفتن بسيار است و مجال کوتاه. همين قدر مي توان گفت که اين، مفهومي مدرن است و با مفهوم پيشا مدرن خاک و خون سنخيتي ندارد. در هر صورت ايرانياني که با ديد پيشا مدرن (و نه لزوماً سنتي) خويش به محصولات مدرنيته مي نگريستند، محصولات و عارضه ها را آميخته به هم اقتباس کردند و تازه آنهم به مشوش ترين شکل.
با ظهور رضاخان در عرصه قدرت پروژه ملت سازي کليد خورد. بسط هويت ايراني مبتني بر آريايي بودن و فارس بودن. در هر حال تلاش متفکراني که به دنبال پر کردن خلا هويت بودند و تئوري هايي ارائه دادند، قطعا قابل تقدير است. و مخالفم با اينکه اصلاحات رضاخاني را يکسره بد و نامطلوب و نابجا بدانيم. در ميان طبقه متوسط جريان هايي شکل مي گرفت که حداقل در اصول مدني مشترک بودند و سؤال را هم نيک دريافته بودند. فضلاي چندي که طرحي در باب ساختار اجتماع مي دادند حرفشان در ميان تحصيل کردگان و اهل دانش و انديشه مي چرخيد و به هر حال تا قبل از دوره رضاخان و استبداد مقتضي اش، موجب تلاش و تحول بود.
از بزرگترين هاي هويت انديشان مي توان اقبال لاهوري را نام برد که با درک مناسبي از تمدن غرب و احاطه کامل به تمدن اسلامي، به خوبي دريافت که مؤلفه هاي قوي هويتي در اين سرزمين ها، هويت مشترک اسلامي شان بوده و هنوز هم به لحاظ اصيل و ريشه دار بودن اش بهترين راه چاره است. اين تفکر در دوره جديد با سيد جمال الدين اسدآبادي شروع گشت و اقبال آن را به نحو تحسين برانگيزي پروراند.
درون مرزهاي ايران فعلي هم متفکرين عموما غرب رفته اي بودند که افکار و عقايد جديد و مؤثري در ميان مردمي که در طول چندين سال کاملاً با اين مسائل عجين شده بودند، مطرح مي کردند. مي توان گفت اکثر فرهيختگان به دنبال طرحي براي احياي هويت بودند و باز پويشي شکل گرفت و مکتب ها و ايدئولوژي ها به عرصه رقابت درآمدند. در هر صورت ره به جايي نبرد و شايد مؤثرترين دليل، تحولات بافت جمعيتي ايران بود و اينکه در حول و حوش انقلاب 57 بيش از نيمي از شهرنشينان را روستائيان تازه به شهر آمده تشکيل مي دادند و مسائلي که تحليل همه آنها در اين مقال ميسر نيست.
12- اين مقدمه اي بود بر سير تحول هويت و تلقي از آن در ميان مردمان اين سرزمين. مدعي حل مساله نباشيم بهتر است. که مي داند که سؤال چيست؟

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر