۱۳۸۶/۱۱/۴

"هویت ایرانی" یا شرح یک "کمیک اپرا در دو پرده"

محمد مهدی نایب پور
آنچه که در این مقاله سعی در اثبات و روشن کردن آن دارم، اهمیت بررسی جدی ِ مساله ی هویت ایرانی در طول تاریخ است. زیرا باور دارم بدین وسیله می توان بسیاری از رفتارها، کنش ها و واکنش های سیاسی و اجتماعی تاریخ معاصرمان را تحلیل کنیم و به علت وجود آنها پی ببریم. بررسی هویت تاریخی ایران از جهت دیگری نیز اهمیت دارد؛ روان جمعی ایرانیان هیچ گاه تاریخ خود را بازنویسی و نقد نکرده است. حتی هیچ گاه تاریخ خود را ننگاشته(هر آنچه از تاریخ نگاری های معتبر در دست است، مربوط به تاریخ نگاران غربیست)، شکست هایش را نقد نکرده و تنها به فکر افسانه سازی و زندگی در گذشته ای خیالی بوده است. به نظر می رسد که ایرانیان در تقلا برای رسیدن به خودآگاهی هنوز به نتیجه ای نرسیده اند.
بررسی هویت ایرانی آشکارا می بایست در دو پرده انجام شود. قبل و بعد از ورود اسلام به ایران. اما آنچه که در این مقاله بیشتر به آن پرداخته می شود، پرده ی اول این نمایش است. بررسی این قسمت را از آن جهت مهمتر می دانم که هرگاه صحبت از اصالت ایرانی می شود، این قسمت از تاریخ ایران بیشتر به چشم می آید. واضح است که پس از ورود اسلام به ایران، می توان گفت فرهنگ و هویت خالص ایرانی، که محصول اندیشه ی ناب ایرانی باشد، دیگر وجود ندارد. پس اگر بخواهیم از اصالت و هویت صحبت کنیم، لاجرم ابتدا باید تاریخ ایران باستان را بررسی کنیم. سپس با درک درست فرهنگ و هویت ایران باستان، این هویت تاریخی را در دوران پس از ورود اسلام نیز دنبال می کنیم.
درآمد
پرسش از هویت، پرسش حساسی است. با این پرسش به دنبال چیزی ناپیدا می گردیم که گمان می رود در نهایت توضیح دهنده ی بسیاری از پیدایی ها باشد. بر این اساس، هویت همچون یک راز است؛ رازی که اگر فاش شود یکباره چرایی ِ کنش ها و واکنش ها در یک خطه ی فرهنگی آشکار می شود. در ادامه با نظریه ای که در همین رابطه بیان خواهم کرد، رفتار تاریخی ایرانیان را از 3هزار سال پیش(تاسیس امپراتوری ایران) تا به امروز(دوران شکست اصلاحات)، در یک مدل کلی نشان خواهم داد. دکتر محمدرضا نیکفر در تعریف هویت می گوید:« هویت هر فرهنگ، حقیقت آن فرهنگ است. حقیقت هر فرهنگی، اما آن مشکلی است که با حقیقت دارد». در داخل و خارج ِ ایران از زبان بسیاری از روشنفکران و اندیشمندان ایرانی می شنویم که می گویند ایرانیان باید هویت خود را حفظ کنند. یعنی چه کنند؟ آیا کافیست فقط فارسی سخن بگویند؟ یا مثلا به غذاهای خاصی علاقه نشان بدهند؟ یا درک خاصی از "ناموس" داشته باشند و ناموس و هویت را در ردیف هم قرار دهند؟ ترانه های لس آنجلسی آنجایی که "وطن-وطن" می کنند ما را فرامی خوانند که هویت خود را حفظ کنیم. در قم نیز سخت مراقب تهاجم فرهنگی هستند و غم آن دارند که مبادا هویت خود را از دست بدهیم. به نظر می رسد این دو شهر، دو ستون هویت ما باشند. آیا قمی ها و لس آنجلسی ها چیز واحدی در نظر دارند؟ آیا کافیست که نقاط اشتراک فرهنگ این دو جماعت را بیابیم تا بتوانیم مدعی شویم هویت ایرانی را یافته ایم؟
به نظر می رسد برای پاسخ به این پرسش ها و شروع تحقیق درباره ی حقیقت هویت ایرانی، ابتدا باید تعیین کنیم که ما در پی شناخت هویت ایرانی به عنوان یک ملت هستیم یا یک امت یا چیزی دیگر؟
دولت - ملت
رایج ترین نگرش درباره مفهوم ملت، اینست که مایه های وحدت بخش یک ملت، به طبع زبان و فرهنگ و تاریخ و حافظه ی جمعی و گهگاه نژاد یگانه بوده است. اما واقعیت نشان داده است که این مایه های وحدت بخش به ویژه برای کشورهایی که پیشینه ی امپراتوری داشته اند، کمتر با واقعیت تاریخی می خواند. "ملت" هایی که در طول تاریخ شکل گرفته اند، برآمده از یک "فرآیند ملت سازی" بوده اند؛ نه آنکه ملت یک پدیده ی ازلی تاریخی بوده است. براساس این تعریف جدید از ملت که: "ملت ها مجموعه های انسانی ای هستند که در قلمرو جغرافیایی معین و زیر فرمان روایی یا حاکمیت یک دولت به سر می برند"، به انگاره ای نوین برمی خوریم که دولت را قدرت فرمانفرمای برآمده از خواست ملت و سرزمین و کشور را ازآن ملت و دولت را نگهبان تمامیت آن می داند. به همین دلیل سه مفهوم کشور، دولت و ملت را می توانیم به جای یکدیگر به کار ببریم. اما قوم ها را تا زمانی که دولت برپا نکرده اند نمی توان به این معنا ملت نامید. در فرآیند ملت سازی، روح ملی بر روح قومی-قبیله ای چیره می شود و آن را در خود حل می کند. اما از یاد نبریم که ملت ها در این معنای جدید، همچنان ترکیبی از برخی قومیت ها هستند. در جهان امروز جز در برخی کشورهای بسیار کوچک، به نظر نمی رسد که ملتی وجود داشته باشد که تنها از یک قومیت تشکیل شده باشد.
حال قبل از آنکه به مورد ایران بپردازیم، بسیار کمک می کند تا نگاهی به مساله ی عراق و افغانستان در جنگ های اخیرشان با آمریکا بیندازیم. در عراق و افغانستان اگر پروژه ی مردم سالارانه گری یا بنیان گذاری نهادهای دموکراتیک با شکست روبرو می شود، به دلیل آنست که زیرساخت های ملت سالارانه ی مدرن و شور همخوان با آن، یعنی شور تعلق به ملت در این دو کشور وجود ندارد. مردم عراق و افغانستان هنوز ملت نیستند؛ زیرا شور تعلق به ملت در آن ها هنوز بر شور تعلق به قوم و قبیله چیره نشده است. به همین دلیل شکست ارتش صدام، نه شکست یک ملت، که شکست قبیله ی فرمانروا و ارتش زیرفرمان آن بود. شکست ارتش صدام در جنگ، شکست ارتش شخصی او بود که سرانش با صدام هم قبیله ای بودند. شکست این ارتش، شکست ملت عراق نبود؛ زیرا چنین ملتی هنوز درکار نیست. پس در این ترکیب ناساز، هر قوم و قبیله ای می تواند با قوم و قبیله ی دیگر دشمن باشد و با غلبه بر دیگری، فرمانروایی کند. تجربه شکست در کشور آلمان و ژاپن در جنگ جهانی دوم نیز قابل تامل است. در این دو کشور که شور ناسیونالیستی به نژادپرستی کشیده شده بود، پس از تسلیم شدن ارتش، حتی یک سرباز از ارتش های اشغالگر آمریکا و متفقین کشته نشد. این دو کشور در هنگام شکست، یقینا دارای ساختار دولت-ملت بودند. آنها شکست را در مقام یک "ملت" پذیرفتند. امضای تسلیم نامه به دست ژنرال ها به معنای تسلیم ملت آلمان و ژاپن بود؛ نه فقط ارتش آنها. زیرا آن جنگ، یک جنگ امپریالیستی ملی، به نام ملت و با شرکت سراسری ملت بود. به همین دلیل پس از جنگ توانستند همان نیروی ملی را به میدان صنعت بیاورند و دو ملت شکست خورده، در طول کمتر از دو دهه، به بزرگترین کشورهای صنعتی و اقتصادی جهان تبدیل شدند.
پس در ساختار ریشه دار دولت-ملت، دشمن همواره در بیرون مرزهای ملی جای دارد. اما در کشورهای خاورمیانه کسی چیزی به نام مصالح و منافع ملی نمی شناسد؛ به همین دلیل قوم ها و قبیله ها به جنگ "اجنبی کافر" می روند، نه "دشمن ملت". حال تمام این شرایط و اوصاف را در تاریخ و فرهنگ ایران دنبال کنید. ایران نیز همواره ساختاری قومی-قبیله ای داشته است(آیا همچنان نیز دارد؟). اما به نظر می آید چند دهه است که این ساختار قومی در بعضی شهرهای بزرگ از بین رفته باشد. و با مسامحه ای بسیار زیاد، شاید بتوان گفت 50 یا 60 سال است که عبارت "ملت ایران" معنا پیدا کرده است. وگرنه از ابتدای شکل گیری سرزمین ایران، به گفته مورخین و مهم تر از همه، هرودت، جمعی از اقوام بربر(وحشی) و بدوی شروع به تاسیس این کشور نمودند. با این اوصاف، اگر نگاهی به تاریخ کشورمان از ابتدای شکل گیری تا 50سال پیش بیندازیم، آیا چیزی جز برآمدن و برافتادن اقوام با جنگ های قومی و قبیله ای مشاهده خواهیم کرد؟ دشمن همواره خودمان بوده ایم. مثلا صفویان بر دیگر اقوام ایرانی غلبه پیدا می کنند و برای سالیانی فرمانروا می شوند، قومی از افاغنه آنها را ساقط می کنند و فرومانروای جدید می شوند، سپس قبیله ای از جانب خراسان با نام افشاریان با افاغنه می جنگند و پادشاهی جدیدی آغاز می کنند، پس از آن قوم قاجار می آید و… این داستان (کمیک اپرا) را می توانیم تا دوران پهلوی ادامه دهیم. یعنی تاریخ سیاسی ایران تنها جنگ مشتی ارتش های قوم و قبیله ای بر سر رسیدن به فرمانروایی بوده است.
پروژه ی تشکیل دولت-ملت مدرن در ایران، زیر نفوذ مدل اروپایی، به ویژه فرانسوی، از نیمه های قرن نوزدهم به ایران راه یافت و با انقلاب مشروطه رسمیت سیاسی یافت. جنبش برپایی الگوی دولت-ملت در ایران که نخستین گام ناکام خود را با اصلاحات امیرکبیر برداشته بود، در دوران رضاشاه به اوج خود رسید. پروژه ساختن ایران نوین با الگوی اروپایی از دل ویرانه های یک امپراتوری پوسیده ی درهم شکسته ی آسیایی، با برپا کردن نهادهای اداری و آموزشی و صنعتی مدرن، با همه ی سستی ها و بی بنیادی هایش، در پرتو قدرت دیکتاورانه، آرام-آرام پیش رفت که ضربه ی جنگ جهانی دوم آن را بازایستاند. در دوران پادشاهی پهلوی ها به تقلید از مدل های اروپایی، کوشیدند از راه ساختار دولت یگانه و آموزش و پرورش سراسری با زبان واحد، اندک مایه ای از مفهوم ملت را در ایران نهادینه سازند. این پروژه در دوران محمدرضا شاه نیز به یاری درآمد نفت و پشتیبانی های چند ابرقدرت جهان و با ساختن زیرساخت های مدرن صنعتی و ارتباطی، با تمام کج روی هایش با شتاب به پیش می رفت که طوفان انقلاب اسلامی آن را از حرکت باز ایستاند. می توان این سوال را پرسید که فروپاشی ارتش رضاشاهی در چند ساعت و ارتش محمدرضا شاهی با همه ی توانمندیهای ظاهری اش در یورش یک انقلاب دینی، آیا به این دلیل نبود که آنها هنوز، بیشتر ارتشهای شخصی فرمانفرمای کشور بودند تا ارتش ملی؟ پروژه ی ملت سازی پهلوی ها فرقی با خصلت مستبدانه و منحط پادشاهان گذشته( داریوش ها و نادرشاه ها و آغا محمد خان ها و…) نداشت. همگی در پی ساختن قبیله یا امپراتوری ای برای خویش بودند. و در مورد پهلوی ها، آنها درصدد ساختن یک قبیله ی مدرن بودند.
در حقیقت اراده ی ملی به دلیل وجود سد نیرومند و در عین حال منحط فرهنگی ایران، در تمام طول تاریخ ناتوان از آن بود تا این پروژه ی عظیم را به سرانجام برساند. مثلا انقلاب مشروطه به علت وجود ساختار بومی اقتصاد و سیاست قومی-قبیله ای در زیر چتر امپراتوری استبداد شرقی، نه تنها توانسته بود بسیج ملی به وجود آورد، بلکه ساختارهای قومی رو به فروپاشی و ورشکسته ی استبداد شرقی را فروپاشیده تر کرد. رژیم پهلوی اگر چه کوشش های جدی ای جهت پایه گذاری نهادهای دولت-ملت انجام داد، اما هرگز در ته دل باور نکرد که بر یک ملت پادشاهی می کند.
با جانشین شدن دولتی انقلابی در این کشور و ایدئولوژی آرمانی دینی وضد آرمان های ناسیونالیستی مدرن، حرکت به سمت الگوی دولت-ملت، یکسره در جهتی متفاوت به کار افتاد. در این دوران حکومت اسلامی خود را به نوعی انترناسیونالیسم اسلامی پای بند نشان داد و ایرانیان را بخشی از امت اسلامی برشمرد. هدف جنبش انقلابی-اسلامی و نظام آموزشی آن پدید آوردن انسان آرمانی "مسلمان" و مخلص در جهت اجرای احکام اسلامی است. اما هدف پهلوی ها در دوران سلطنت شان، پدید آوردن انسان "وطن پرست" و گوش به فرمان شاه بود(طبق جمله ی: چه فرمان یزدان، چه فرمان شاه). در اینجا یگانه ایدئولوژی طبقه حاکم، "اسلام ناب محمدی" است؛ و نزد پهلوی ها اندیشه ی "تمدن بزرگ" و در زمان هخامنشیان، "فره ایزدی" و… در هر زمان هر فرمانفرمایی، ایدئولوژی ای این چنین برای خود بیان می کرد. به روشنی می بینیم که "هیچ چیز" در تاریخ ایران تغییر نکرده(و نمی کند). تمام حکومت های دوران تاریخ ایران تا به امروز، که گمان می بریم صفت استبداد در آنها امری عجیب و بیگانه است، پدیده هایی کاملا ایرانی هستند که از اندیشه ما ایرانیان سربرآورده اند. پس وقتی در تاریخمان از اشخاص عجیب و خون خوار و دیکتاتور می خوانیم، دیگر نباید تعجب کنیم و بپرسیم اینها از کجا آمده اند؟ حتی آنهایی که گمان می کنند رژیم های معاصر و کنونی تاریخ کشورمان از ما نیستند، باید بدانند که کاملا در اشتباهند.
پس از درک تمام این بنیان های منحط در فرهنگ ایران، برای ارائه ی مدل هویت تاریخی و فرهنگی مان لاجرم از تاسیس امپراتوری هخامنشی آغاز می کنم:
بررسی تاریخی
تنها نزديک به يک قرن است که مردم ايران به تازگی سوادمند شده اند و از محیطی غرق در جهالت و بی اطلاعی خارج شده اند و از تاريخ و گذشته ی خود در کتاب ها چیزهایی را خوانده اند. تنها پس از چند دهه که سطح سواد خواندن و نوشتن در ايران به خوبی رشد کرد، همگی با داستان هايی از گذشته ی باشکوه و بزرگ(؟) خود روبرو شديم. حال ببينيم اين گذشته ی باشکوه(؟) ما چگونه بوده است:
مورخين تاريخ ايران باستان به ويژه هرودت، در گزارش سفرش به سرزمين ايران می گويد ايرانيان مردمانی هستند که خانه هايشان را درون زمين بنا کرده اند و در دل خاک زندگی می کنند. زمين و صخره ها را را حفاری می کنند و در آنجا سکونت گاه های خود را بنا می کنند. در حاليکه در همان زمان، سه تمدن بزرگ و اساسی جهان، يعنی مصريان، يونانيان و کل تمدن های بين النهرين(بابل) داراي ساختارهای اوليه ی شهری و خانه سازی بودند. به علاوه، اين شهرها تبديل به مراکز علمی بزرگی نيز در زمان خود شدند. درحاليکه در ايران حتی مفهوم خط و زبان و نگارش هنوز به وجود نيامده بود. طبق تحقيقات گسترده ای که درباره ی ایران باستان به عمل آمده ( منابع آنها را جلوتر ذکر خواهم کرد)، تاکنون هیچ گزارش معتبری درباره ی خط و زبان ایرانیان تهیه نشده است. در واقع زبان و فرهنگی وجود نداشته است تا مورخان بخواهند درباره ی آن چیزی بنویسند. مفهوم نگارش و ارتباط از طریق خط، برای اولین بار پس از فتح بابل توسط کوروش و گسترش امپراتوری وی و آشنایی با فرهنگ بابل به وجود آمد. کوروش پس از فتح بابل با چیزی به اسم خط روبرو شد و از آن جهت که این پدیده را بسیار جالب و مفید یافت، آن را وارد سرزمین ایران کرد و چند کتیبه به خط و زبان بابلی نوشت.
از آن روی که خط و زبان از مهم ترین بنیادهای یک فرهنگ محسوب می شوند، مطلب کوتاهی جهت بررسی این قضیه ذکر می کنم: (منبع مطالب زیر از کتاب زبان و ادبیات ایران باستان، نوشته ی پروفسور زهره زرشناس است. پروفسور زرشناس متولد 1330 در تهران و دارای دکترای فرهنگ و زبان های باستانی ایران از دانشگاه تهران می باشد که برخی تالیفات ایشان در زمینه ی زبانهای باستانی خاورمیانه، از جمله ی کتب درسی در دانشگاه هستند):
خانواده ی زبان هندی-اروپایی یکی از بزرگترین خانواده های زبانی ست که بیشتر زبان های متداول در آسیا و اروپا از ریشه ی این خانواده هستند. این نامگذاری ها بر اساس معیارهای زبان شناسانه هستند و نه بر پایه ی مرزهای جغرافیایی. زبان های ایرانی به سه دسته ی اصلی تقسیم می شوند:
1- دوره باستان (از قدیم ترین زمان شکل گیری ایران تا فروپاشی امپراتوری هخامنشی در 330ق.م)
2- دوره میانه (از فروپاشی امپراتوری هخامنشی تا انقراض ساسانیان در 651.م)
3- دوره جدید (از آغاز دوره ی اسلامی تا به امروز)
در ایران پیش از اسلام، سنت شفاهی اهمیت بسیار زیادی برای ایرانیان داشته و سخن شفاهی از صورت مکتوب آن مهمتر بود. همچنین کتابت آثار دینی و ادبی چندان معمول نبوده. برای مثال اوستا پس از سده ها انتقال شفاهی سرانجام در دوره ساسانیان به رشته ی تحریر درآمد. برخلاف یونانیان و مصریان که در ثبت و نگارش آثار علمی و دینی کوشش زیادی به خرج می دادند. از آن روی که میراث زبانی و خط هر فرهنگ از مهمترین مایه های غنا و شکوه یک فرهنگ است، برای بررسی دقیق تر، در اینجا تک تک دوران تاریخ زبان و خط را مطالعه می کنیم و مقایسه ی آن را با شرایط خارق العاده ی یونان و مصر و بابل را به خواننده ی علاقه مند وامی گذارم:
1- زبان های دوره باستان شامل 4زبان مادی، سکایی، فارسی باستان و اوستایی هستند.
از زبان مادی که در غرب و شمال غرب ایران رایج بوده، هیچ اثر مکتوبی در دست نیست و نمی توان گفت آیا این زبان اصولا به نگارش درآمده یا نه؟ از این زبان تنها چند واژه برجای مانده که بیشتر آنها اسامی خاص هستند و به صورت غیرمستقیم از آثار بابلیان و یونانیان به ما رسیده اند.
سکاها طوایفی بودند که در دو سوی دریای خزر می زیستند و از زبان آنها جز چند اسم خاص در کتیبه های آشوری و سفرنامه ی هرودت، چیز دیگری در دست نیست. هرودت در تنها اشاره ای که به آنها دارد، سکاها را قومی با شور حماسی و علاقه مند به شعر و داستان رزمی و حماسی معرفی می کند.
(Herodotus, 1975, Fifth chapter, P 31).
زبان فارسی باستان، زبان قوم پارس محسوب می شود که پس از ورود به ایران در جنوب غربی آن ساکن شدند و اولین امپراتوری ایرانی را در 550ق.م بنیاد نهادند.زبان و خط اداری هخامنشیان، آرامی بود که سنگ نوشته های پادشاهان هخامنشی تنها آثار مکتوب باقیمانده از زبان فارسی باستان است. نکته ی جالب در اینجاست که کوروش با فتح بابل، برای اولین بار خط میخی را از آنها فراگرفت و آن را وارد زبان فارسی باستان نمود. از 16 اثر مکتوبی که در آن زمان نوشته شده، همگی دارای مضامین دینی و دعا و نیایش، ستایش شاه، معرفی عظمت امپراتوری و برخی موقعیت های جغرافیایی هستند. از آن رو که همواره توسط بسیاری از وطن پرستان ایرانی از بزرگی(؟) و اهمیت نوشته های باستانی شنیده بودم(آثاری که همه بدون اطلاع از محتوا و نوشته ی حتی یکی از آنها، اهمیت و شکوه خیالی آنها را در بوق کرده اند)، در این منبع معتبر زبان باستانی نام و مضمون همه ی آثار نوشته شده در آن زمان را مطالعه نمودم. نام این تنها 16 اثر مربوط به ایران باستان اینگونه است: کتیبه ی اریارمنه،3 کتیبه مربوط به کوروش، 6 عدد مربوط به داریوش، 5 عدد خشاریاشا و کتیبه ی اردشیر اول. هیچ کدام از این آثار ارزش ادبی چندانی ندارند و در حقیقت مضمون آنها در مقایسه با نوشته های علمی، فلسفی و ادبی یونان و مصر، مضحک به نظر می رسد. و اما افسانه هایی که امروزه درباره ی کتیبه های داریوش و کوروش ذکر می شوند، بسیار جای بررسی و شگفتی دارد. طبق بررسی نویسنده ی این کتاب( زهره زرشناس) مضامین تمام کتیبه های مربوط به کوروش و داریوش، عینا به تقلید از نوشته های بابلی بوده است که تنها با تغییر اسامی خاص، کتیبه های جدیدی به وجود آوردند. زیرا اصولا تا قبل از آن برای این دو پادشاه، کتابت و نگارش مفهومی نداشته است. تا قبل از آن ایرانیان خطی از خود نداشتند که بخواهند حاصل اندیشه و تفکر خود را بنگارند. تنها یک کتیبه ی ویژه باقی می ماند و آن هم کتیبه ی موسوم به "حقوق بشر" کوروش است. دکتر رضا مرادی غیاث آبادی تحقیق ارزنده ای در رابطه با این اثر انجام داده است. وی می گوید:« کتیبه ی منسوب به کوروش که گمان می بریم با عبارت«اینک به یاری مزدا تاج و سلطنت ایران و بابل و کشورهای جهات اربعه را بر سر می گذاشته ام...» آغاز می شود، نمونه ی بارزی از یک افسانه سازی دروغین در تاریخ است. این کتبیه امروزه به گستردگی در همه جا به آن استناد می شود و هیچ کس هم نیازی ندیده تا توضیح دهد این متن توسط چه کسی به فارسی برگردانده شده؟ یا مثلا بر سر ترجمه ی کدام واژه ها اختلاف وجود دارد؟ چرا در میان آثار هیچ یک از پژوهشگران کتیبه ها و متون کهن، این نوشته به طرز دیگری آغاز شده است؟ این ها نمونه ای از پرسش هایی ست که هیچ گاه ما ایرانیان از تاریخ خود نپرسیده ایم و حتی تا به امروز فرهنگ منحط نقل شفاهی را حفظ کرده ایم. عبارت "به یاری مزدا" به کلی در این ترجمه نادرست و جعلی ست. زیرا کوروش با نام "مردوک" و "نبو" از خدایان بزرگ بابل سخن خود را می آغازد.» نکته ی جالب در همین جاست که کتیبه ی موسوم به حقوق بشر کوروش با نام خدای بابلیان آغاز می شود. کوروش پادشاه انسان دوست و شیفته ی آزادی دینی مردمان زیر فرمان خود نبوده است. و این خدعه ی زیرکانه ایست که ما را هم سردرگم می کند. سنت کوروش در فتوحاتش اینگونه بوده که مثلا با فتح بابل، وارد پرستش گاه های آنها می شده و اعلام می کرد که:« من، کوروش کبیر، از جانب "مردوک"،خدای شما آمده ام. من فرزند او و فرمانروای جدید بابل هستم. شما نیز در زیر فرمان من همچنان به پرستش مردوک ادامه دهید.» و هنگامیکه مصر را فتح می کند به آنها می گوید که از جانب "آمون"، خدای مصریان آمده است و همه ی کسانی که آمون را می پرستیدند همچنان نیز آزادند او را بپرستند. این رفتار در حقیقت به هیچ روی منشی حقوق بشری نیست. بلکه خدعه ی سیاسی زیبایی ست که همچنان بسیاری از ما را شیفته ی خود کرده. البته این رفتار سیاسی هنوز هم در بین ما وجود دارد. سران سیاسی ما وقتی به سفرهای استانی می روند، با مردمان آنجا به زبان خودشان صحبت می کنند و آنها را بزرگ ترین و مهمترین شهر و استان کشور می خوانند و قول ها و آرزوهای بزرگی برای آبادیشان بیان می کنند و... . آیا کوروش همچنان در بین ما زنده نیست؟ در حقیقت تصویری که می توان از کوروش و داریوش در ذهن متصور شد، دیکتاتورهایی همچون نادرشاه و محمدرضا شاه و رضا شاه و آغامحمد خان قاجار و هزاران فرمانروای دیکتاور دیگر تاریخ ایران است. تاریخ ما آکنده از کوروش ها و رضاشاه ها و... است.این فرهنگ و هویت، به خوبی توانایی تولید این اشخاص را دارد.
بررسی جزئیات ریز دیگر زبان های ایرانی در اینجا مقدور نیست. و تنها به خلاصه ای بسنده می کنم: فرهنگ و زبان ایران به خوبی توانایی تولید متونی با مضون نیایش و دعا را داشته است. دیگر آثار به جای مانده نیز هیچ ارزش ادبی و فلسفی و علمی ندارند. اما به خوبی از عهده ی نوشتن نیایش ها و خدای نامه ها بر می آمده.به عقیده ی پروفسور زرشناس سرسختی فرهنگ ایرانی در حفظ ادبیات شفاهی، بررسی این ادبیات را بسیار دشوار و حتی غیرممکن می کند. در نهایت کل آثار ایرانی به مشتی متون نیایش و خدای نامه، ستایش پادشاهان، اسناد و قراردادهای تجاری، فرمان های حقوقی پادشاه و تنها یک اثر جغرافیایی ختم می شود. پس چرا گمان می بریم فقدان تمام آثار فرهنگی ایران، تقصیر آتش سوزی های اسکندر و اعراب و مغولان است؟ آیا هیچ کاتب و نویسنده و اهل فرهنگی نبوده تا این آثار فرهنگی را حفظ کند؟ یونانیان هم به اندازه ی ایرانیان مورد تاخت و تاز قرار می گرفتند؛ اما آثار عظیم فلسفی، علمی و ادبی آنها همچنان وجود دارد و علاوه بر آن چنان غنی و پربار است، که همچنان برای ما پس از 3هزار سال، حرف های مهمی برای گفتن دارد.( در زمینه ی جعلی بودن داستان به آتش کشیده شدن کتابخانه(؟) های ایران در حمله اعراب، بنگرید به تحقیق ارزشمند استاد مرتضی مطهری در این باره). آیا جای تعجب ندارد که یونانیان در حدود 2300 سال پیش، کتاب هایی همچون "جمهوری" افلاطون، رساله ی "منطق ارگانون" ارسطو، آثار ادبی هومر و سفرنامه ی هرودت و صدها اثر عظیم دیگر را به بشریت عرضه کردند؟ و شگفت انگیزترین قسمت فرهنگ یونان در اینجاست که در آن زمان، گفتمان غالب در بحث های اندیشمندان یونانی، مسائلی همچون مفهوم آزادی و حقوق شهروندی و دموکراسی، فلسفه سیاسی، جدال مفاهیم سوسیالیم و لبیرالیسم در بحث های اندیشمندان متاخر یونان، بحث بر سر آفرینش تکاملی یا دفعی(نظریه خلق الساعه ارسطو) انسان و جهان( مساله ی داروین در قرن 19)، مفهوم فلسفه هنر و زیبایی شناسی، فلسفه اخلاق، هستی شناسی و... . همین بس است که به گفته ی بزرگان تاریخ فلسفه، اندیشه و فلسفه چیزی جز حاشیه نویسی بر افلاطون نیست. و آیا فارابی و ابن سینا جز شاگردانی خلف برای افلاطون و ارسطو، چیزی بیشتر بودند؟ در مقابل این میراث عظیم یونان(غرب)، جایگاه ما کجا بوده است؟ بقای این میراث عظیم پس از 2300 سال که هر روز پویاتر و زنده تر می شود، نشان از این دارد که حداقل کسانی بودند که این آثار را با تمام سختی ها و جنگ ها و مصیبت ها، حفظ کردند.
ممکن است تا اینجا گمان کنید که این بحث های تاریخی و زبان شناختی اهمیت چندانی نداشته باشند. اما آنچه که در صدد نشان دادن آن هستم اینست که همین موضوعات تاریخی تا به امروز نیز در شکل گیری هویت و تاریخ معاصر کشورمان تاثیرگذار بوده اند. مدل هویت امروز ایرانی به راستی در بنای تخت جمشید متجلی می شود: بنایی در وسط کویر. کوروش پس از فتح بابل و مصر، فن بنای ساختمان های آنان را اخذ کرد و در وسط کویر به اجرا گذاشت. ستون هایش را از مصریان و نقوش برجسته و نقشه ی سردرهای عظیم آن را نیز از بابلیان آموخت و در پرسپولیس عینا اجرا کرد. جوهره ی هویت ایرانی نیز در طول تاریخ و حتی امروز، تنها کپی برداری از دیگر فرهنگ ها بوده است. فرهنگ ایرانی ملغمه ای از ترکیب چندین فرهنگ مختلف است. اینها تماما نشان از فرهنگی بی هویت دارند. در حقیقت بهتر آنست که اینگونه بگوییم: ایران،سرزمینی ست مطلاقا بی فرهنگ و بی هویت. همچنین است زبان و خط فارسی که ترکیبی از زبان و خط سامی، بابلی و هندی-اروپایی ست. این قسمت از بحث بیشتر قابل تامل است که با بررسی و تحقیق در هویت تاریخی گذشته ی مان، بسیاری از رفتارهای تاریخی اخیر نیز قابل توجیه می شوند. این فرهنگ بی هویت که همواره مایه هایش را از فرهنگ های دیگر ستانده، امروز خود را در سیاست و اقتصاد و صنعت نیز خود را نشان می دهد. اقتصادمان نیمی سوسیالیستی و نیمی آزاد است. در سیاست، هم جمهوری و دموکراتیک هستیم و هم استبدادی. در یک تولید صنعت داخلی مثل خودروی سمند، می بینیم که هر قسمتش برگرفته از بخشی از خودروهای پیشین دیگر کشورهاست.
فرهنگ ایرانی همواره در صدد کسب هویت از دیگر فرهنگ ها بوده. تاریخ را به تندی از برابر بگذرانید... چرا ایرانیان تا این اندازه تحت تاثیر ورود اعراب، حمله ی مغول، حمله ی ترک زبانان، ورود اندیشه ی اروپایی، منش کمونیستی در انقلاب و هزاران مورد دیگر بوده است؟ به علت همین هویت تاریخی ست که می فهمیم چرا ایرانیان با ورود اعراب، فرهنگ اسلامی را این چنین همانند تشنگان در خود بلعیدند. زیرا فرهنگ اسلامی هویت بخش ایرانیان بود. سوال اساسی اینجاست که: آیا ما مردم ایران در طول زمان مان حتی یک تجربه ی موفق تاریخی داشته ایم؟ آیا اینگونه نبوده که تمام تجربه های تاریخی مان سرانجام با شکست روبرو شدند؟ شکست اصلاحات امیرکبیر، شکست مشروطه، شکست در جنگهای روس، شکست نهضت ملی کردن نفت(وضعیت نظام نفتی زمان شاه و امروز موید این است)، شکست اصلاحات دوم خرداد، شکست از سپاه اسکندر و اعراب و مغولان و ازبکان و... .مشکل در کجاست؟
مساله ی جالب دیگری نیز وجود دارد: ارتباط تنگاتنگی بین فلسفه ی سیاست از زمان تاسیس امپراتوری هخامنشی تا حکومت امروز ایران وجود دارد. در اندیشه ی سیاسی امپراتوری ایران باستان، شاه و کاهن یک نفر هستند. شاه هم فرزند و نماینده ی خداست و هم پادشاه سرزمین زیر فرمانش. این اندیشه زاییده ی فرهنگ قومی-قبیله ای ایران بوده که رئیس قبیله و کاهن یک نفر بودند. اما یونانیان مهمترین پیشرفتی را که در توسعه ی فلسفه ی سیاسی به آن رسیدند، جدایی شخصیت شاه و کاهن از هم بود. در عوض، آنها شاه و فیلسوف را در کنار هم قرار دادند و آنها را در یک نفر متجلی ساختند. اما این اندیشه در ایران ناتوان از آن بود تا شاه و کاهن را از یکدیگر جدا کند. اینگونه است که می بینیم فرمانروایان خود را "صاحب فره ایزدی" و "خلیفه" می نامیدند. در فرهنگ و هویت ایرانی همه چیز در جهت توجه به شاه-کاهن است. همه چیز در خدمت اوست. مثلا در آثار هنری نقوش برجسته ی تخت جمشید، هزاران سرباز "یک شکل" را می بینیم که در صف رسیدن و خدمت به شاه هستند. اما یونانیان به مفهوم حقوق شهروند آتنی(علی رغم ابتدایی بودن آن)، رسیده بودند. در آثار هنری آنها فردگرایی((Individualism به خوبی دیده می شود(مثلا بر روی یک نقش کوزه، یک سرباز، چند مرد در حال بازی و ورزش و چند زن را می بینیم که نشان از روح فردگرایی یونانیان دارد). این فرهنگ در هویت ما بسیار ریشه دارد. آنگونه که مثلا در زمان شاه نظریه ای درباره ی هنر به وجود آمد با نام "هنر مُفَرَّه". هنری که باید در خدمت فره و شکوه شاهنشاهی باشد. امروز هم می بینیم که دم از "هنر فاخر" می زنند. هنری که باید در خدمت آرمان های دینی و انقلابی باشد.
با بررسی تمام این بنیان های هویتی، می توانیم بسیاری از شرایط فعلی ایران را تبیین کنیم. مثلا در باب ساختار شهرسازی و زندگی شهری در ایران، دکتر پرویز پیران، در مجله ی ایرانشهر مطلب جالبی را عنوان می کند. ایشان در تحقیقی جالب درباره ی شیوه ی تشکیل شهرهای ایران، به این نتیجه رسیده اند که آنچه از "شهر" در گذشته ی ایران از آن یاد می شود، به هیچ وجه وجود نداشته. در واقع آنچه که از "شهر" توسط یونانیان به سکونت گاه های ایرانیان اطلاق می شد، ناحیه و استان و مجموعه ی بزرگی از روستاها و آبادی های ایران بود. با درک این اشتباه در نامگذاری یونانیان، روشن می شود که منظور آنها از شهر و امپراتوری ایران، معنای واقعی آنها نیست؛ زیرا کشور و شهری وجود نداشته. نظام کشوری ایران برای اولین بار توسط ساسانیان بنا شد. و آن زمان بود که تازه کشور ایران شکل گرفت. ایشان سپس نتیجه می گیرد که متکامل ترین شکل سکونت گاه های ایران، آبادی های چندملیون نفریست. دقیقا مانند تهران امروز. آبادی ای که گرچه بهره ای از مظاهر مدرن را دارد، اما فاقد بنیادهای مفهوم شهر است. با همین روند، می توان دید که وجود ترافیک غیرقابل کنترل در تهران، امری کاملا طبیعی برای این آبادی چند ملیون نفریست. درحالیکه شهرهای یونان مراکز رشد تفکر و کانون های تولید علم بودند. و شاید علت ناکارآمدی دانشگاه های ما در تولید علوم، در اینست که مفهوم دانشگاه ما از دل دستگاه های سنتی ما بیرون نیامد؛ بلکه از بیرون(غرب) وارد جامعه ی ما شد. دستگاه سنتی ما قادر به تولید این مرکز علمی نبود و هنوز به آن احساس نیاز نمی کرد.
جای سوال دارد که چرا روشنفکران ما همواره نهیب می زنند که ما باید به اصل و هویت خود بازگردیم؟ زیرا اصلا اصل و هویتی وجود ندارد. این اتفاق شاید فقط در ایران باشد که روشنفکران و اندیشمندان آن اصرار در بازگشت به گذشته ای منحط دارند. فقط در ایران است که اندیشمندان و روشنفکران باعث عفب ماندگی جامعه می شوند. عجیب نیست که جلال آل احمد و فردوسی هر دو یک چیز می گویند و در تقبیح غرب زدگی سخن ها می رانند. اما در عوض، شرایط یونان به گونه ای دیگر بود. اندیشمندان یونانی با بیان نظریات گوناگون، دائما در فکر تغییر و تحول و بهبود بودند. کار اندیشمندان و روشنفکران یونانی این بود که در مواجهه با مشکلات، معضلات اجتماعی و پیچیدگی های تاریخ، در صدد پیدا کردن راه حل و حرکت به سمت جلو باشند.
به نظر شما پاسخ به کدام پرسش ارجح تر است: "چه کنیم" یا "چه هستیم"؟ به راستی تا هنگامی که تاریخ خودمان را با دستان خود ننویسیم و نقد نکنیم، هیچ چیزی فرق خواهد کرد؟ به زعم من همه چیز در جنگ معروف "سالامیس" در تنگه ی "ستون های آتش" خلاصه می شود. رویارویی سپاه عظیم خشارشا با تنها 300 جنگجوی یونانی. بزرگترین و مهمترین شکست ایرانیان که همه ی تاریخ ایران پس از آن، تکرار همین شکست است. این 300یونانی با سنگر گرفتن در بالای تنگه، سنگ های عظیم آتشین را بر روی کشتی های سپاه ایران انداختند و با آنکه تمام این 300جنگجوی یونانی نیز کشته شدند، اما اجازه ندادند فرهنگ و هویت استبدادی ایرانیان برآنها مستولی شود. این 300 یونانی سربازان آزادی بودند. 300 نفری که هومر، آخرین سخنانشان را اینگونه بیان می کند:« ما سربازان یونان، آزادانه و با اراده ی خود در برابر سپاهی از وحشیان می ایستیم و پاسبان آزادی و حقوق شهروندان آتن می شویم». در حالیکه سپاه ایران، سپاهی از بردگان خشارشا بود که فقط جهت اجرای فرمان شاه می جنگیدند. ما همواره از یونان(غرب) در حال شکست خوردن هستیم. همین امروز که پای از خانه بیرون می گذارید، چه مشخصه ی ایرانی در محیط می بینید؟ شهرسازی، خانه سازی ها، خیابان ها، ماشین ها، مدارس و دانشگاه ها و... همگی از مظاهر یونان(غرب) هستند. بر سر در مغازه ها در کنار خط فارسی، حتما نوشته ای هم به زبان لاتین وجود دارد. ما هنوز شکست در جنگ سالامیس را نپذیرفته ایم. اما یونان همواره برنده است.

منابع:
- هویت ایرانی، محمدرضا نیکفر، نگاه نو
- درباره ی هویت ملی و پروژه ی ملت سازی، داریوش آشوری
- زبان و ادبیات ایران باستان، زهره زرشناس، دفتر پژوهش های فرهنگی
- زوال اندیشه سیاسی در ایران، سید جواد طباطبایی، انتشارات کویر
- پاسخ به یک پرسش، رضا مرادی غیاث آبادی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر