محمد حجتي
مدتهاست که بعضي احکام اسلام که اتفاقاً مورد تأييد اکثريت قريب به اتفاق فقها و علما هم مي باشند، در معرض هجمه هاي منتقدين قرار گرفته اند. اين مسئله در مورد احکامي که مربوط به زنان است، بسيار بيشتر نمود دارد. در واقع بعضي از قوانين شرع در مورد زنان، از نظر منتقدين، بين زن و مرد تبعيض قائل شده و براي زنان درجه و رتبه اي پايين تر از مردان تعيين شده است. احکامي مانند ميزان ديه زن، ميزان ارث بردن دختر نسبت به پسر، حق قضاوت زنان و ميزان اعتبار شهادت زنان در محکمه هاي قضايي. بنابراين علما و صاحب نظران هرکدام به دفاع از نظرات خود پرداخته و يا ديدگاه هاي خود را تا حدودي تغيير داده اند. آنچه که در ادامه مي آيد، گزارشي است بسيار اجمالي و کوتاه از ديدگاه هاي مختلف تني چند از صاحب نظران دين و احکام فقهي اسلام در مورد همين احکام مربوط به زنان. در اين مقاله تنها قصد اين است که اشاره اي به اين مقوله شود و به هيچ وجه ادعاي بررسي کامل و جامع اين موضوع را ندارد.
ديه زنان:
در قرآن کريم، تنها در يک آيه کلمه ديه آمده است:
«ما کان لمؤمن ان يقتل مؤمناً الا خطأ و من قتل مؤمناً خطأ فتحرير رقبة مؤمنة و دية مسلمة الي اهله الا ان يصدقوا فان کان من قوم عدو لکم و هو مؤمن و ان کان من قوم بينکم و بينهم ميثاق فدية مسلمة الي اهله و تحرير رقبة مؤمنة فمن لم يجد فصيام شهرين متتابعين توبة من الله و کان الله عليماً حکيماً» (1)
ترجمه آيه: «و هيچ مؤمني حق ندارد که مؤمني را به قتل برساند مگر آنکه به خطا مرتکب آن شود و در صورتي که به خطا هم مؤمني را بکشد (به کفاره اين خطا) يک برده مؤمن آزاد کند و خونبها و ديه اي به صاحبان خون (اولياء دم) تسليم نمايد مگر آنکه اولياء مقتول، ديه را به قاتل ببخشند پس اگر مقتول با آنکه مؤمن است از گروهي باشد که دشمن شما هستند در اينصورت فقط برده اي مؤمن بايد آزاد کند (و چه بسا ديه ندارد) و اگر مقتول از قومي باشد که بين شما و آنان ميثاق برقرار است بايد ديه و خونبها را به اهل او پرداخت کند و برده مؤمني نيز آزاد کند و کسي نمي تواند برده آزاد کند دو ماه روزه پي در پي بگيرد اين شرط بازگشت از جانب خداست و خداوند به همه امور دانا و حکيم است.»
همانطور که مشاهده مي شود، در اين آيه قرآن هيچ بحثي در مورد تفاوت بين زن و مرد در ميزان ديه نشده است. به هر حال با توجه به رأي اغلب فقهاي شيعه، ديه زن، نصف ديه مرد است. همين امر سبب گشته که در قوانين جمهوري اسلامي، ديه زن، نصف ديه مرد در نظر گرفته شود. اين حکم فقهي، بسياري را به اين پرسش واداشته که آيا اسلام بين زن و مرد تبعيض قائل است؟ آيت الله مکارم شيرازي که از جمله کساني است که با اين حکم فقهي موافق است، در مقام پاسخگويي به شبهه مذکور، چنين اظهار نظر مي کند:
«...ديه پول خون نيست زيرا خون انسان با چيزي برابري نمي کند، بلکه ديه براي پر کردن خلاء اقتصادي است که در خانواده به وجود مي آيد و در اين راستا مسلم است که خلاء اقتصادي بر اثر فقدان مرد به مراتب بيشتر از خلاء اقتصادي ناشي از فقدان زن است و به همين جهت ديه مرد دو برابر ديه زن است.» (2)
اين سخن آيت الله مکارم شيرازي، در واقع استدلال اکثر کساني است که ديه زن را نصف ديه مرد مي دانند. آيت الله جوادي آملي هم نظري مشابه ارائه مي کنند:
«...در مسائل اخلاقي هيچ امتيازي بين زن و مرد نيست. و اما در مسئله ديه چون جنبه خير بودن در او نيست و بلکه مربوط به جنبه بدني است، لذا اگر بدن در مسائل اقتصادي قوي تر بود، ديه او بيشتر است و چون مردها در مسائل اقتصادي معمولاً بيشتر از زنها بازدهي اقتصادي دارند ديه آنها نيز بيشتر است و اين نه بدان معنا است که در اسلام مرد ارزشمندتر از زن باشد. بلکه تنها آن بعد جسماني- جنبه بدني- آن دو صنف لحاظ مي شود. اصل ديه مربوط به روح نيست و نبايد در مسائل انسان شناسي و عظمت زن و مرد اين عنوان نقد و نقض قرار گيرد...» (3)
اما شبهات بسياري در اين باره مطرح شده و پرسش هاي اساسي پيرامون اين مسئله طرح گرديده. در واقع سؤال اصلي اين است که آيا اين بازدهي اقتصادي بيشتر مردها نسبت به زن ها، امروزه چقدر جاي دفاع دارد؟ آيت الله مصباح يزدي اخيراً در پاسخ به اين پرسش:
«با توجه به اينكه طبق احكام شرعي ديه زن نصف ديه مرد است.
الف : آيا اين تعدي نسبت به حقوق زنان نيست ؟
ب : شايد گفته شود : به اين دليل اين نابرابري وجود دارد كه مردان سرپرست خانواده هستند و در صورت حادثه ، اين مابالتفاوت صرف جبران بي سرپرستي خانواده و فقدان نيروي مرد مي گردد ، با توجه به اين مطلب ، ايا زناني كه سرپرست و نان اور خانواده هستند نيز در صورت فوت از ديه اي برابر مردان برخوردار مي گردند يا خير ؟» اين طور جواب دادند:
«الف) قضاوت در باره احكام اسلام وقتي صحيح است كه در يك سيستم جامع ملاحظه شود. سيستمي كه در آن مرد بايد نفقه زن و فرزندانش را بپردازد و مهريه زن و حتي مزد شير دادن در صورت درخواست زن بر عهده مرد است، طبيعي است كه امتيازات مالي بيشتري براي مرد قائل باشد. اما كيفيت تعيين اين امتيازات داراي فرمول دقيقي كه قابل تجربه عقلاني باشد نيست و بايد به احكام شرعي تعبدي استناد شود.
ب) احكام اجتماعي تابع شرايط عادي و اكثري است و به واسطه موارد خاص استثنايي قانون تغيير نمي كند.» (4)
اما بسياري از صاحب نظران با اشاره به آمارها، بر خلاف آيت الله مصباح، اين وضعيت را استثناء تلقي نمي کنند و از همين رو، خواستار تغيير ديدگاه آقايان نسبت به اين مسئله شده اند. اين مسئله سبب گشته که نگرش آيت الله صانعي به مسائل فقهي، بالاخص مسائل مربوط به زنان، بسيار مورد توجه حقوق دانان و مخصوصاً فعالين حقوق زنان قرار گيرد. آيت الله صانعي معتقد به «تساوي ز
ن و مرد در قصاص نفس و اطراف و تساوي ديه زن و مرد در ديه نفس و اطراف» مي باشند. ايشان در مصاحبه با روزنامه گاردين مي گويد:
«...آنچه که بنده مي گويم نظر خودم است که به عنوان يک برداشتي از اسلام ارائه مي شود. براي بنده هم بسيار مشکل بود که بپذيرم يک زن با وجودي که انسان است ارزشش از نظر خون و ديه (پول خون) با مرد فرق داشته باشد چون هر دو انسان هستند. چرا خون بهاي يک انسان نصف خون بهاي انسان ديگر باشد؟ و چرا وقتي مردي زني را مي کشد در صورتي که صاحبان خون بخواهند قصاص کنند بايد نصف خون بها را بدهند تا بتوانند او را قصاص کنند. ولي اگر زني مردي را بکشد او را قصاص مي کنند بدون اينکه خون بهايي به اولياء و بچه هاي زن بپردازند. و اگر اولياي زن، که کشته شده، نتوانند نصف خون بها را بدهند قاتل کشته نمي شود و صاحبان خون بايد بسوزند و بسازند... اما بنده وقتي به سراغ آيات و روايات رفتم برداشت و قرائتم اين شد که زن و مرد در ديه همانند هستند و هيچ تفاوتي در خون بها ندارند، و مجازات آنها مثل يکديگر است. .... بنده معتقدم روزي خواهد آمد که همه فقها و دانشمندان شيعه همين نظريه را بگويند.» (5)
همچنين ايشان به علت ديدگاه هاي فقهيشان، به قوانين فعلي جمهوري اسلامي، ايرادات زيادي وارد مي کند. البته آيت الله صانعي در ارائه اين نظرات ساختارشکن، چندان هم تنها نيست. اغلب روحانيون وابسته به جريان روشنفکري ديني در ايران، با ايشان هم عقيده هستند.
ارث بري زنان:
براي بررسي مسئله ميزان ارث بردن زنان و تفاوت آن با مردان، باز هم از رجوع به قرآن کريم آغاز مي کنيم. در قرآن کريم، در يک آيه به صراحت به مسئله ارث توجه شده است(سوره نساء آيه 11).
ترجمه آيه: «خدا درباره فرزندانتان به شما سفارش مي کند که سهم پسر برابر سهم دو دختر است و اگر دختر باشند و بيش از دو تن، دو سوم ميراث از آنهاست و اگر که دختر بود نصف برد و اگر مرده را فرزندي باشد هر يک از پدر و مادر يک ششم ميراث را برد. و اگر فرزندي نداشته باشد و ميراث بران تنها پدر و مادر باشند، مادر يک سوم دارايي را برد. اما اگر برادران داشته باشد سهم مادر، پس از انجام وصيتي که کرده و پرداخت وام او يک ششم باشد. و شما نمي دانيد که از پدران و پسرانتان کدام يک شما را سودمندتر است. اينها حکم خداست که خدا دانا و حکيم است.»
همانطور که مشاهده مي شود، در اين آيه ميزان ارث بردن زنان و تفاوت آن با مردان بطور دقيق ذکر شده است. به موجب همين آيه، تمام فقها ارث خواهر را نصف ارث برادر مي دانند. طبيعي است که بازهم شبهات زيادي در اين باب مطرح مي شود و از تبعيض بين زن و مرد در اسلام سخن به ميان مي آيد. آيت الله جوادي آملي در پاسخ به اين شبهات چنين مي گويد:
«اولاً، در بسياري از موارد ارث زن و مرد يکسان است. و زن و مرد معادل هم ارث مي برند..... ثانياً، اگر هم در نظر بگيريم که ميت يک دختر و يک پسر دارد، آنچه مسلم است، اين است که، پسر بايد تشکيل خانواده دهد و همه هزينه خانواده نيز به عهده او بوده و مهر و نفقه همسر را نيز او بايد پرداخت کند، اما دختر، همسري انتخاب مي نمايد که از همسرش مهر و هزينه دريافت مي کند. لذا اگر خوب بررسي کند، مي بيند که گرچه درآمدها را مردها به عهده دارند اما مصرف مربوط به زنهاست. مهريه از آن اوست، و نفقه هم به او تعلق مي گيرد.» (6)
تقريباً همين استدلال پايه اساسي استدلال ساير فقها مي باشد. در زمينه ارث بردن زنان، به نظر نمي رسد کسي اظهار نظر ديگري جز اين کرده باشد. در واقع صراحت در نصً قرآن کريم، تقريباً راه را بر دگرانديشي در باب ميزان ارث بردن زنان بسته است. آيت الله صانعي چنين مي گويد:
« از نظر بنده مسلم است که ارث فرزند پسر دو برابر فرزند دختر است ولي در عين حال تبعيض
نيست چون کمتر به دختر داده نشده، بلکه اگرهم، کمتر داده شده به پسر کمتر داده شده يعني مردها بايد شاکي باشند که تبعيض وجود دارد.» (7)
حتي احمد قابل هم با وجود آن که در بسياري از موارد احکام فقهي، به نوانديشي و ديدگاههاي تازه راه يافته است، در اين مورد، مانند ديگر فقها اظهار نظر مي کند:
« ما نفقه داريم، مهريه داريم، خرج زندگي و فرزندان را داريم. تمام اين ها بايد از طرف مرد به همسر خود پرداخته شود. پس در ارث حتي يک هزارم اضافي هم به مرد نمي رسد، اين ها شايد از لحاظ شرافتي به ضرر خانم ها باشد، اما از لحاظ عددي به نفع زن است.... باور کنيد مي توان به راحتي اثبات کرد که زنان خيلي بيشتر از مردان به دست مي آورند. در زمينه ارث مردان مظلوم واقع شده اند.» (8)
قضاوت زنان:
در قرآن کريم، آيه اي که بطور مستقيم، زنان را از تکيه بر مسند قضاوت نهي کند، وجود ندارد. البته از نظر اغلب فقهايي که معتقدند زنان نبايد در مسند قضاوت قرار گيرند، آيات قرآن بطور مستقيم به اين مسئله اشاره کرده اند، ولي فقهاي ديگر، اين مسئله را رد مي کنند. آياتي که به آنها استناد مي شود، به اين شرحند:
1- آيه 34 سوره مبارکه نساء: «مردان از آن جهت که خدا بعضي را بر بعضي برتري داده است. و از آن جهت که از مال خود نفقه مي دهند، بر زنان تسلط دارند...»
2- آيه 228 سوره مبارکه بقره: «... و براي زنان حقوقي شايسته است مانند وظيفه اي که بر عهده آنهاست ولي مردان را بر زنان مرتبتي است..»
3- آيه 33 سوره احزاب: «[اي همسران رسول خدا(ص)] شما در خانه هاي خود بمانيد و مانند زنان عصر جاهليت خود را در اجتماعات ظاهر نسازيد و به نمايش دادن خود نپردازيد...»
اغلب فقها و مجتهدين، با استناد به آيات فوق و استناد به بعضي روايات، بر اين عقيده استوارند که زنان حق نشستن بر مسند قضاوت را ندارند. به موجب همين ديدگاه، در قوانين جمهوري اسلامي هم، زنان از قضاوت منع شده اند. آيت الله جوادي آملي دليل اين قانون را اين مي داند که از نظر اسلام مردها بايد با مردها و زن ها با زن ها ارتباط داشته باشند و به همين سبب، بهتر است زنان در اجتماع مسئوليت اجرايي بر عهده نداشته باشند. بنابراين چون قضاوت يک امر اجرايي است، از نظر اسلام صحيح نيست که زنان به قضاوت بپردازند. هر چند که مي توانند به مقام قضاوت برسند و شاگرداني تربيت کنند اما وارد کار اجرايي نشوند. ايشان در کتاب «زن در آئينه جلال و جمال» سعي مي کنند شبهه اي که تدريس هم يک کار اجرايي است را پاسخ گويند و تفاوت آن را با کارهاي اجرايي مانند اجتهاد و قضاوت نشان دهند. (9)
اما باز آيت الله صانعي، در اين مورد، نظري مخالف نظر ساير فقها ارائه مي دهند. ايشان حق قضاوت را براي زنان به رسميت مي شناسد:
«زنان در حقوق اجتماعي، سياسي، و اقتصادي مثل مردها هستند و لذا زن مي تواند رئيس جمهور و ولي فقيه بشود چه رسد به بقيه مقامات ( وزارت، قضاوت، وکالت و...) خلاصه آنکه زن انسان است، پس در همه حقوق مساوي با انسانهاي ديگر است.» (10)
اهميت نظرات آيت الله صانعي در مورد قضاوت زنان داراي اهميت بيشتري خواهد بود اگر توجه کنيم که ايشان در زمان امام خميني، در قوه قضائيه حضور داشتند و يکي از اعضاي شوراي عالي قضايي بودند.
از ديگر کساني که معتقد است زنان مي توانند به عنوان قاضي در جامعه فعاليت کنند، حضرت آيت الله صالحي نجف آبادي است که در مقاله اي با عنوان «قضاوت زن در فقه اسلامي» به طور مبسوط به اين مسئله پرداخته اند. ايشان در مقاله مذکور، هر سه آيه قرآن کريم که ذکر شد را مورد بررسي قرار داده و نتيجه گرفته اند که از آن آيات قرآن نمي توان نتيجه گرفت که زنان حق قضاوت ندارند. همچنين به بررسي روايات ذکر شده در اين زمينه پرداخته اند و باز نتيجه اين بررسي آن است که زنان مي توانند قضاوت کنند. به اين ترتيب آيت الله صالحي نجف آبادي، با رد تمام دلايلي که قضاوت زنان را امري غير شرعي قلمداد مي کنند، در پايان مقاله چنين مي نويسد:
«با توجه به مطالب ياد شده است که مي گوئيم: شغل قضاوت براي بانوان با لطافت طبع و عواطف ظريفي که دارند متناسب نيست، ولي بايد توجه داشته باشيم که متناسب نبودن به معناي جايز نبودن نيست و بنابراين اگر بانويي که واجد شرائط قضاوت است، مي تواند همه اين مشکلات را تحمل کند و به خوبي از عهده قضاوت برمي آيد و مي خواهد داوطلبانه شغل قضاوت را انتخاب کند، نبايد گفت عمل قضاوت براي او هم حرام است و هم غير نافذ. زيرا ... از طرفي دليل شرعي قاطعي بر حرمت قضاوت زن وجود ندارد و از طرفي نسبت دادن حرمت قضاوت زن به شرع مقدس عوارض منفي و مخربي دارد.... بهتر است صريحاً اعلام شود که شغل قضاوت براي زنان بلامانع است...» (11)
سعي بر اين بود که بدون هيچ داوري، تنها اشاره اي کرده باشيم به آراء مختلف بعضي از صاحب نظران فقه اسلام. بديهي است که براي بررسي دقيق اين موضوع، نياز به جمع آوري نظرات بيشتر و تحليل هاي مختلف ديگر صاحب نظران مي باشد. انشاء الله اين نوشته، آغازي باشد براي پژوهش بيشتر در اين زمينه.
پي نوشتها
1- سوره مبارکه نساء، آيه 92
2- روزنامه اطلاعات 28/2/77- سلسله مقالات ضمانت عاقله
3- زن در آئينه جلال و جمال، آيت الله جوادي آملي، ص 403
4- آفتاب،
5- مصاحبه با رونامه گاردين، برگرفته از سايت اينترنتي آيت الله صانعي
6- زن در آئينه جلال و جمال، آيت الله جوادي آملي، ص 405
7- مصاحبه با روزنامه گاردين، برگرفته از سايت اينترنتي آيت الله صانعي
8- مصاحبه با روزنامه اينترنتي روز، دوم بهمن 1384
9- زن در آئينه جلال و جمال، آيت الله جوادي آملي، ص 383 تا 385
10- مصاحبه با روزنامه آساهي ژاپن، برگرفته از سايت اينترنتي آيت الله صانعي
11- قضاوت زنان در فقه اسلامي، آيت الله صالحي نجف آبادي، ص 50
این مقاله در شماره دوم نشریه پژوهش منتشر شده است.
۱۳۸۶/۱۱/۵
ديدگاه چند تن از صاحب نظران فقه اسلام در مورد ديه، ارث بری و قضاوت زنان
۱۳۸۶/۱۱/۴
نشریه پژوهش، شماره سوم، آبان 1385
شماره سوم نشریه پژوهش، ارگان واحد تألیف کانون پژوهش های اجتماعی بر روی سایت قرار گرفت.
پرسمان این شماره: هویت ایرانی
فهرست مطالب:
• نخستین کلام
بخش اول: پرسمان: هویت ایرانی
• "هویت ایرانی" یا شرح یک "کمیک اپرا در دو پرده": محمد مهدی نایب پور
• جوابيه مقاله "هويت ايراني يا شرح يك كميک اپرا در دو پرده": نادر سيد كلالی
• در چیستی و چرائی هويت ما: محمد شفیعی
• هويت سازي به مثابه حقيقت يابي: پویا شریفی
• نقدی بر مقاله "هویت ایرانی": مهرنوش محمدنژاد
• معرفی کتاب
• معرفی موسسه مطالعات ملی
• معرفی کتاب هویت اجتماعی
• میزگرد دانشجویی بررسی و نقد مقاله "هویت ایرانی"
بخش دوم: معرفی برنامه های مطالعاتی کانون
• بازخوانی شریعتی
• گروه مطالعاتی تاریخ مشروطه ایران
• گزارش اولین جلسه گروه مطالعاتی مشروطه ایران
• کانون همیاری اندیشه و گفتار
توجه: به زودی شماره های دیگر این نشریه نیز بر روی سایت قرار می گیرد.
کانون همیاری اندیشه و گفتار
وب سایت کانون همیاری اندیشه و گفتار
در طي سالهاي 1381 و 1382 دکتر صفرپور و آقای رامشخواه به همراه تعدادي از دانشجويان دانشگاه خلیج فارس و دانشگاه شیراز به منظور افزايش سطح اجتماعپذيري دانشجويان اقدام به برگزاري كارگاههاي آموزشي مهارتهاي اجتماعي در دو دانشگاه دولتي خليج فارس و شيراز نمودند. اين افراد، به دنبال موفقيت چشمگير اين فعاليتها، بر آن شدند كه دامنه فعاليتهاي خود را از دانشگاه به بخش هاي ديگر جامعه گسترش دهند. در راستاي دستيابي به اين اهداف، کانون همیاری اندیشه و گفتار به عنوان يك نهاد غير دولتي(N.G.O) در شهریور ماه 1383 تاسيس گرديد.
نخستين فعاليت كانون برگزاري كارگاههاي آموزشي مهارتهاي اجتماعي بود. پس از افزایش تعداد اعضا برنامه های دیگری نیز در دستور کار قرار گرفت. از جمله آنها می توان برگزاری جلسات "کتاب گفتگو" وجلسات "فیلم گفتگو" را نام برد. این جلسات با هدف افزایش فرهنگ کتاب خوانی و همچنین افزایش توجه به هنر هفتم تشکیل میشود. کانون همچنین در راستای تحقق اهداف خود همکاری خود تلاش نموده است تا با بهزیستی فارس وارد همکاری شود. در حال حاضر كانون در نظر دارد كه گروههاي پژوهشي جهت بومي كردن پارهاي از آموزه هاي علوم انساني تاسيس نمايد. اولين اين گروه ها، گروه پژوهشي روانشناسي اجتماعي است كه در حال شكل گيري است. شايان توجه این است که اعضاي کانون، تنها به منظور برآوردن نیازهای انساندوستانه خود گام در این راه گذاشته اند.
کارگاه ها
کارگاههای آموزش مهارتهای اجتماعي- ارتباطي، اولین و اصلیترین فعالیت کانون همیاری اندیشه و گفتار میباشد که کار خود را از تاریخ 1382 با برگزاری کارگاه مقدماتی شروع کرد. هدف از برگزاری چنین کارگاههایی داشتن زندگی بهتر و راحتتر است؛ زیرا تنها هنگامی میتوانیم در یک جامعه زندگی راحتی داشته باشیم که بتوانیم با اطرافیان خود ارتباطی مناسب برقرار کنیم.
ما همچنان در حال ادامه این راه برای دستیابی به هدف خود با کمک و همیاری دوستان جدیدمان که با برگزاری هر کارگاه بر تعداد آنها افزوده میشود، هستیم.
کتاب گفتگو
جلسات كتاب بحث هر هفته با هدف افزايش سطح آگاهي شركتكنندگان ، در كانون همياري انديشه و گفتار برگزار مي شود. در اين جلسات، يكي از اعضاي كانون، كتابي را با موافقت مسئول جلسات، مطالعه كرده و در ابتداي جلسه آن را به حاضران معرفي مي كند و خلاصه اي از مطالب آن را بيان مي نمايد. سپس شركت كنندگان در جلسه، به بحث و گفتگو در مورد موضوع موردنظر كتاب و خصوصيات شخصيتها و وقايع آن مي پردازند. در اين گفتگوها سعي مي شود بيشتر آموزههاي كارگاههاي كانون براي نقد مورد توجه قرار گيرد.
شركت در اين جلسات براي عموم آزاد است.
گروه رهام (ره آوران اميد)
این گروه در تابستان 84 به منظور توسعه فعالیت های کانون به رده های سنی 8 تا 14 سال و 14 تا 18 سال سازماندهی گردید. فهرست فعالیت های این گروه به شرح زیر می باشد:
1- نیاز سنجی مربوط به رده های سنی ذکر شده
2- طراحی بازی های کارگاهی متناسب با این رده های سنی
3- مطالعه و بررسی مشکلات و آسیب هایی که متوجه این گروه های سنی می باشند.
4- برگزاری مصاحبه و دیدار با افراد متخصص
5- بومی نمودن آموزه هایی که به منظور رشد موزون این رده های سنی ارائه گردیده اند.
گروه مهر
این گروه در بهار 84 به منظور ساماندهی فعالیتهای کارگاهی کانون بنا نهاده شد. فهرست فعالیت های این گروه به شرح زیر می باشد:
1- آموزش همیارانی که در کارگاه ها به عنوان مدیر آموزش همکاری می نمایند.
2- توسعه و تکمیل بازیها و برنامه های کارگاها و به روز کردن آنها.
3- نیاز سنجی و طراحی بازیهای جدید متناسب با نیازهایی که در نیازسنجی استخراج شده اند.
4- بومی کردن آموزههایی که در متون علمی ارائه شده اند.
5- مطالعه و نقد متون و کتابهای شناخته شده و مهم در قلمرو علوم انسانی، بویژه در زمینه های فلسفه، روانشناسی و جامعه شناسی.
6- سامان دهی و برنامه ریزی اجراء کارگاهها.
آدرس:
تهران: بلوار آفريقا (جردن)، بين ميرداماد و ظفر، کوچه شهيد يزدان پناه (پيروز)، پلاک 21، واحد B
شیراز: خيابان ملاصدرا، کوچه 7، پلاک 213
تلفن:
تهران: (021) 8888 2924
شيراز: (0711) 235 1395
ایمیل: hamyaran@hamyaran.ir
مؤسسه مطالعات ملی
وب سایت مؤسسه مطالعات ملی
مؤسسه ي مطالعات ملي موسسه اي پژوهشي و تخصصي در زمينه هويت و هويت ملي ايران است که با رويكردي بين رشته اي به پژوهش پيرامون موضوعاتي همانند موارد ذيل و ساير موضوعات ذيربط مي پردازد.
• هويت، هويت جامعه اي و ملي، فرايند هويت يابي
• عوامل و مؤلفه هاي هويت ساز
• تأثير تحولات و فرايند هاي فرهنگي ، اجتماعي و فكري جهاني بر هويت ملي
• پژوهش و شناسايي زمينه هاي همگرايي و واگرايي خرده فرهنگها و فهم زمينه ها و علل همسازي جامعه ملي و جوامع فروملي
• مناسبات و روابط بين فرهنگي
• مطالعه علمي و مقايسه اي سياست هاي هويتي كشور در ادوار مختلف تاريخي
معرفی مؤسسه
موسسه مطالعات ملي موسسه اي علمي، پژوهشي و فرهنگي غيردولتي و غيرانتفاعي است که از تاريخ 9/9/1376 تشکيل و اساسنامه آن به ثبت رسيده است و در زمينه هاي زیر فعاليت پژوهشي مي نمايد:
- مطالعه و پژوهشهاي بنيادي و كاربردي در زمينههاي مختلف فرهنگ و تمدن ايراني (ايرانشناسي)
- تحقيق و پژوهشهاي بنيادي و كاربردي در زمينه اقوام ايراني داخل و خارج از كشور
- تحقيقات بنيادي و كاربردي در مورد عشاير، اقليت هاي ديني و مذهبي و خرده فرهنگ هاي ايراني
- تحقيق و پژوهش درباره شناسايي مؤلفهها، زمينهها، علل و فرايند تحول هويت ملي ايران
- تحقيق درباره پيشينه مناسبات جوامع فروملي با اجتماع ملي و زمينهها و علل همگرايي و واگرايي آنها
- بررسي ميزان و چگونگي تأثير رخدادها و روندهاي منطقهاي و جهاني بر روابط جوامع فروملي و اجتماع ملي
شیوه های فعالیت
1- تشكيل كتابخانه و آرشيو تخصصي به منظور استفاده اعضاي هيأت علمي و همكاران پژوهشي مؤسسه و ساير پژوهشگران
2- ايجاد بانك اطلاعاتي در زمينههاي مورد پژوهش مؤسسه و ارايه خدمات به متقاضيان
3- برگزاري سمينارهاي پژوهشي، نمايشگاه و ميزگردهاي تخصصي
4- انتشار كتاب، تكثير نوار، لوح فشرده در موضوعات ذيربط مؤسسه
5- برپايي و تشكيل دورههاي كوتاه مدت آزاد و كارگاههاي آموزش (Workshop) با سفارش مراكز متقاضي
6- انتشار فصلنامه مطالعات ملي
7- تشكيل گروههاي مطالعاتي مختلف به منظور مطالعه علمي، روشمند و نظام يافته درباره گذشته، حال و آينده هويتهاي ملي و فروملي و عوامل تأثيرگذار بر روابط آن دو
عناوین طرح هاي تحقيقاتي انجام شده توسط موسسه مطالعات ملي
• جمعيت و حاكميت ملي
• تاثير ميزان آگاهي جوانان از پيشينه فرهنگي خود بر فرهنگي پذيري
• جغرافيا و وحدت ملي
• چالش ها و بحران هاي قومي در پاكستان و مكانيزمهاي انتقال و سرايت آن به داخل ايران
• هويت هاي قومي و رابطه آن با هويت جامعه اي در ايران
• كتابشناسي اقوام ، مساله ملي ايران و همبستگي ملي
• خط ومشي و نقش دولت آمريكا در بحرانهاي قومي منطقه
• بررسي مبادله فرهنگي بين آذريها و افراد مقيم آذربايجان غربي
• ناهمگوني جمعيتي و توسعه ملي در ايران : با تاكيد بر ناهمگوني قومي
• بررسي نظريات ، مكتبها و راهكارهاي انديشمندان در خصوص حل تعارضات ،اختلافات و ناهمگوني هاي فرهنگي در جوامع چند قومي به منظر ايجاد و تحكيم همبستگي فرهنگي
• بررسي جنبه هاي روانشناختي تشكل و تكوين هويت ملي در ايران و تعيين عوامل موثر در تحكيم و تثبيت آن در اقوام ايران و اقليتهاي مذهبي ساكن استانهاي مختلف كشور
• گردآوري مآخذ و تشكيل بانك اطلاعات تخصصي قومي – ملي
• طرح تحقيقاتي شناخت الگوهاي فرهنگي بحرانزا در مناسبات درون قومي و بين قومي
• مطالعه تطبيقي وحدت و همبستگي در ديدگاه مكاتب و اديان جهاني
• طرح اجمالي تحقيق وبررسي زبان و لهجه هاي بلوچي
• طرح جامع مطالعات راهبردي مرزهاي سياسي كشور
• طرح تدوين مجموعه اصطلاحات و واژگان تخصصي قومي – ملي
• جايگاه تئوري توطئه در مطالعه ريشه هاي پيدايش پديده ناسيوناليسم در ميان ملل شرق
• همبستگي ملي در ترانه هاي قومي
• بررسي آثار شاهرخ مسكوب
• درباره مساله شناسي زبان
• مجموعه طرح هاي وحدت و همبستگي
• مجموعه طرحها پيرامون وحدت اسلامي
• طرح تحقيق بررسي تاثر عوامل محيطي و انساني بر رفتار اجتماعي اقوام ايراني
• عناوين پژوهشي در اقوام مختلف بر حسب ويژگيهاي قومي
• طرح پژوهشي اصلاحات
• طرح آمارنامه اقوام ايراني
• طرح پيشنهادي حقوق اقليتها
• هويت قومي كردها و رابطه آن با هويت جامعه اي در ايران
• طرح گزارشي از چالشهاي قومي ملي جهان معاصر
• طرح هويت قومي آذريهاو رابطه آن به هويت جامعه اي در ايران
• جمع آوري و تنظيم موضوعي و شرح ادبيات منظوم محلي قوم لر
• طرح مطالعه حركات جمعيت قومي كشور در چهار دهه گذشته
بعضی کتاب های مربوط به هویت ایرانی منتشر شده توسط مؤسسه مطالعات ملی
1- راهنماي مراکز و پژوهشگران مطالعات قومي
اثر: علي اشرف نظري / بهاره سازمند
2- راهنماي مراکز و پژوهشگران ايراني
اثر: علي اشرف نظري / بهاره سازمند
3- دین و هویت
اثر: محمد منصورنژاد
4- غریبه های آشنا
اثر: ابراهیم خدایار
5- گفتارهایی درباره زبان و هویت
اثر: حسین گودرزی
6- ایران زمین در شعر فارسی
اثر: منوچهر لک
7- همبستگی ملی در ایران
اثر: داریوش قمری
8- در آمدی بر فرهنگ و هویت ایرانی
اثر: مریم صنیع اجلال
9- گفتارهايي درباره جامعه شناسي هويت در ايران
اثر: حسین گودرزی
10- گفتارهایی درباره هویت ملی در ایران
اثر: داود میرمحمدی
فصلنامه مطالعات ملی
فصلنامه مطالعات ملي از پاييز سال 1378 منتشر و تاكنون 27 شماره از آن در موضوعات همبستگي، وفاق اجتماعي، هويت ملي، تبادل فرهنگها، حوزه تمدن ايراني، گوناگوني، جهاني شدن، گفتوگو، تاريخنگاران و هويت، عشاير و هويت، روشنفكران و هويت منتشر شده است.
صاحب امتياز: موسسه مطالعات ملي
مدير مسئول: علي كريمي
سردبير: احمد رضايي
مدير داخلي: شهره پيراني
اعضاي تحريريه:
تقي آزاد ارمكي(استاد دانشگاه تهران)، علي بيگدلي(استاد دانشگاه شهید بهشتی)، محمد رضا حافظ نيا(استاد دانشگاه تربیت مدرس)، احمد رجب زاده(استاد دانشگاه تربیت معلم)، احمد رضايي(استادیار دانشگاه مازندران)، احمد ساعي(دانشیار دانشگاه تهران)، بهزاد شاهنده، نوراله قيصري، علي كريمي(دانشیار دانشگاه تهران)، مجتبي مقصودي(استادیار دانشگاه آزاد اسلامی)، داود مير محمدي(مربی و پژوهشگر مؤسسه)، سيد ضياء هاشمي(استادیار دانشگاه تهران)
اهداف فصلنامه
• شناخت عيني و علمي واقعيات سياسي، اجتماعي و فرهنگي جامعه متكثر ايران و بحث و گفتوگوي پيرامون ماهيت، وجوه و علل مختلف پيدايش اشكال خاص روابط و مناسبات
• توجه به ابعاد جامعهشناختي، روانشناختي، حقوقي، سياسي تنوع قومي و فرهنگي جامعه ايران و پيامدهاي آن
• مطالعه تحولات ساختاري، سياسي، ژئوپوليتيكي جهان و منطقه و تأثير آن بر فرايند هويتيابي و خودفهمي اجتماع ملي و جوامع فروملي
• بررسي نظري رهيافتها، مكاتب و ديدگاههاي مختلف درباره سياستها و الگوهاي روابط قومي، فرهنگ و هويت ملي، همبستگي و وفاق اجتماعي و ارزيابي نقاط قوت و ضعف هر يك
• گشايش باب گفتوگو، تبادل نظر و نقد علمي بين صاحبنظران و متخصصان هويت، هويت ملي، هويتهاي قومي و ....
علاقمندان به پژوهش و نگارش در زمينه هويت ملي و ساير موضوعات مورد علاقه مؤسسه ميتوانند خلاصه (Abstract) و متن كامل مقالات (Full text) و انتشارات مؤسسه را از طريق مكاتبه پستي يا الكترونيكي دريافت نمايند.
خلاصه(Abstract) تمام مقالات منتشر شده در فصلنامه مطالعات ملی، در کانون پژوهش های اجتماعی موجود است.
نشانی پستي:تهران، خيابان سهروردي شمالي، خيابان خرمشهر، شماره 14
تلفن: 88745328 و 88745309
نمابر: 88745341
ایمیل: info@rinsweb.org
کتاب هویت اجتماعی
برگرفته از فصلنامه مطالعات ملی، شماره 26
کتاب «هویت اجتماعی» از جمله آثاری است که در حوزه علوم اجتماعی انتشار یافته است. نویسنده این اثر، ریچارد جنکینز و مترجم آن تورج یاراحمدی می باشد که در سال 1381 از سوی نشر شیرازه در 294 صفحه با شمارگان 200 نسخه انتشار یافته است. جدید بودن محتوای اثر که در سال 1996 به زبان انگلیسی از سوی یکی از معتبرترین ناشرین (راتلج) انتشار یافته است، اهمیت و اعتبار آن را دو چندان می سازد. هم چنین آشنایی نویسنده با مفاهیم متون علوم اجتماعی و ارایه ترجمه سلیس و روان از دیگر مزایای این کتاب است.
ریچارد جنکینز در این اثر از منظر روانشناسی فردی و اجتماعی بحث خود را آغاز می کند و در ادامه، مقوله هویت را از منظر جامعه شناختی مورد بررسی قرار می دهد. نویسنده کتاب هویت اجتماعی بر این اعتقاد است که مؤلفه هایی چون تشابه، تفاوت، رده بندی (سلسله مراتب) و مقاومت، تعین بخش الگوهای هویتی هستند. هویت اجتماعی چارچوبی مشخص جهت آشکار ساختن شباهت ها و تفاوت ها می باشد که از طریق این فرآیند، ارتباط معنادار و مستمر میان افراد امکان پذیر می شود. این چارچوب بندی هویتی در قالب نهادهای دولتی و غیردولتی، اجتماعات، باشگاه ها، باورها، سنت ها و ... تجلی می یابد. به تعبیری: از طریق این مؤلفه ها می توان نوعی «الگوی هویت شناسی واحد» را جهت فهم هویت فردی و اجتماعی عرضه کرد.
فصل اول: شناخت هویت خود
در این فصل جنکینز بیشتر به بعد اجتماعی هویت می پردازد و با نگاهی جامعه شناختی این مفروضه را مورد توجه قرار می دهد که هویت فرد، ساخته اجتماع است.
فصل دوم: نشانه ای از روزگار
در این فصل تلاش شده است تا با نگاهی اجمالی مسأله هویت در نظریات موجود مورد توجه قرار گیرد. از بحث های آنتونی گیدنز درباره تجدد و تشخص(خودشناسی) گرفته تا تأکید پست مدرنیستی بر «تفاوت» و از تلاش های گوناگون فمینیستی برای شالوده شکنی قراردادهای اجتماعی مبتنی بر جنسیت گرفته تا سردرگمی ناشی از احیای ناسیونالیسم و قومیت گرایی به عنوان نیروهای سیاسی مهم. همچنین در این فصل از دگرگونی «هویت» و چگونگی پیدایش هویت های جدید، احیای هویت های قدیم و دگرگون شدن هویت های موجود که از آن به «سیاست جدید هویت» تعبیر می شود نیز مورد توجه قرار گرفته است.(ص11)
فصل سوم: عقل سلیم
این فصل در برگیرنده دو موضوع هویت فردی و هویت اجتماعی می باشد. او چنین فرض می کند که هویت شخصی با هویت اجتماعی تفاوت دارد. با تمایز قایل شدن میان امر فردی با امر اجتماعی، چنین فرض می شود که یکی از دیگری- اگر که واقعی تر نباشد- مهم تر است(ص26)
فصل چهارم: نظریه پردازی درباره هویت اجتماعی
در این فصل به بررسی مفهوم هویت فردی و جمعی پرداخته می شود. از جمله استدلال های اصلی این فصل اینست که جهات مهمی، امر یگانه ی فردی و امر مشترک را می توان چنان فهم کرد که مشابه یکدیگر باشند (اگر دقیقاً با هم یکسان نباشند) (ص33)
فصل پنجم: خویشتن و ذهن
در این فصل با بررسی مفهوم کلمه "self" این طور نتیجه گیری می شود که معنای کلمه «خود»، موازی معنای عمومی هویت است که در آن چهار ویژگی اصلی یعنی شباهت، تفاوت، بازتابی بودن و فرآیندی بودن هویت وجود دارد(صص49 و 50)
فصل ششم: خودهای اجتماعی
در این فصل نحوه ادراک و تعامل درونی و بیرونی فرد در ارتباط با خود و دیگران مورد مداقه قرار می گیرد.
فصل هفتم: ورود به جامعه
در این فصل نحوه تعامل و ارتباط مستمر هویت های منفرد در ارتباط با ساختارهای اجتماعی مورد تحلیل قرار می گیرد.
فصل هشتم: تصویر خود و تصویر اجتماعی
این فصل به این موضوع می پردازد که عامل برونی «دیگران» در دیالکتیک شناسایی فردی، اهمیت بسیار زیادی دارد. در واقع دیگران فقط به این اکتفا نمی کنند که هویت ما را درک کنند. بلکه در عین حال به طور فعالانه ای آن را می سازند.(ص 125)
فصل نهم: گروه ها و رده ها
در این فصل گروه ها و رده ها در ارتباط با نحوه سازمان یافتگی اجتماعی هویت مورد بحث قرار می گیرند.
فصل دهم: سازمان اجتماعی هویت
این فصل به سازمان اجتماعی هویت و نحوه تمایزیابی افراد و اجتماعات از یکدیگر می پردازد.
فصل یازدهم و دوازدهم: شناخت نمادین شابهت- پیش بینی پذیری
در این فصل نحوه شکل گیری ادراکات مشترک اجتماعی مورد بررسی قرار می گیرد.
فصل سیزدهم: نهادینه کردن هویت
در این فصل چگونگی نهادینه شدن هویت و انسجام هویتی مطرح می شود. نهادها جزو لازم ترکیب اجتماعی هویت هستند و افراد با ارجاع به آنها تصمیم گیری می کنند و به رفتار خود جهت می دهند.
فصل چهاردهم: سازمان بخشیدن به هویت
موضوع این فصل سازمان بخشیدن به هویت است. سازمان بخشیدن به هویت را می توان ارجاع به نمادها و نظامی از نشانه های خاص هر جامعه تلقی نمود که هر یک از آن ها، معانی، کنش ها، فرآیندها و رویه های اجتماعی خاصی را مورد تأکید قرار می دهد.
فصل پانزدهم: تخصیص و طبقه بندی
این فصل به نحوه طبقه بندی افراد در چارچوب سازمان های اجتماعی اختصاص دارد. سازمان های مدرن امروزی، خدمات ارتباطی، اطلاعاتی یا هر چیز دیگری را تولید می کنند و در عین حال در سازمان دهی مردم که به روش های خاصی مورد شناسایی قرار می گیرند، مشارکت دارند.
فصل شانزدهم: مدرنیته، عقلانیت و هویت
در این فصل چارچوب شناختی مدرن ارتباط با هویت مورد بحث قرار گرفته است. ارتباط بحث سازمان، ساختار و نظام با بحث هویت در این است که اولا ً بر این نکته تأکید می شود که محدودیت های درونی بر توان سازمان ها و دولت برای تحمیل نوعی رده بندی خاص تأثیرگذار است. دوم آنکه از آن جایی که انسان ها در برابر رده بندی مقاومت می کنند، جلوه مهمی از خویشتن بازتابی آنها در این مواجهه آشکار می شود. از این رو مقاومت خودجوش جمعی، شکل های متفاوتی به خود می گیرد: شورش و اعتراض، اعتصاب، قیام و نافرمانی مسالمت آمیز. که جملگی از هویت های مقاوم هستند.
متن کامل»
0
نظر »
موضوع:
معرفی کتاب
نقدی بر مقاله ی "هویت ایرانی"
مهرنوش محمدنژاد
گرچه همیشه سعی میکنم تا اشراف کامل نسبت به مبحثی نداشته باشم در مورد اظهارنظر نکنم اما اینبار به خودم اجا زه دادم نظراتم را در مورد مقا له ی شما بیان کنم بنا براین از شما انتظار دارم سستی کلام و کم مایگی مقا له ی مرا نادیده بگیرید
همانطور که شما مقاله ی خود را در دو بخش مطرح کردید من نیز نظراتم را در دو بخش بیان می کنم بخش اول در مورد کل مقالاتی که تا کنون حول موضوعاتی شبیه این موضوع نوشته اید.
بطور کلی در کنار اطلاعات وسیعی که در نوشته های شما دیده میشود و دلا یلی که بخش زیادی از انها حد اقل برای من کاملا قا بل قبول است در لایه های درونی مقالات رگه ها ی قوی از مطلق نگری وجود دارد که باعث شده فضای کلی حا کم بر نوشته غیر منصفانه و رادیکال باشد
به عقیده ی من در کنار تمام ویرانه هایی که به نام فرهنگ ایرانی وجود دارد بنا هایی نیز هر چند کوچک وجود دارد که ارزش تحلیل و بررسی دارند من بر این عقیده نیستم که فرهنگ ما سراسر ناسوری وفرهنگ غرب مجموعه ای کامل و بی نقص است در تاریخ ما نیز تلاشهایی به سمت پیشرفت بوده که به دلایلی ناکام مانده این ناکامی نباید باعث بی توجهی ما به این تلاشها بشود
اما در مورد این مقاله :
شما ایران و یونان را به عنوان مظهر شرق و غرب با هم مقایسه کردید از فرهنگ یونان بسیار تقدیر کردید و ایرانیان را قومی وحشی معرفی کردید.بدون اینکه به تفاوت های سیر تاریخی وفرهنگی انها توجه کنید ویا حتی نقاط تاریک تاریخ غرب را مطرح کنید .
مثلا در مورد فلسفه یونان در جایی خوا نده بودم که به علت ابتدای بودن مذهب در یونان فلسفه توانی بالیدن پیدا کرد چون فارق از خرافاتی که بر روی تفکر دیگر تمدنهای ان زمان مثل مصر و بابل سایه انداخنه بود فرصت تفکر منطقی یافتند یا در مورد احترام به فردباید گفت وجود تجاری که در یونان بودند ومنافع انها در ازادی افراد جمع می شود باعث به وجود امدن چنین دیدگاهی شده در صورتی که نظربرخی از فیلسوفان یونان این گونه بود که دموکراسی به معنی حکومت قشر پایین بر مردم باعث هرج ومرج میشود تفکری که حتی تا دوران اندیشمندانی مثل هابز ادامه داشت یا دسته بندی افراد به برده زن یا اعتقاد به اینکه ذات افراد از طلا نقره یا مس اشت نمونه ای از فلسفه ی بی عیب و نقص غرب است فلسفه ای که اسکندر یکی از شاگردان بزرگترین اسطوره های ان است
دیگر اینکه غرب هم دوران تاریک داشته است که مطمائنا شما بهتر از من از ان اگاه هستید دورانی که علم فلسفه به خواب رفته بودند و سالها فلسقه تکرار وتفسیر گفته های فلاسفه ی یونان بود و فلاسفه از ترس کلیسا جرئت بیان اندیشه های جدید خود را نداشتند .اما غرب مسیری خطی پیموده و تمام این خاطرات را به فراموشی سپردند واز گذشته برای تکمیل اینده استفاده کرده اند رسیدن به این درجه از رشد فکری در اروپا چیزی نیست که از ابتدا وجود داشته باشد بلکه طی سالهای متمادی و در نتیجه ی تجربیات دوران مختلف است .در صورتی که ما همواره به دور خود چرخیده ایم از نظر من حرکت دایره ای عامل تمام مشکلات ماست که عمیقا امید وارم مردم ما نیز راه خطی خود را پیداکنند.واز قرون وسطی ایرانی خلاصی پیدا کنند شاید دلیل این حرکت دایره وار این بوده که ما حد اقل در دوران اخیر بدون اینکه خود مسیر حرکت پیدا کنیم و سعی کنیم به درستی مسیر خود را طی کنیم فقط یک تقلید کننده ناشی بوده ایم به نظر من ما به جای تحقیر خود باید مثل اروپایان باید مسیر خود را طی کنیم و جا یگاه خود را به دست اوریم کافیست با نگاهی به گذشته و پیدا کردن اشتباهات خود و دلایل عقب ماند گی راه خود را به سوی اینده پیدا کنیم اگر به عنوان مثال بدانیم به علت فرهنگ عشیره ای ما و درگیری مداوم قبیله ها و این که عادت یک پدر خوانده از ابتدای کودکی در انها نهادینه شده بود مردم برای برخورداری از حد اقل امنیت به دامان یک دیکتاتورپناهنده می شدند واین فقط به علت شرایط تحمیل شده بر مردم بوده باعث می شود بدون احساس شرم با از بین بردن ریشه های این تفکر پدر سالارانه دموکراسی را نهادینه کنیم
نکته ی دیگری که وجود دارد نحوی برخورد با اثار ادبی ایرانی است اینکه بگوییم چون اثار ادبی ما مثل اثار غرب نیست پس خالی از ارزش است تفکر بسیار خطرناکی است به نظر من شعر فارسی نیز نوعی تفکر است که گر چه به صورت اندیشه ی غرب منسجم نیست اما قابل تامل و احترام است و من به شخصه در لابه لای این ابیات لایه های زیبا ی از تفکر ر لطافت را درک کرده ام . این درست نیست که ما میراث خود را به طور کامل نادیده بگیریم و یکراست به زباله دانی بیا ندازیم .در کنار تمام خدای نامه ها کتاب های حافظ مولوی و سعدی اشعار شاعرانی چون اخوان و نیما نیز وجود دارد سوال این است که ایا تمام این اثار جایی جز زباله دانی ندارند.
هويت سازي به مثابه حقيقت يابي
پویا شریفی
بي ترديد آن جرياني كه در جامعه ما درحال گذراست نمايانگر وضعيت مناسب و رو به پيشرفتي نيست و جامعه ايراني دوران افول خود را در حال سپري كردن است و به هر سوي سه گانه سياست، اقتصاد و فرهنگ نگاهي بي افكنيم شاهد رشته ي از مكافات، رنج ها ودرد ها هستيم؛ سخن كوتاه، در اين برهه از اوان، جامعه ايراني، جامعه بيمار گونه ايست. دانشجويان وساير اقشار انديشمند جامعه، با توجه به تخصص و تبحرايشان، دست به آسيب شناسي و تحليل چالش هاي فعلي اجتماع مي زنند و به تبع آن علاج و چاره مشكلات را در همان حيطه مي نگرند. لذا تعابير و تفاسير آنها محدود به جز نگري حوزه ايشان مي گردند و نهايتا نمی توانند سنتزي براي حل مشكلات چند وجهي جامعه پيچيده ما بيابند. رويكرد تك بعدي نه تنها گرهي را از مشكلات ما باز نمي كند بل موجب فضاي متصلب، متعصب و كليشه اي مي گردد. به زعم راقم اين سطور براي يافتن راه حلي صواب براي مكافات هاي متعدد جامعه، نياز مبرم به كلي نگري ملازم با جزء نگري، خصوصا در مورد معضلات انساني و اجتماعي جامعه، نيازمند سعه نظر بيشتري هستيم.
در حال حاضر، تصادم قشر روشنفكر با مسائل بنيادي وحياتي جامعه، در برگيرنده زايش پاراديم هاي كاركردي و واقع بينانه نيست و به تبع آن شاهد جدل هاي انتزاعي و ناكارآمد هستيم. بيش از آنكه حل مشكلات اساسي اجتماعي و فرهنگي ما نياز به تنازع هاي نظري بي سرانجام داشته باشد به توليد و تبيين انديشه هاي بكر مبتني بر شرايط زمان محتاج است. گرچه در زمينه هاي معضلات اجتماعي به توسط روشنفكران كارهاي كثيري صورت گرفته است ليكن با كمي تدقيق متوجه مي شويم براي افاده ازدستاورد هايشان با دو مشكل روبرو هستيم، اولا دسترنج آنها فاقد تنوع در ارائه راحل است. ثانيا عاري از هرگونه رويكرد كاركردگراست و حقايق فعلي جامعه ما مطابقت ندارد. زمانيكه با خلا وجود سنتز كلي براي مرتفع ساختن مشكلات روبروايم خواه ناخواه مصرف گرا مي شويم و در نتيجه، در يك دور باطل در حال چرخيدنيم و نتيجه اي جز فزوني يافتن جزم انديشي در مورد مسائل گوناگون، شاهد تبارز امر ديگري نيستيم. في المثل در مورد حقيقت و ماهيت مقوله ي همچون هويت، در قالب هاي گوناگون ملي، ديني، سياسي و قومي سخنان كثيري براي بسط و قبض آن از زوائد گوناگون رانده شده است و كمااينكه هنوز در نوشتارهاي گوناگون به تبار شناسي و سنخ شناسي در درون اين موضوع برخورد مي كنيم، ليكن باز هم شاهد آنيم كه در اين حوزه پيشروي نداشته ايم ودر يك نقطه ايستاده ايم و كماكان شاهد نظرات بكر و مشكل گشا در اين زمينه نيستيم و اكثرا همان صحبت هاي كليشه اي كه مشرب آنها نمي تواند به جز رويكرد همراه با جمود و تعصب، امري ديگري را برآنها لحاظ كرد. در حال حاضر سخن راندان در ارتباط با هويت تنها و تنها مختص به يك ارزيابي و مقوم ارزشي و اخلاقي اختصاص يافته است؛ يا هويت ايراني و ملي ما آنچنان باعث بزرگواري و افتخاراست كه در حال حاضر مي توان با رجعت به آن، جملگي مشكلات ما حل شود و يا آنقدر خار و نازل است كه جاي هيچ گونه تكيه به آن نيست. بيشتر سخنان در اين ارتباط، دائر بر برتري طلبي و اشارت به تضادهاي فرهنگي و تمدني و از رويكرد كاركردي به مقوله هويت تهي است. لذا در اين مقوله همچون مقولات ديگر، در تحقيق و تفحص صورت گرفته، نياز مبرم به دگرديسگي داريم تا مسائل اجتماعي و فرهنگي ما به رشد و نوزايي نائل شوند.
از اين رو پرداختن به مسائلي همچون هويت نيازمند تدقيق و ژرف انديش فراواني است. بنا دارم در اين مقال به بحث مغفول مانده اي هويت سازي كاركردگرا در جامعه بپردازم. چه بسا با توجه به گستردگي و اهميت اين بحث، حق مطلب را به گونه ي شاينده ادا نگردد.
بحث را با چند پرسش ابتدايي آغاز مي نمايم. تعريف و تصويري كه از مضامين هويت يا هويت بخشي يا هويت طلبي يا هويت سازي در اذهان م اوجود دارد، چيست؟ آيا انسان فاقد هويت، قادر به زيستن در جوامع امروزي است؟ زمانيكه از يك فرد در مورد هويت استنطاق مي گردد كدام وجه(فردي و اجتماعي) او را مورد سوال قرار مي دهيم؟ گرچه اين موضوع وسيع را به دو فعل پرسشي نمي توان محدود كرد لاجرم براي روشنگري بيشتر و مشخص ساختن حدود و ثغور بحث، اين پرسش را مطرح مي كنم؛ هويت يك انسان به كيستي ما رجعت مي يابد يا به چيستي ما؟ آيا اگر شخصي به صرف آنكه در آن كشور به دنيا آمده و زبان آن را فراگرفته است، مي تواند هويت آن كشور را بستاند؟ فرهنگ، خلق و خوي، هنر، تاريخ، موسيقي و مرام آن كشور مترتب بر شناسنامه افراد نيست؟ مسلما بايد به سوالات پيش الذكر جواب كامل و مكفي داده شود، تا مسير براي ايجاب معرفت نسبت به هويت ايراني هموار گردد.
يكي از تمايزات اصلي انسان با ساير موجودات، هويت خواهي ايشان است. زيرا آنچه براي انسان ها داراي اهميت و ارزش فوق العاده و همچنين بسياري از بن بست هاي خويشتن را با آن حل مي نمايند و تعداد كثيري از هنجارهاي ايشان براساس آن در جامعه تعريف شده و مي شود، عنصر هويت يا كيستي انسان هاست. بنابراين با موضوع حساسي رو برو هستيم و همانا اين حساسيت زماني مثمرثمر است كه از مجراي حميت و غيرت عبور نكرده باشد.
انسان فاقد هويت قادر نيست در هيچ شكلي از جوامع به معيشت خود ادامه دهد. به عبارت ديگر انسان بي هويت، انسان فاقد خصايص انساني است. هويت انسان آدميت، موجوديت و شخصيت او را در وهله اول در جوامع پيرامون و در وهله دوم در جوامع بيروني تعريف مي نمايد. لذا انساني كه شخصيت و انسانيت و كيستي خويش را تعريف نكند في الواقع هيچكس است. نتيجتا هر انساني داراي هويت است كه نفي و حذف موجوديت آن، بسان آن است كه آن شخص را از جامعه حذف انگاشتيد. نگارنده معتقد است هر انسان صاحب دو نوع هويت است؛ هويت اوليه يا هويت ظاهري و هويت ثانويه يا هويت باطني. منظور از هويت اوليه به آن دسته از صفت هایي گويند كه انسان آنها در حالت منفعل به رايگان اخذ كرده و ماهيت اوليه آدمي را در جامعه تشكيل مي نهد. براي مثال اگر شخصي صرف آنكه در ايران تولد يافته است وخواه ناخواه داراي هويت و شناسنامه ايراني است و علي الاصول اگر پيشينيان او مسلمان يا مومن به هر مسلك و دين ديگر باشند او به همان دين گرايش مي يابد. هويت اوليه ميراثي است كه شخص يا از جبر تاريخ به او تحميل مي افكند يا بواسطه اسلاف ايشان به او ارث مي رسد. لذا انسان نقشي در اخذ آن ندارد ومحتوم و جبري و گريز و اجتنابي از اطلاق آن به آدمي نيست.
هويت ثانويه ناظر بر آن بخشي از موجوديت و شخصيت انسان است كه به اختيار و كنترل خود، به آن نائل شده باشد؛ يعني آدميان در يك فرايند تحقيقي، تفهيمي، منطقي، ارزش يابي، نيازسنجي و آسيب شناسي صفت ها وهنجارها، شخصيت وموجوديت خود را كسب مي نمايند. مسلما تحقق اين امر مستلزم انجام فعل است و در نتيجه فرد و جامعه براي آن ارزش و اعتبار بيشتري قائلند. زيرا براي كسب و شنا خت آن بهاي پرداخته اند. يكي ديگر از خصايص هويت ثانويه در تطور و تحول پذيري آن است؛ اين سخن بدين معنا است كه با تغيير شرايط مكاني و زماني و محتوايي، هويت ثانويه مي تواند براي حصول مطلوب دستخوش تغيير گردد.
هدف از تعاريف فوق طرد و مسخ كردن هويت اوليه نيست بلكه هويت اوليه در زماني براي فرد و جامعه مي تواند كارايي و مثمرثمر گردد كه در سنتزي بازسازي و بازتوليد و نهایتا به هويت ثانويه در انسان مبدل گردد. زيرا پيوستگي، وابستگي و دلبستگي انسان با آنچه كه شناخت ژرف تر و دقيق تري از آن دارد به مراتب بيشتر از امري است كه به گونه اي غير اختياري آن را كسب كرد ه باشد. علل فراواني را براي مزيت تحقق اين سنتز مي توان برشمارد. اما نگارنده به يك دليل ديگر اكتفا مي كند. شناخت موجوديت و شخصيت آدمي از يكسو موجد خود باوري و موجب حساسيت زايي در فرد مي گردد و از سوي ديگر از حميت و جامد انديشه فرد و دفاع كوركورانه از هويت كاذبش مي كاهد و روزانه مي تواند هويت خود را نو تر كند.
در پي بحث فوق، يك سوال اساسي در مورد هويت ملي و ديني يا حتي قومي مردم خودمان در ذهن برانگيخته مي شود. كه نگارنده در چند پرسش متوالي اين سوال اساسي را بسط مي دهد. اول آنكه، هويت كه امروز خود را صاحب آن مي دانيم چه ميزان از آن را به اختيار خود كسب كرده ايم؟ آيا في الواقع شناخت و آگاهي لازم و كافي را، نسبت به حقيقت هويت ملي و ديني خود داريم؟ فرض كنيد پدر و مادرتان مسلمان نبودند آيا باز هم دين شما اسلام بود؟ چقدر ما نسبت به دين، تاريخ، فرهنگ، هنر و خلق و خوي موطن خويش آشنايي داريم؟ آيا آگاهي ما نسبت به فرهنگ و هويت كشور كه در آن معيشت خود را سپري مي كنيم بيشتر از شناخت ما نسبت به هويت كشور هاي غربي است؟ اگر جواب منفي است، چگونه خود را ايراني مي خوانيم؟ بايد اذعان كرد كه تك تك ايرانيان به طور خاص و جامعه ما به طور عام، نيازمند برساختن هويت نو و با محتواست.
براي ادامه بحث لازم است به تشريح مفهوم ازخودبيگانگي يا اليناسيون كه اصطلاح علم جامعه شناسي بپردازم؛ اليناسيون يعني انسان هويت و فرهنگي كه با آن بيگانه است را در شخصيت و موجوديت خود عمدا يا غير عمد، احساس نماييد. في المثل آنچه انسان از موجوديت خويشتن تلقي مي نماييد مانند حيوان يا ماشين باشد كه رفته رفته موجب مي گردد كه خصلت هاي انساني خود را به كلي فراموش كند و آنچه كه در جامعه از آن فرد منعكس مي شود شباهتي با انسان و خصايص آن ندارد و به راحتي مي توان او را مانند حيوان يا ماشين انگاشت. نگارش مطلب آقاي نائب پور معلول حلول اليناسيون در تك تك افراد جامعه ايراني است. كه ايشان بدون هراس و با واقع گرايي اين موضوع را به رشته تحرير درآوردند. ليكن با اينكه فرهنگ و هويت ما ايراني ها به اصطلاح جامعه شناسان الينه شده است ولي يكايك ما، براي وقوع اين امر كه در يك فرايند تدريجي حصول گرديده، ارزشي قائل نيستيم و في الواقع هويت فعلي ما هويت پوشالي و توخالي است و در اصل روشنفكران و ساير اقشار خود آگاه، براي بازسازي هويت اوليه ما كه بسيار فرتوت و كهنه است و مبدل كردن آن به هويت ثانويه مقتدر، فعلي صورت نداده اند و كماكان شاهد افزايش فزاينده خودبيگانگي در جامعه هستيم و فرهنگ و هويت مسلط جهان يعني فرهنگ و هويت غرب هر روز نفوذ و گستردگي بيشتر در شخصيت افراد جامعه ايراني مي گذارد كماينكه امروز با درد ها، رنج ها، غمها، هنجارها، آرمان ها و مطالباتي روبرو هستيم كه هيچ گونه سنخيت و تعلقي به آنها نداريم. آنچه كه موجب گشته پديده خود بيگانگي در جامعه ما شيوع پيدا كند ناشي از نگاه ابزار گونه به عناصر فرهنگي است. بر اين اساس بسياري بر اين باورند كه فرهنگ و يا هويت جامعه را مي توانند مثل كالا و يا تكنولوژي از غرب وارد كنند يا شبيه سازي كنند. ليكن كساني كه به اين شكل به مقولات فرهنگي مي نگرند از يك موضوع غافلند كه عوامل سازنده هويت و فرهنگ در غرب، شرايط و روابط اجتماعي خاص خود را دارند و سير تاريخي آنها كاملا با آنچه كه در تاريخ ما گذشته است تفاوت دارد و هويت ايجاب شده در غرب، داراي روح، تربيت، جامعه اقتصادي و اجتماعي ديگري است كه شايد كمترين سنخيت با پارامترهاي حقيقي جامعه ما داشته باشد.
به زعم نگارنده رويكرد ماشين وار به عناصر فرهنگي، ريشه در وجود نگاه برتري طلبي در حاميان آن دارد و استدلال و استنباط ايشان از مقولات اجتماعي منبعث از نگاه معطوف به علل قياسي است؛ در نتيجه، اين گونه مي انگارند كه چون تمدن فعلي غرب نسبت به تمدن كشور ما رجحان دارد، شباهت سازي فرهنگي موجب توليت آن تمدن در جامعه مي گردد و مع الاسف دير پاي است كه اين انديشه در جامعه تئوريزه شده است و امروز عناصر سازنده هويت غربي بر انديشه ايرانيان مستولي گرديده و روزانه به دليل برخورد قياسي با اين موضوع، شاهد زدودن هرچه بيشتر هويت ايراني از اذهان هستيم. برخلاف اين نگره ي برتري طلب به فرهنگ و هويت، هر فرهنگي همانگونه كه دربرگيرنده خطوط منفي مي باشد داراي عناصر مثبت و درخشان هستند ولو اينكه در حال حاضر وضيعت سياسي، اقتصادي و اجتماعي تمدن دربرگيرنده آن فرهنگ، در جايگاه ضعيف تر و نازل تري نسبت به ديگر تمدن ها قرار داشته باشد. كه مسلما اين برتري تمدني دال بر اين امر نيست كه با وارد كردن فرهنگي ديگر موجبات تعالي آن تمدن را فراهم مي كند. هويت ايراني با درآميزي با فرهنگ غرب از حيز اعتبار و انتفاع ساقط شده است كه تحقق اين امر برخلاف نظرات بسياري از انديشمندان حامي نفوذ فرهنگ غرب نه موجب اعتلاي فرهنگ و تمدن ايراني شده است بلكه هويت ايراني بتوسط عناصر فرهنگي غرب استيلا و نتيجتا ما شاهد استيصال و درماندگي وافري در امور فرهنگي شده ايم و در حال حاضر هويت ايراني هويت مخلوط و مشوشي است. سخنان مذكور ناظر بر مذموم دانستن نفاذ ابزار مدرن، تكنولوژي و علم برتر جهان به كشور نيست بلكه بر اين موضوع تاكيد مي كند كه توامان با واردات مدرنيزاسيون به كشور، فرهنگ مبتني بر حقيقت آن با بازسازي متناسب از درون، بازتوليد گردد. بعضا در برخي از نوشته ها و گفتارهاي روزانه شاهد سخن خبطي هستيم كه فحواي كلام آن دال بر اين است كه مشكلات كشورمان ناشي از عدم حضور توامان مدرنيزاسيون و مدرنيسم(فرهنگ مدرن) در جامعه ايراني است. مبناي اين تحليل را نمي توان با يك نگاه واقع گرا برتابيد زيرا فرهنگ و هويت ديگري را نمي توان جايگزين و جانشين فرهنگ و هويت ديگري نماييد و تنها فرهنگ ها و هويت ها الينه مي شوند . كماينكه با اليناسيون فرهنگ و هويت ايراني، روشنفكران و عوام، مكافات ها و ناله هاي سر مي دهند كه درد آنها نيست و در پي آرمانهایي مي گردند كه با واقعيت جامعه ما سازگاري ندارد و دست نيافتني است. بدين صورت فرهنگ و هويت ايراني از محتوايي حقيقي خود تهي گرديده است و فقط آنچه كه از ماهيت مخدوش و مشوش آن در حال متصاعد شدن است بي ارزش و نشانگر انقياد جامعه است.
نگارنده چاره و علاج را در هويت سازي با استفاده از هويت و فرهنگ كه فقط پويشي از آن در جامعه نمايانگر است، مي نگرد. هويت اوليه براي بدل شدن به هويت ثانويه كه موجد پويايي و تحرك است، بايد به عنصر اختيار و جهد درآميزد. بدين شكل با بازتوليد و بازسازي هويت، موجب اعتلاي حساسيت و كارايي آن در مقولات فرهنگي مي گردد. تحقق اين امر مستلزم يافتن و معرفت و سعه ي آگاهي نسبت به حقايق ديني و ملي ايرانيان است؛ براي ثبوت راستي اين ايده، يك مثال در اين جهت زده مي شود: هريك ما داراي داعيه ايراني هستيم؛ ليكن صرف سر دادن اين ادعا ما نمي توانيم اطمينان داشته باشيم به طور جامع و كامل هويت ايراني را در برگرفته باشيم ولو اينكه در مورد ناسيوناليستي ايراني تعصب زيادي از خود بروز دهيم و چناچه در مورد هويت ديني نمي توانيم چنين ادعاي را دم زنيم و به صرف آشنايي سطحي از همراهي هويت ديني با خود، مطمئن باشيم. چه بسا در گذشته ي ايرانيان آثار و دستاوردهاي كثيري يافته شود كه بتوان به آن افتخار كرد و به رخ جهانيان كشاند وليكن زماني اين افتخار داراي ارزش و اعتبار است كه مشاركت و همراهي لازم در قبال آن صورت پذيرفته باشد و در صورتي كه ما از قافله حقايق پيشينيان خود جدا مانده ايم و اهتمامي و مساعي براي پيوستن بدان انجام نمي پذيرد، فخر ورزي ما بلاموضوع است و به هويت كاذب و ميان تهي مي نازيم كه هيچ گونه دخل و تصرفي در آن نداشته ايم. هويت ها تا به حقيقت ها تكيه نزنند منشا تنازع و ايجاب كننده تعصبات كوركورانه خواهند بود و نيز هويت هاي تهي از حقيقت مناقشات و كشمكش هاي جهاني را در حال رقم زدنند.
از فحواي سطور فوق مي توان اين برداشت را كرد كه هرچه فرد و جامعه با فقدان آگاهي نسبت به حقيقت فرهنگي و ديني روبرو باشد از هويت سطحي و چند سويه برخوردار است. بدين صورت انسان تكليف خود را با ذهنيت هایي كه از گذشته به ارث برده است، مشخص نكرده و علي الاصول انسان صاحب تعداد كثيري از كيستي هاي متناقض و بعضا متضاد است. فرد و جامعه با افزايش آگاهي و معرفت در قبال حقيقت ها، مي توانند ايشان را صاحب هويت با صلابت تر و غني تري كنند. لذا آنچه كه در اين ارتباط جل و مبرهن است در يك پروسه تدريجي با انديشه ورزي، بازيابي و بازشناسي از حقايق فرهنگي و آزمودن آنها، هويت كاركردگرا را در ذهن خود نهادينه كنيم و همانطور به كرات در اين مقال بيان شد هويت پويا هويتي نيست كه گذشتگان براي ما به ارث گذاشته باشند بلكه هويت را بايد خود بر اساس واقعيت بسازيم و البته مصالح آن را از ميراث گذشتگان تامين كنيم. در صورت تحقق اين امر، آنگاه هويت ما حاوي و حامل حقايق مليت و تدين ماست.
در چیستی و چرائی هويت ما
آنچه در زير مي آيد بيشتر از آنکه يک مقاله مبسوط و کامل باشد طرح اوليه اي براي يک مقاله است که به دليل محدوديت وقت به همين شکل در اختيار دوستان قرار مي گيرد. مفاهيم مهمي همچون سير تمدن، مدرنيته و سنت در اينجا بدون اينکه تعريف کامل و جامعي از آنها ارائه شود مورد استفاده قرار گرفته و شرح اين مفاهيم آن اندازه غامض و مفصل است که نتوان در خلال مقاله اي به آنها پرداخت. به هر اميدوارم آنچه در اينجا اشاره وار مورد بررسي قرار مي گيرد، مفيد و مؤثر واقع شود.
1- بحث بر سر هويت ايراني است و در مرحله اول واکاواي اين مفهوم. در مورد مفهوم هويت و چگونگي شکل گيري چنين گزاره يا انگاره اي در جوامع بشري بد نيست نگاهي اجمالي به تاريخ تکامل اجتماعات بشري بيندازيم.
2- آدمهايي در کنار هم و با مظاهرت هم به شکار مي روند. بعد از چند روز که قوت کافي چندين روز آينده را بدست آوردند به غارهايشان برمي گردند. اينان در چرخه طبيعي تغذيه مي زيستند. باهم بودگي شان در نوع آدم بودن بود. به مثابه گونه اي حيوان. باهم بودن را چگونه حس مي کردند؟ مشترکا قوچي را به دام مي اندازند. مشترکا در برابر شير ها و پلنگها از خود دفاع مي کنند. و شايد بر سر شکار، با کلوني ديگري از آدمها مي ستيزند. هيچ اندر کنشي بينشان نيست. کنش و واکنش طبيعت است که آنها را بسوي باهم بودن سوق داده.
3- آدميان رمه دار در قبايلي مي زيند که همه همخون اند و گله هاي مشترک دارند. و به چرا مي برندشان و مي دوشندشان و ذبحشان مي کنند و مي خورندشان. باهم از اين مرتع بدان مرتع مي کوچند و اين نخستين گامهاي کنده شدن از چرخه زيست است. اينان نيز اندر کنشي بينشان نيست. معامله اي ندارند، تعاملي، تضادي، ديالکتيکي، ديالوگي. منفعتشان جمعي است، هزينه شان نيز. حوزه منفعت شخصي ندارند. و روابط جمعي شان ضرورت سنجش و محاسبه براي فرد فردشان القا نمي کنند. باهم بودگي شان هم خوني شان است.
4- بياييد اسمي بگذاريم. مشخصه اي را که چنين باهم بودني را در بستر طبيعت برجبين افراد مي چسباند، عصبيت مي ناميم. درون جمعي که اندر کنش و تعاملات و اخلاق خاص خود را متمايز از گروههاي ديگر ندارند. و علقه هايشان به يکديگر و به جمعشان در اثر خاک و خون است. خاکي که قوتشان از آن بيرون مي آيد و هاله اي قدسي به دورش کشيده شده، خاک همچون خون به ميراث ميرسد و انگاره اي بجا مي نهد که به نامهاي وطن و ميهن مرده ريگي است براي اعصار بعد.
5- شهرها پديد مي آيند و پيشه ها و شيوه هاي متفاوت معيشت. حساب گري و تعامل و اقتصاد. اندر کنشي که در حوزه اي نام آيين مي گيرد و در حوزه اي فرهنگ و در حوزه اي اخلاق و چنين چنينها. و اين گونه است که گزاره اي پديد مي آيد بسان مشخصه اي براي يک جامعه بشري در برابر ديگري. مشخصه اي که به درون افراد جامعه نفوذ مي کند. چيزي که نامش را هويت مي گزاريم. بر پايه خاک و خون نيست، بر پايه تجربه هاي مشترک بشري است. و اين البته تمايزي بنيادين است.
6- براي تحليل هويت ايراني، بايد از کژتابي اي که چنين صفت پيشيني اي بر اين مفهوم مي دهد گريخت. زدودن تاثير خون و نژاد از يک سو و خاک و وطن و البته مرزهاي جديدا ترسيم شده از سويي ديگر است. بايد به دنبال تبار شناسي شيوه اندر کنشي بود که بيشترين و مؤثرترين حضور را داشته و دارد. در سرزمينهايي که ماورالنهر، فلات ايران، آسياي صغير، قفقاز، بين النهرين، شبه جزيره، شامات و مصر شامل مي شود

7- اين منطقه تمدنهاي مختلفي را به خود ديده است. در حالي که بيشترين ساکنينش در همان حالت پيش از مدنيت بسر مي بردند. شهرها بسان جزيره هايي منزوي بودند، مگر در جاهايي که شرايط طبيعي چگالي شهرها را بالا ميبرد و روابط گريز ناپذير بود (چون بين النهرين)، يا آنگاه که مرزهاي سياسي کشده مي شد و شهرهاي چندي را بهم پيوند مي داد (چون ايران هخامنشي و ساساني)، يا آنگاه که شهرها به دليل موقعيت طبيعيشان همچون قرار گرفتند در کنار دريا و خاصيت تجاريشان، منافع مشترک پيدا مي کردند که آنها را بهم سوق مي دادند (چون شامات).
8- با حضور اسلام برگي ديگر ورق مي خورد. اعراب که خود تا کنون در حالت بدوي و قبيله اي مي زيستند و عصبيت خوني حرف اول و آخر را در ميانشان مي زد، گفتماني را با خود آوردند که يکسره با پيشينه شان در تنافر بود. چنين بود که شيوه ارتباط و تعاملي که اسلام مبشرش بود در تمامي اين منطقه بسط يافت. رفته رفته همه چيز، هر آيين و اخلاقي صبغه اسلامي به خود گرفت. تمدن تازه اي پديد آمد که در قرون 5و6 هجري به اوج خود رسيد. اينکه چنين تمدني را يکسره ديني بدانيم نگرش درستي نيست، درون چنين تمدني هم دين پويش داشت و هم علم و هم فلسفه و هم عرفان و هم هنر. اندرکنش مردمان اين سرزمين رنگي اسلامي يافته بود. و اين اندرکنش همان است که پايه هويت را مي ريزد. هويتي شکل گرفت که سهل گيرانه مي توان هويت اسلامي ناميدش. درون اين تمدن تفاوت هاي نژادي و قبيله اي و زباني رفته رفته رنگ باخت و از جايگاه اولويت قبلي اش به زير کشيده شد. زبان علمي و فکري زبان عربي بود، و در ناحيه وسيعي فارسي زبان ادب و عرفان گشت، و در حوزه هاي نظامي و سياسي زبان ترکي رايج بود. هر کسي از هر قوم و قبيله و شهري و با هر زبان مادري اي و به هر دين و مسلکي، اگر قصد ترقي و پيشرفت داشت به سوي اين زبان ها مي رفت. گفتمان عمومي اسلامي بود و عموم از داشتن پيش فرض هايي مبتني بر شهر و نژاد و زبان ديگران مي پرهيختند. غيريتي اگر بود، نسبت به قوم کفار بود، چيزي در دور دست.
اما باز مدنيت اين سرزمين بخش کمي از ساکنينش را شامل مي شد. عده کثيري هنوز به حالت قبيله اي و کوچ نشين مي زيستند و از سر کثرتشان و خصوصيت جنگاوري پيشامدني شان مؤثرترين هاي حوزه سياست بودند و تا همين اواخر، تا صد سال پيش، ايلات و قبايل بودند که قدرت ميانشان مي چرخيد. اما اين توده هاي به لحاظ مدني در قاعده هرم، در مقابل گفتمان هاي مدني ساکت بودند. سريع رنگ مي گرفتند و حل مي شدند. گاردي در ميان نبود. جهل مرکب بعدها پيش آمد.
9- تمدن اسلامي نيز همچون هر تمدن پيشامدرن ديگري دوران خود را طي کرد و به انحطاط رسيد. مغولان ضربه نهايي را زدند. شوکي که سالها همه را منگ کرد. صفويه که بر سر کار آمدند به دنبال عامل اتحادي بودند جهت تثبيت سياسي شان اين بار غيريت پيش آمد: شيعه و سني. صفويان شيعه را پر و بال دادند و خواستند که هويتي را به ساکنين سرزمين هاي زير فرمانشان تزريق کنند. يکپارچگي در اثر خون حاصل شد. اين بار نه خوني که در رگ ها جاري بود، بلکه خوني که از رگ ها جاري گشت. قتل عام سني ها، پوشش ها و کتمان ها و تظاهرها. در حاليکه پيش از اين غيريت اسلامي اهميت چنداني نداشت و تنها وظيفه اش پرتاب نفرت و کينه از درون بافت جوامع اسلامي به جايي دور دست در فرنگ و صيقليه و صين بود، اين بار به غيريتي نزديک و جاري بدل گشت. اهميت يافت. نفرت رو شد. و عاقبت شعله اين آتش افروزي دامان خود صفويه را نيز گرفت. اصفهان توسط افغاني هاي سني به فتواي مفتيان اغيار نزديک فرو ريخت.
10- در زمان نادر، بحث هنوز داغ بود. شايد او نيم نگاهي به اين مساله داشت، مي خواست که شيعيان و سني ها همديگر را به رسميت بشناسند. نمي توان گفت درکي از هويت داشته و در پي احياي هويت اسلامي بود. او نيز سرکرده ايلي بود و در پي کسب قدرت و تثبيتش. اما بودند قدرتمنداني که از گفتماني که صفويان مبدعش بودند سود مي بردند. نادر کاري از پيش نبرد و هوايي که در سر داشت، سرش را بر باد داد. او در پي توطئه اي کشته شد که بسياري معتقدند کار قدرت يافتگان درون غيريت شيعي بود.
11- بحث تجدد خواهي و اصلاحات، بيشتر در اثر مواجهه با مدرنيته غربي حاصل شد. رجوعي به تاريخ هم کافي بود تا وضعيت وحشتناک وقت را بر عقلاي قوم معلوم کند. جنگ هاي ايران و روس، ماجراي هرات، مانور انگلستان در جنوب و اتفاقاتي از اين دست کافي بود به شاه ايران حالي کند که به هيچ روي شاهنشاه ممالک محروسه ايران نيست که به امير فرنگ نامه مي فرستد. انديشمندان جامعه يا به طرزي خود جوش به بحران هويت اين سرزمين پي بردند و يا در اثر مواجهه با مکتب مدرن ناسيوناليسم و در قالب شبحي که از آموزه هاي مدرن مي ديدند، ملت سازي را ضروري و گريز ناپذير دانستند. بحث زبان پيش آمد، عده اي از اين اندک مصلحان به دامن زبان فارسي آويختند، بحث سره نويسي پيش آمد و حتي تغيير الفبا و به زعم خودشان استقلال کامل از زبان هاي عربي و ترکي. آخوند زاده و جلال الدين قاجار از اولين هاي اين طرز فکر بودند. بعد ها که کتب اوروپايي در رابطه با تاريخ هخامنشيان ترجمه شد و در دسترس قرار گرفت و بعدتر ها که مفهوم «آريايي» وارد حوزه تاريخ و باستان شناسي شد، کساني از اين طرف بودند که سريعش قاپيدند و به سر و سامان دادن ناسيوناليسمي مبتني بر نژاد مشغول شدند. در مورد مفهوم واقعي ناسيوناليسم و شيوه شيوعش در اوروپا سخن براي گفتن بسيار است و مجال کوتاه. همين قدر مي توان گفت که اين، مفهومي مدرن است و با مفهوم پيشا مدرن خاک و خون سنخيتي ندارد. در هر صورت ايرانياني که با ديد پيشا مدرن (و نه لزوماً سنتي) خويش به محصولات مدرنيته مي نگريستند، محصولات و عارضه ها را آميخته به هم اقتباس کردند و تازه آنهم به مشوش ترين شکل.
با ظهور رضاخان در عرصه قدرت پروژه ملت سازي کليد خورد. بسط هويت ايراني مبتني بر آريايي بودن و فارس بودن. در هر حال تلاش متفکراني که به دنبال پر کردن خلا هويت بودند و تئوري هايي ارائه دادند، قطعا قابل تقدير است. و مخالفم با اينکه اصلاحات رضاخاني را يکسره بد و نامطلوب و نابجا بدانيم. در ميان طبقه متوسط جريان هايي شکل مي گرفت که حداقل در اصول مدني مشترک بودند و سؤال را هم نيک دريافته بودند. فضلاي چندي که طرحي در باب ساختار اجتماع مي دادند حرفشان در ميان تحصيل کردگان و اهل دانش و انديشه مي چرخيد و به هر حال تا قبل از دوره رضاخان و استبداد مقتضي اش، موجب تلاش و تحول بود.
از بزرگترين هاي هويت انديشان مي توان اقبال لاهوري را نام برد که با درک مناسبي از تمدن غرب و احاطه کامل به تمدن اسلامي، به خوبي دريافت که مؤلفه هاي قوي هويتي در اين سرزمين ها، هويت مشترک اسلامي شان بوده و هنوز هم به لحاظ اصيل و ريشه دار بودن اش بهترين راه چاره است. اين تفکر در دوره جديد با سيد جمال الدين اسدآبادي شروع گشت و اقبال آن را به نحو تحسين برانگيزي پروراند.
درون مرزهاي ايران فعلي هم متفکرين عموما غرب رفته اي بودند که افکار و عقايد جديد و مؤثري در ميان مردمي که در طول چندين سال کاملاً با اين مسائل عجين شده بودند، مطرح مي کردند. مي توان گفت اکثر فرهيختگان به دنبال طرحي براي احياي هويت بودند و باز پويشي شکل گرفت و مکتب ها و ايدئولوژي ها به عرصه رقابت درآمدند. در هر صورت ره به جايي نبرد و شايد مؤثرترين دليل، تحولات بافت جمعيتي ايران بود و اينکه در حول و حوش انقلاب 57 بيش از نيمي از شهرنشينان را روستائيان تازه به شهر آمده تشکيل مي دادند و مسائلي که تحليل همه آنها در اين مقال ميسر نيست.
12- اين مقدمه اي بود بر سير تحول هويت و تلقي از آن در ميان مردمان اين سرزمين. مدعي حل مساله نباشيم بهتر است. که مي داند که سؤال چيست؟
جوابيه مقاله "هويت ايراني يا شرح يك كميك اپرا در دو پرده"
اين نوشتار گفتگوي فشرده ايست با مقاله ي «هويت ايراني يا شرح ...» كه توسط آقاي محمد مهدي نايب پور تحرير شده است. در اين گفتگو تلاش كرده ام تا نويسنده ي اين مقاله را در جهت دستيابي به سطح بالاتري از خود آگاهي ياري رسانم گو اين كه به نظر مي رسد ايشان از فراز قله بلند دماوند به سير و سياحت و البته تمسخر رمه ي سرگرداني كه از قضاي بد ما «ايراني» ناميده مي شوند مشغولند و با صدور حكم هاي جزمي و غير علمي باب گفتگو را بسته اند و دروازه ي جدل را گشوده اند. رويكرد اين مقاله چنين است كه با طرح آراي نويسنده آن ها را به چالش مي كشد و در ضمن اين موضع سلبي سعي مي كند استنباطات خود را نيز مكتوب كند.
مقاله «هويت ايراني يا ...» نام هويت ايراني را يدك مي كشد اما متأسفانه در سرتاسر نوشتار تعريف يا تلقي جامع و مانعي از اين واژه ارائه نمي شود و در واقع با رهيافتي وارونه تلاش مي كند با طرح نتايج مقدمه را به خواننده حقنه كند. نويسنده اساساً اين پرسش را به شكل برجسته طرح نمي كند كه «هويت چيست ؟» تا بتواند پرسش بعدي را كه «هويت ايراني چيست ؟» را طرح كند و بعداً بررسي كند و ببيند آيا اين هويت واقعاً يك كميك اپرا در دوپرده است يا رفت و آمد تعدادي آدم نيمه ديوانه و سرگردان بر روي صحنه تئاتر. به نظر مي رسد نتيجه گيري نهايي ايشان با همين آدم هاي سرگردان بيشتر سازگار است و اي كاش ايشان اسم مقاله شان را مي گذاشتند: «هويت ايراني يا رفت و آمد ديوانگان در صحنه». به هر حال تا زماني كه ايشان به درستي روشن نكنند كه مقصودشان از هويت چيست و آيا اساساً مي توان از چيزي به نام هويت صبحت كرد يا اين كه هويت ايراني چه تفاوت هايي با هويت نيجريه اي يا هونولولويي دارد نمي توان اين مقاله را داراي ارزش و عياري دانست. شايد بهتر بود به جاي پرداختن به مفهوم كدري مثل هويت از راهگاه گفتمان «سنت و تجدد» يا «خود آگاهي» وارد بحث مي شدند.
در همان خط چهارم مي نويسند كه «روان جمعي ايرانيان هيچ گاه تاريخ خود را باز نويسي و نقد نكرده است، حتي هيچ گاه تاريخ خود را ننگاشته» و اين كه مقصودشان از روان جمعي چيست اصلاً معلوم نيست. آيا ناخود آگاه جمعي يونگي را مراد كرده اند و مگر نا خود آگاه جمعي تاريخ مي نويسد و قوه ي كتابت دارد، در واقع مقاله ي ايشان پر است از اصطلاحاتي كه از جايي شنيده و خوانده اند و آن را به شكل وصله ي ناجوري در مقاله شان چسبانده اند (البته اين را مي پذيريم كه هنوز مصالح لازم براي نگارش تاريخ عمومي ايران فراهم نشده است و پرداختن به اين امر از ضرورت هاي فرد است). به هر حال ايشان مثل بسياري ديگر نمايش را دو پرده مي كنند و آن را به ايران قبل و بعد از اسلام تقسيم مي كنند و مي نويسند: «پس از ورود اسلام به ايران مي توان گفت فرهنگ و هويت خالص ايراني كه محصول انديشه ي ناب ايراني باشد ديگر وجو ندارد». بايد پرسيد آيا اصلاً چيزي به اسم فرهنگ و هويت خالص (!) ايراني وجود دارد. آيا مي توان ريشه هاي هندي تفكر ايراني يا نقل و انتقالات فرهنگي آن را با بابل، يونان، مصر و حتي كشورهايي مانند چين ناديده گرفت. ايران باستان سرزميني گشوده به فرهنگ هاي ديگر بود و همين امر از دلايل اعتلاي آن بود، سوفسطايئان يوناني به ايران مي آمدند و فلسفه تعليم مي دادند، معماران بابلي در ايران بنا مي ساختند، فنيقي ها يك سر تجارت دريايي ايرانيان بودند و... با ورود اسلام به ايران هم كه براي ايرانيان قرون اول و دوم هجري شكل تحميلي به خود گرفت هم باز فرهنگ ايران موفق به هضم اين فرهنگ نو شد و هم چنان استمرار پيدا كرد. در واقع اين گونه نبود كه قبل از اسلام ايرانيان به طور خالص ايراني باشند و پس از آن درصد خلوصشان به صفر رسيده باشد بلكه به علت ماهيت شكست هاي بزرگ نظامي (كه در مورد ايران شامل حمله اسكندر، اعراب و مغول است) برخورد اين فرهنگ ها با شدت و حدت بيشتري صورت گرفت. از قول دكتر محمد رضا نيكفر مي نويسيد: «هويت هر فرهنگ حقيقت آن فرهنگ است. حقيقت هر فرهنگي اما آن مشكلي است كه با حقيقت دارد» و به جاي پرداختن به معناي اين جملات مبهم سراغ جملات ديگري مي رويد و مطلب پيشين را روشن نمي كنيد و بعد مي خواهيد نظريه طرح كنيد و مدل كلي رفتار تاريخي ايرانيان را از سه هزار سال پيش تاكنون به رخ خواننده بكشيد اما حاشا كه «شير بي يال و سر و اشكم كه ديد» اين چه مدلي است كه متغيرهايش معلوم نيست و محدوديت هايش ناقص و از قلم افتاده است؟

ابتدا سعي مي كنيد بحث هويت ايراني را در سايه ي تعابير امت و ملت پيش بريد و اصلاً معلوم نيست كه پس از يك صفحه بحث هاي پراكنده و بي ربط چگونه به اين نتيجه مي رسيد كه «تاريخ سياسي ايران تنها جنگ مشتي ارتش هاي قومي و قبيله اي بر سر رسيدن به فرمانروايي بوده است»، من اصلاً ترتيب مطالب و ربط آن ها را به هم نفهميدم و گرنه يكي يكي آن ها را مورد ارزيابي قرار مي دادم. آيا چون پيشينه امپراتوري داريم نمي توانيم ملت باشيم و مگر به جز چند مورد خاص كشوري در دنيا هست كه پيشينه ي امپراتوري نداشته باشد، يا اين كه مي گوييد ما مجموعه ي يك سري اقوام و قبايل بوده ايم، خوب البته كشورهاي ديگر هم در گذشته چنين ساختاري داشتند و بسياري از آنان هنوز هم شاهد اختلافاتي جزئي در اين حوزه هستند، آن چه كشورها را يكدست تر كرد تجزيه شدن بسياري از كشورهاي بزرگ و تبديل شدن آن ها به كشورهاي كوچكي بود كه هر كدامشان به اندازه استاني از ايران نيستند. به هر حال اين ساختار قومي در ايران امروز ناپديد شده است و مسائل قومي روز به روز كم اهميت تر مي شوند.
پيوسته از هرودت نقل قول مي كنيد كه مثلاً گفته است ايرانيان جمعي از اقوام بربر و وحشي بوده اند، چه خوب است بدانيد يونانيان همه اقوام غير خود را بربر مي خواندند مانند اعراب كه ديگر ملل را عجم (لال) مي گفتند، ثانياً يونانيان نقطه مقابل ايرانيان بودند و با يكديگر سرستيز و جنگ داشتند، از دشمن انتظار نمي رود نظري بهتر از اين ابراز كند. ثالثاً همين آقاي هرودت در كتاب تاريخش آن قدر از ايرانيان تعريف كرده كه انسان به حيرت مي افتد او واقعاً از جبهه ي دشمن بوده يا جاسوس پارسيان. چرا آن مطالب را ذكر نمي كنيد و فقط به سراغ نيمه خالي ليوان مي رويد؟ رابعاً مگر تنها مورخي كه تاريخ ايرانيان از خلال نوشته هايش پيداست هرودوت است. پلوتارك، گزنوفون و بسياري مورخان ديگر هستند كه از خلال آثار آنان مي توان امپراتوري هخامنشي و ساساني را شناخت. كاري كه شما مي كنيد استنباط و استنتاج نيست بلكه «ارزيابي شتابزده» اي از جنس كارهاي آل احمد است. آيا واقعاً «تاريخ سياسي ايران تنها جنگ مشتی از ارتش هاي قوم و قبيله اي بر سر رسيدن به فرمانروايي بوده است»؟ یعنی هیچ گونه تفکر یا طرح نظریه ای در مقوله ی سیاست در این مرز و بوم دیده نشده است. آيا ايده ي فره ي ايزدي و پادشاه فره مند جهت تشكيل يك حكومت مقتدر مركزي باد هوا بوده است؟ خيال مي كنيد مثلاً انديشه ي سياسي توماس هابز يا ولتر چه بوده است؟ بد نيست در اين زمينه مطالعه اي بكنيد. آيا نظرات خواجه نظام الملك در سياستنامه، انديشه هاي فارابي در مورد مدينه فاضله، انديشه سياسي باطينان و آن فرازهاي هوشمندانه حسن صباح، ناصر خسرو و ... تراوشات مغزهاي بيماراست؟ انديشه ي اصلاح طلبانه ي مانويان يا افكار انقلابي و بر انداز مزدكيان يا انديشه سياسي تشيع در زمان غيبت كبري يا طرح پادشاهي جديد ايران در دوره ي صفويه تحت لواي تشيع و بسياري انديشه هاي ديگر پشيزي ارزش ندارند؟
اگر ايرانيان مشتي اقوام حيوان صفت كاملاً و ناآشنا با مفهوم ايرانيت و مدنيت بودند پس چگونه حماسه ي درخشان شاهنامه ي فردوسي هزار سال پيش مكتوب مي شود و تمام سخن آن بر سر ايران است. نهضت شعوبي گري، خرمدينان، قيام استاد سيس، المقنع و ... چه مي شوند؟ مي پذيريم كه مفهوم ملت به معناي مدرن آن در ايران پيشينه اي حداكثر دويست ساله دارد و تجلي آن در انقلاب مشروطه بود اما تنزل دادن جمعيت ايرانيان به مشتي ارتش هاي قوم و قبيله اي بر سر رسيدن به فرمانروايي بايد با مداقه بيشتر و ذكر شواهد بيشتري صورت گيرد.
مي نويسيد: «در حقيقت اراده ملي به دليل وجود سد نيرومند و در عين حال منحط فرهنگي ايران در تمام طول تاريخ ناتوان از آن بود كه اين پروژه ي عظيم را به سرانجام برساند» و براي مدلل كردن اين نظر از داريوش شاه ها، نادر شاه ها و ... سخن مي گوييد و استبداد شرقي را به رخ خواننده مي كشيد اما نمي دانيد كه بحث «اراده ملي» و پروژه ي تشكيل دولت مدرن بحثي بود كه در جريان شكوفايي اروپا در عصر خرد و توسط انديشمنداني چون ژان ژاك روسو (1778-1712) طرح شد كه به انقلاب فرانسه در سال 1789 منتهي گشت و تاريخچه ي اين بحث از چند صد سال فراتر نمي رود و دليل ندارد ما انتظار داشته باشيم داريوش شاه در جهت تشكيل دولت مدرن مورد نظر شما تلاش كند. شما انتظار داريد مفهوم دولت مدرن و اراده ي ملي را در كل تاريخ ايران ساري و جاري بيينيد؟ خواست بچگانه ايست.
نوشته ايد: «انقلاب مشروطه به علت وجود ساختار بومي اقتصاد و سياست قومي قبيله اي در زير چتر استبداد شرقي نه تنها نتوانسته بود بسيح ملي به وجود آورد...» اما واقعيت اين نيست؛ انقلاب مشروطه به اين دليل نتوانست به نتايج فوق العاده اي برسد (نمي توان ناديده گرفت كه به نتايج خوبي رسيد) كه نظريه پردازان آن نتوانستند به درك جامع و درستي از مفاهيم جديد علوم اجتماعي و انديشه سياسي دست يابند و گرفتار برداشت هاي سطحي و بعضاً كاملاً غلطي از مفاهيم جديدي هم چون دموكراسي سكولاريسم و... شدند و البته اين جهل متأسفانه هنوز در بين ما رواج دارد.
مي نويسيد امروز يگانه ايدئولوژي طبقه حاكم اسلام ناب محمدي است، نزد پهلوي ها انديشه تمدن بزرگ بود و نزد هخامنشيان فره ايزدي. آيا اكنون جهموري اسلامي ايران اساسش تنها بر ايدئولوژي اسلام ناب محمدي است؟ آيا جز اين است كه اگر دخالت هاي طرفداران ايدئولوژي زده امثال شريعتي، آل احمد و... نباشد بنياد اين نظام انديشه اي فقهي است و ريشه در نظريه ي ولايت فقيه دارد.
به هر حال شما پس از طرح مطالبي پراكنده و بي ربط به اين نتيجه مي رسيد كه بنيان هاي منحط فرهنگ ايران را بر شمرده ايد و به سراغ ارائه ي مدل هويت تاريخي و فرهنگي ما مي رويد، با ايران باستان آغاز مي كنيد، مطالبي را از تاريخ هرودوت دستچين مي كنيد و چيزهاي عجيبي مي نويسيد كه انسان فكور را به حيرت مي اندازيد و اين برداشت هاي سطحي را به «تحقيقات گسترده اي كه درباره ايران به عمل آمده و منابع آن ها را جلوتر ذكر خواهيم كرد» نسبت مي دهيد و البته كه اس و شالوده ي بحثتان بر پايه ي نوشتاري از خانمي به نام پروفسور زرشناس است. بايد بدانيد كه نظرات هركس كه دكترا داشته باشد را نبايد چشم و گوش بسته پذيرفت و شما بايد با تحقيقي همه جانبه و با در نظر گرفتن منابع گوناگون به يك جمع بندي معقول برسيد. متأسفانه بنده باز هم نفهميدم كه شما چگونه از نظرات عمدتاً بي ضرر خانم دكتر به نتايجي كاملاً بي ربط با افكار ايشان رسيديد (البته شايد اين قضيه مربوط به هرمنوتيك باشد). به هر حال اگر شما از پروفسور زرشناس در جهت تخريب ايران باستان نام مي بريد من هم مي توانم از منابعي اسم ببرم كه مي نويسند ما در ايران باستان فضا نورد به كرات ديگر مي فرستاديم و نويسنده هايشان هم همگي دكتر باشند.
بيايد از متد علمي بهره بگيريم و جا براي اين گونه پندارها و گمانه زني هاي بي پايه باز نكنيم. مي پذيريم كه سنت شفاهي در ايران باستان نقش مهمي در حفظ مواريث اين خطه داشته است اما آيا عقل سليم مي پذيرد كه امپراتوري اي كه در عهد هخامنشيان بر نيمي از جهان حكومت ميكرد و در عهد ساسانيان تنها رقيبش امپراتوري رم بود و تاثير فرهنگي اش مرزهاي چين را درنورديده بود (به گونه اي كه شما در چين مي توانستيد مانوي پيدا كنيد) تنها پشتوانه ي نظري اش سنت شفاهي بود؟ هيچ كتاب و دفتر و دستكي نداشت؟ توجه شما را به نكته اي جلب مي كنم. آيا مي دانستيد كه بسياري از همين ديوان هاي شاعراني كه اكنون نامشان را به افتخار مي بريد، بسياري از آثار علمي و فلسفي، تاريخي و داستاني اي كه در همين صد سال اخير بازيابي شده و به چاپ رسيده است در كتابخانه هاي هندوستان پيدا شده اند و ما اكثر منابع مكتوب دوره ي اسلامي مان را هم در خارج از ايران يافته ايم. هجوم اسكندر، حمله اعراب، يورش مغولان، كتاب سوزي صفويان و تركتازي هاي بسياري از اقدام ديگر را فراموش نكنيم.
تازه مگر هنوز كه هنوز چاپ بسياري از كتاب هاي مربوط به همين صد سال پيش در اين مملکت قدغن نيست و اگر امكانات جديد جهاني نبود چه بسا بسياري از اين آثار از ميان مي رفتند. هنوز فراوانند كتبي كه در كتابخانه هاي شخصي و غير شخصي عراق و افغانستان و هندوستان و.... و حتي اسپانيا خاك مي خورند و منتظرند تا يكي بيايد و اين شاهكارها را شناسايي كند. متأسفانه عزم كافي براي انجام اين مهم هنوز فراهم نشده است. كتيبه هاي ايران باستان را به تمسخر گرفته ايد و همه را جعلي (!) خوانده ايد و منابعي هم كه به آن ها استفاده مي كنيد مختصر و ناكافيست. اين برخورد گستاخانه است و قابل بخشش نيست.
به هر حال شما به سراغ يونانيان مي رويد و از آثار عظيم و ادبي و فلسفي آن ها سخن مي گوييد. نظر شما را به واژه ي فلسفه جلب مي كنم كه يك لغت تركيبي است و به معناي «دوست داشتن خرد» است. نوشته شده است كه اولين كسي كه آن را به معناي امروزي اش به كار برد افلاطون بود. (اگر فيثاغورت را ناديده بگيريم). اما مي دانستيد ريشه ي قديم تر اين واژه همان «مزدايسنا» ي خودمان است كه ساخته زرتشت است و به معناي ستايش خرد است و در نقل و انتقالات فرهنگي ميان ايران و يونان نظر يونانيان را جلب كرد (ارجاعتان مي دهم به مقاله انگليسي «فلسفه» در دايره المعارف اينترنتي ويكي پديا). در سال 2005 ديكشنري فلسفي آكسفورد در بيان كرونولوژي وقايع فلسفي عمده ي دنيا نام زرتشت را در رديف دوم قرار داد. مي دانستيد كه فلسفه زرتشت چه غوغايي در جهان آن روزگار برانگيخت و چگونه پارسيان را به اقوي اقوام مبدل ساخت؟ انديشه ي خيروشر و تفكيك اين دو از هم انقلابي را در تاريخ بشر رقم زد (ارجاعتان مي دهم به كتاب تاريخ تمدن ويل دورانت، بخش پارسيان) به گونه اي كه فريدريش نیچه فيلسوف آلماني براي طرح نظريات خانمان براندازش به سراغ زرتشت مي رود و نام شاهكار فلسفي- ادبي اش را «چنين گفت زرتشت» مي گذارد. آيا ماني و مزدك مطرب و چنگي دوره گرد بودند كه شما به اين آساني از كنار نامشان عبور مي كنيد يا مرداني كه به عنوان مخالفين سياسي حكومت هاي وقتشان انديشه هاي نويني عرضه كردند و در اين راه به مبارزه پرداختند. اگر بخش «پارسيان» تاريخ فلسفه ويل دورانت را خوانده بوديد مي ديديد كه انوشيروان چنان شيفته ي فلسفه شده بود كه مي خواست پادشاهي را رها كند و مانند افلاطون و ارسطو (كه آثارشان را خوانده بود) خرقه ي فيلسوفي به تن كند. موارد بسيار است و من از آن ها در مي گذرم اما نكته ي ديگري كه در اين بحث يونان جاي ذكر دارد اين است كه اساساً مگر يونان به معناي غرب است؟ مگر همين يونان نبود كه در قرن بيستم گرفتار استبداد سرهنگ ها شد در حاليكه اين همه پيشينه ي فلسفي داشت؟ واقعيت آن است كه يونان سرزمين كوچكي بود كه به علت وسعت و جمعيت كمش محل مناسبي براي طرح و حتي آزمايش ديدگاه هاي سياسي گوناگون بود طوري كه حتي دموكراسی مستقيم در آن مورد اجرا قرار گرفت. اين سرزمين پس از پايان عمر طلايي اش رو به انحطاط نهاد و معاصر با زمان ساسانيان ديگر يوناني نبود بلكه اين سرزمين كوچك در امپراتوري رم هضم شده بود. درست زماني كه قرون اروپا قرون وسطاي تاريك و جهل زده بود آثار يونانیان در حوزه ي تمدن مسلمين به جد مطرح شد و انديشمنداني چون الكندي، ابن سينا، فارابي، رازي، خيام، غزالي و ابن رشد با بهره گيري از آنان و انديشه هاي علمايي چون زرتشت، بودا، ماني، پلوتينوس و... به شرح و بسط آراي جديدي پرداختند واي كاش مي دانستيد كه اساساً اروپايي ها با مواريث يونان به واسطه ي ساسانيان و سپس تمدن مسلمين و از طريق بخش عرب نشين اسپانيا و به زبان عربي آشنايي يافتند و تازه آن گاه بود كه در پي اصل آثار افتادند. يونان امروز به تمام جهان تعلق دارد نه به اروپاي غربي يا مثلاً آمريكا كه خود فرزند اروپا است.
اما همه استنباطات ارزشمند جنابعالي را كه كنار بگذاريم مي رسيم به استنتاج عالي تان. نوشته ايد: «در حقيقت بهتر آن است كه اين گونه بگوييم: ايران، سرزميني است مطلقاً بي فرهنگ و بي هويت».
اين جاست كه مي گويند دروغگو فراموشكار باشد، شما كه تاكنون در مورد هويت و فرهنگ ايراني سخن مي گفتيد چگونه شد كه به اين نتيجه رسيديد كه ايراني اصلاً هويت و فرهنگي ندارد. پس اين همه مدت وقت ما را تلف مي كرديد؟ البته جالب است كه شما پس از طرح اين نظريه با نسيان موقت ديگري دوباره به سراغ هويت ايراني مي رويد. اي كاش در مورد مفهوم هويت بيشتر انديشيده بوديد. مي گوييد فرهنگ ايراني از ديگر فرهنگ ها هويت گرفته و هويتش مال خودش نبوده است. شما توجه نمي كنيد كه هويت مفهومي نسبي است و تنها با وجود «ديگري» است كه معنا پيدا مي كند. برخورد تمدن ها ناگزير بده بستان هاي فرهنگي تمدن ها را هم ايجاد خواهد كرد و هيچ چيز از اين تبادل فرخنده تر نيست. اين نه تنها عيب نيست بلكه از قوت ايرانيان است كه آغوشي باز به سمت فرهنگ هاي ديگر دارند.
بايد گفت كه بحث هاي شما ديگر فوق العاده خسته كننده شده است و اصلاً چنگي به دل نمي زند. حرف هاي بي سروته مي زنيد و مي گوييد ايرانيان به علت بي هويتي تاريخي شان تحت تاثير اعراب و مغول (!) و رابين هود و مادر فولاد زره و ام كلثوم قرار گرفته اند. اين بحث ها آن قدر سخيف است كه جاي هيچ گونه پاسخي ندارد.
آن چه در اروپاي غربي در طي چندين قرن و پس از فراز و نشيب هاي فراوان به آرامي جلوه نمود در واقع ادامه تلاش هاي انديشمندان تمدن اسلامي در قرون طلايي آن بود كه به دلايلي كه جاي بحث آن اينجا نيست در حوزه ي جغرافيايي خودشان به بن سبت رسيد و از طريق اسپانيا به ايتاليا منتقل شد و به رنسانس انجاميد و آن گاه با شكل گرفتن بن بست مشابهي به فرانسه و انگليس و آلمان منتقل شد. اين گونه نبود كه اروپاييان گرفتار فلسفه ي اسكولاستيك عصر ايمان ناگهان فرياد بكشند و انقلاب كبير فرانسه بكنند؛ و اين كه چرا جريان رشد و تعالي در اروپا اين چنين سرعت گرفت و كشورهايي هم چون ايران عقب ماندند بحثي است كه 150 سال است انديشمندان ايراني را به خود مشغول داشته است و شما تلاش مي كنيد كه به طرفه العيني به آن پاسخ دهيد و معلوم است كه جواب چه از آب در مي آيد. بد نيست نظري به آثاري كه توسط نويسندگاني چون ميرزا ملكم خان، ميرزا فتحعلي آخوندزاده، سيد احمد فرديد، جلال آل احمد، علي شريعتي، مرتضي مطهري، داريوش شايگان، سيد جواد طباطبايي و ... در اين باره نوشته شده است بياندازيد و دريابيد كه دم شير را لگد كرده ايد. اي كاش به جاي سنگ بزرگ برداشتن به يك زمينه ي كوچك و سودمند مي پرداختيد و به نتايج موثري دست مي يافتيد (مثلاً چگونه مي توان شرايطي فراهم كرد كه ميانگين نمرات دانشجويان دانشگاه علم و صنعت 0.5 نمره افزايش پيدا كند) اما حاشا كه سنگ بزرگ نشانه ي نزدن است. وقتي يك خانواده ي متمول ايتاليايي نام چند نسل از بچه هايشان را «سعدي» گذاشتند و اين شاعر را در اروپا با لقب «شاعر رنسانس» مي شناختند، وقتي طلاب اروپايي انديشه هاي ابن رشد را مي خواندند و دايره المعارف سي جلدي پزشكي رازي را به لاتين بر مي گرداندند، وقتي با جیرت با كتاب جغرافياي ياقوت حموي روبرو مي شدند و يا الملل و النحل شهرستاني را ورق مي زدند، از ساختار اداري و فن كشور داري هخامنشيان و ساسانيان بهره مي گرفتند و به ياد خيام شراب مي نوشيدند آيا مي توان گفت كه ايرانيان اساساً بي هويت و بي فرهنگ اند؟
به هر حال اين تضارب آرا و افكار را به فال نيك مي گيرم و اميدوارم دانشجويان جديد الورود دانشگاه علم و صنعت در طريق گفتگو و طرح آزادانه ي افكارشان گام بردارند و به اين ترتيب به مراتب بالاتري از خود آگاهي دست يابند. اميدوارم چراغ تلاش هاي نويسنده ي اين مقاله هم به اين زودي ها خاموش نشود و شاهد نوشتارهاي پربارتري از ايشان در آيند باشيم. نفس انديشيدن و نوشتن نيكوست و انشاء الله شاهد تدوام اين نهضت در دانشگاه باشيم.
"هویت ایرانی" یا شرح یک "کمیک اپرا در دو پرده"
محمد مهدی نایب پور
آنچه که در این مقاله سعی در اثبات و روشن کردن آن دارم، اهمیت بررسی جدی ِ مساله ی هویت ایرانی در طول تاریخ است. زیرا باور دارم بدین وسیله می توان بسیاری از رفتارها، کنش ها و واکنش های سیاسی و اجتماعی تاریخ معاصرمان را تحلیل کنیم و به علت وجود آنها پی ببریم. بررسی هویت تاریخی ایران از جهت دیگری نیز اهمیت دارد؛ روان جمعی ایرانیان هیچ گاه تاریخ خود را بازنویسی و نقد نکرده است. حتی هیچ گاه تاریخ خود را ننگاشته(هر آنچه از تاریخ نگاری های معتبر در دست است، مربوط به تاریخ نگاران غربیست)، شکست هایش را نقد نکرده و تنها به فکر افسانه سازی و زندگی در گذشته ای خیالی بوده است. به نظر می رسد که ایرانیان در تقلا برای رسیدن به خودآگاهی هنوز به نتیجه ای نرسیده اند.
بررسی هویت ایرانی آشکارا می بایست در دو پرده انجام شود. قبل و بعد از ورود اسلام به ایران. اما آنچه که در این مقاله بیشتر به آن پرداخته می شود، پرده ی اول این نمایش است. بررسی این قسمت را از آن جهت مهمتر می دانم که هرگاه صحبت از اصالت ایرانی می شود، این قسمت از تاریخ ایران بیشتر به چشم می آید. واضح است که پس از ورود اسلام به ایران، می توان گفت فرهنگ و هویت خالص ایرانی، که محصول اندیشه ی ناب ایرانی باشد، دیگر وجود ندارد. پس اگر بخواهیم از اصالت و هویت صحبت کنیم، لاجرم ابتدا باید تاریخ ایران باستان را بررسی کنیم. سپس با درک درست فرهنگ و هویت ایران باستان، این هویت تاریخی را در دوران پس از ورود اسلام نیز دنبال می کنیم.
درآمد 
پرسش از هویت، پرسش حساسی است. با این پرسش به دنبال چیزی ناپیدا می گردیم که گمان می رود در نهایت توضیح دهنده ی بسیاری از پیدایی ها باشد. بر این اساس، هویت همچون یک راز است؛ رازی که اگر فاش شود یکباره چرایی ِ کنش ها و واکنش ها در یک خطه ی فرهنگی آشکار می شود. در ادامه با نظریه ای که در همین رابطه بیان خواهم کرد، رفتار تاریخی ایرانیان را از 3هزار سال پیش(تاسیس امپراتوری ایران) تا به امروز(دوران شکست اصلاحات)، در یک مدل کلی نشان خواهم داد. دکتر محمدرضا نیکفر در تعریف هویت می گوید:« هویت هر فرهنگ، حقیقت آن فرهنگ است. حقیقت هر فرهنگی، اما آن مشکلی است که با حقیقت دارد». در داخل و خارج ِ ایران از زبان بسیاری از روشنفکران و اندیشمندان ایرانی می شنویم که می گویند ایرانیان باید هویت خود را حفظ کنند. یعنی چه کنند؟ آیا کافیست فقط فارسی سخن بگویند؟ یا مثلا به غذاهای خاصی علاقه نشان بدهند؟ یا درک خاصی از "ناموس" داشته باشند و ناموس و هویت را در ردیف هم قرار دهند؟ ترانه های لس آنجلسی آنجایی که "وطن-وطن" می کنند ما را فرامی خوانند که هویت خود را حفظ کنیم. در قم نیز سخت مراقب تهاجم فرهنگی هستند و غم آن دارند که مبادا هویت خود را از دست بدهیم. به نظر می رسد این دو شهر، دو ستون هویت ما باشند. آیا قمی ها و لس آنجلسی ها چیز واحدی در نظر دارند؟ آیا کافیست که نقاط اشتراک فرهنگ این دو جماعت را بیابیم تا بتوانیم مدعی شویم هویت ایرانی را یافته ایم؟
به نظر می رسد برای پاسخ به این پرسش ها و شروع تحقیق درباره ی حقیقت هویت ایرانی، ابتدا باید تعیین کنیم که ما در پی شناخت هویت ایرانی به عنوان یک ملت هستیم یا یک امت یا چیزی دیگر؟
دولت - ملت
رایج ترین نگرش درباره مفهوم ملت، اینست که مایه های وحدت بخش یک ملت، به طبع زبان و فرهنگ و تاریخ و حافظه ی جمعی و گهگاه نژاد یگانه بوده است. اما واقعیت نشان داده است که این مایه های وحدت بخش به ویژه برای کشورهایی که پیشینه ی امپراتوری داشته اند، کمتر با واقعیت تاریخی می خواند. "ملت" هایی که در طول تاریخ شکل گرفته اند، برآمده از یک "فرآیند ملت سازی" بوده اند؛ نه آنکه ملت یک پدیده ی ازلی تاریخی بوده است. براساس این تعریف جدید از ملت که: "ملت ها مجموعه های انسانی ای هستند که در قلمرو جغرافیایی معین و زیر فرمان روایی یا حاکمیت یک دولت به سر می برند"، به انگاره ای نوین برمی خوریم که دولت را قدرت فرمانفرمای برآمده از خواست ملت و سرزمین و کشور را ازآن ملت و دولت را نگهبان تمامیت آن می داند. به همین دلیل سه مفهوم کشور، دولت و ملت را می توانیم به جای یکدیگر به کار ببریم. اما قوم ها را تا زمانی که دولت برپا نکرده اند نمی توان به این معنا ملت نامید. در فرآیند ملت سازی، روح ملی بر روح قومی-قبیله ای چیره می شود و آن را در خود حل می کند. اما از یاد نبریم که ملت ها در این معنای جدید، همچنان ترکیبی از برخی قومیت ها هستند. در جهان امروز جز در برخی کشورهای بسیار کوچک، به نظر نمی رسد که ملتی وجود داشته باشد که تنها از یک قومیت تشکیل شده باشد.
حال قبل از آنکه به مورد ایران بپردازیم، بسیار کمک می کند تا نگاهی به مساله ی عراق و افغانستان در جنگ های اخیرشان با آمریکا بیندازیم. در عراق و افغانستان اگر پروژه ی مردم سالارانه گری یا بنیان گذاری نهادهای دموکراتیک با شکست روبرو می شود، به دلیل آنست که زیرساخت های ملت سالارانه ی مدرن و شور همخوان با آن، یعنی شور تعلق به ملت در این دو کشور وجود ندارد. مردم عراق و افغانستان هنوز ملت نیستند؛ زیرا شور تعلق به ملت در آن ها هنوز بر شور تعلق به قوم و قبیله چیره نشده است. به همین دلیل شکست ارتش صدام، نه شکست یک ملت، که شکست قبیله ی فرمانروا و ارتش زیرفرمان آن بود. شکست ارتش صدام در جنگ، شکست ارتش شخصی او بود که سرانش با صدام هم قبیله ای بودند. شکست این ارتش، شکست ملت عراق نبود؛ زیرا چنین ملتی هنوز درکار نیست. پس در این ترکیب ناساز، هر قوم و قبیله ای می تواند با قوم و قبیله ی دیگر دشمن باشد و با غلبه بر دیگری، فرمانروایی کند. تجربه شکست در کشور آلمان و ژاپن در جنگ جهانی دوم نیز قابل تامل است. در این دو کشور که شور ناسیونالیستی به نژادپرستی کشیده شده بود، پس از تسلیم شدن ارتش، حتی یک سرباز از ارتش های اشغالگر آمریکا و متفقین کشته نشد. این دو کشور در هنگام شکست، یقینا دارای ساختار دولت-ملت بودند. آنها شکست را در مقام یک "ملت" پذیرفتند. امضای تسلیم نامه به دست ژنرال ها به معنای تسلیم ملت آلمان و ژاپن بود؛ نه فقط ارتش آنها. زیرا آن جنگ، یک جنگ امپریالیستی ملی، به نام ملت و با شرکت سراسری ملت بود. به همین دلیل پس از جنگ توانستند همان نیروی ملی را به میدان صنعت بیاورند و دو ملت شکست خورده، در طول کمتر از دو دهه، به بزرگترین کشورهای صنعتی و اقتصادی جهان تبدیل شدند.
پس در ساختار ریشه دار دولت-ملت، دشمن همواره در بیرون مرزهای ملی جای دارد. اما در کشورهای خاورمیانه کسی چیزی به نام مصالح و منافع ملی نمی شناسد؛ به همین دلیل قوم ها و قبیله ها به جنگ "اجنبی کافر" می روند، نه "دشمن ملت". حال تمام این شرایط و اوصاف را در تاریخ و فرهنگ ایران دنبال کنید. ایران نیز همواره ساختاری قومی-قبیله ای داشته است(آیا همچنان نیز دارد؟). اما به نظر می آید چند دهه است که این ساختار قومی در بعضی شهرهای بزرگ از بین رفته باشد. و با مسامحه ای بسیار زیاد، شاید بتوان گفت 50 یا 60 سال است که عبارت "ملت ایران" معنا پیدا کرده است. وگرنه از ابتدای شکل گیری سرزمین ایران، به گفته مورخین و مهم تر از همه، هرودت، جمعی از اقوام بربر(وحشی) و بدوی شروع به تاسیس این کشور نمودند. با این اوصاف، اگر نگاهی به تاریخ کشورمان از ابتدای شکل گیری تا 50سال پیش بیندازیم، آیا چیزی جز برآمدن و برافتادن اقوام با جنگ های قومی و قبیله ای مشاهده خواهیم کرد؟ دشمن همواره خودمان بوده ایم. مثلا صفویان بر دیگر اقوام ایرانی غلبه پیدا می کنند و برای سالیانی فرمانروا می شوند، قومی از افاغنه آنها را ساقط می کنند و فرومانروای جدید می شوند، سپس قبیله ای از جانب خراسان با نام افشاریان با افاغنه می جنگند و پادشاهی جدیدی آغاز می کنند، پس از آن قوم قاجار می آید و… این داستان (کمیک اپرا) را می توانیم تا دوران پهلوی ادامه دهیم. یعنی تاریخ س
یاسی ایران تنها جنگ مشتی ارتش های قوم و قبیله ای بر سر رسیدن به فرمانروایی بوده است.
پروژه ی تشکیل دولت-ملت مدرن در ایران، زیر نفوذ مدل اروپایی، به ویژه فرانسوی، از نیمه های قرن نوزدهم به ایران راه یافت و با انقلاب مشروطه رسمیت سیاسی یافت. جنبش برپایی الگوی دولت-ملت در ایران که نخستین گام ناکام خود را با اصلاحات امیرکبیر برداشته بود، در دوران رضاشاه به اوج خود رسید. پروژه ساختن ایران نوین با الگوی اروپایی از دل ویرانه های یک امپراتوری پوسیده ی درهم شکسته ی آسیایی، با برپا کردن نهادهای اداری و آموزشی و صنعتی مدرن، با همه ی سستی ها و بی بنیادی هایش، در پرتو قدرت دیکتاورانه، آرام-آرام پیش رفت که ضربه ی جنگ جهانی دوم آن را بازایستاند. در دوران پادشاهی پهلوی ها به تقلید از مدل های اروپایی، کوشیدند از راه ساختار دولت یگانه و آموزش و پرورش سراسری با زبان واحد، اندک مایه ای از مفهوم ملت را در ایران نهادینه سازند. این پروژه در دوران محمدرضا شاه نیز به یاری درآمد نفت و پشتیبانی های چند ابرقدرت جهان و با ساختن زیرساخت های مدرن صنعتی و ارتباطی، با تمام کج روی هایش با شتاب به پیش می رفت که طوفان انقلاب اسلامی آن را از حرکت باز ایستاند. می توان این سوال را پرسید که فروپاشی ارتش رضاشاهی در چند ساعت و ارتش محمدرضا شاهی با همه ی توانمندیهای ظاهری اش در یورش یک انقلاب دینی، آیا به این دلیل نبود که آنها هنوز، بیشتر ارتشهای شخصی فرمانفرمای کشور بودند تا ارتش ملی؟ پروژه ی ملت سازی پهلوی ها فرقی با خصلت مستبدانه و منحط پادشاهان گذشته( داریوش ها و نادرشاه ها و آغا محمد خان ها و…) نداشت. همگی در پی ساختن قبیله یا امپراتوری ای برای خویش بودند. و در مورد پهلوی ها، آنها درصدد ساختن یک قبیله ی مدرن بودند.
در حقیقت اراده ی ملی به دلیل وجود سد نیرومند و در عین حال منحط فرهنگی ایران، در تمام طول تاریخ ناتوان از آن بود تا این پروژه ی عظیم را به سرانجام برساند. مثلا انقلاب مشروطه به علت وجود ساختار بومی اقتصاد و سیاست قومی-قبیله ای در زیر چتر امپراتوری استبداد شرقی، نه تنها توانسته بود بسیج ملی به وجود آورد، بلکه ساختارهای قومی رو به فروپاشی و ورشکسته ی استبداد شرقی را فروپاشیده تر کرد. رژیم پهلوی اگر چه کوشش های جدی ای جهت پایه گذاری نهادهای دولت-ملت انجام داد، اما هرگز در ته دل باور نکرد که بر یک ملت پادشاهی می کند.
با جانشین شدن دولتی انقلابی در این کشور و ایدئولوژی آرمانی دینی وضد آرمان های ناسیونالیستی مدرن، حرکت به سمت الگوی دولت-ملت، یکسره در جهتی متفاوت به کار افتاد. در این دوران حکومت اسلامی خود را به نوعی انترناسیونالیسم اسلامی پای بند نشان داد و ایرانیان را بخشی از امت اسلامی برشمرد. هدف جنبش انقلابی-اسلامی و نظام آموزشی آن پدید آوردن انسان آرمانی "مسلمان" و مخلص در جهت اجرای احکام اسلامی است. اما هدف پهلوی ها در دوران سلطنت شان، پدید آوردن انسان "وطن پرست" و گوش به فرمان شاه بود(طبق جمله ی: چه فرمان یزدان، چه فرمان شاه). در اینجا یگانه ایدئولوژی طبقه حاکم، "اسلام ناب محمدی" است؛ و نزد پهلوی ها اندیشه ی "تمدن بزرگ" و در زمان هخامنشیان، "فره ایزدی" و… در هر زمان هر فرمانفرمایی، ایدئولوژی ای این چنین برای خود بیان می کرد. به روشنی می بینیم که "هیچ چیز" در تاریخ ایران تغییر نکرده(و نمی کند). تمام حکومت های دوران تاریخ ایران تا به امروز، که گمان می بریم صفت استبداد در آنها امری عجیب و بیگانه است، پدیده هایی کاملا ایرانی هستند که از اندیشه ما ایرانیان سربرآورده اند. پس وقتی در تاریخمان از اشخاص عجیب و خون خوار و دیکتاتور می خوانیم، دیگر نباید تعجب کنیم و بپرسیم اینها از کجا آمده اند؟ حتی آنهایی که گمان می کنند رژیم های معاصر و کنونی تاریخ کشورمان از ما نیستند، باید بدانند که کاملا در اشتباهند.
پس از درک تمام این بنیان های منحط در فرهنگ ایران، برای ارائه ی مدل هویت تاریخی و فرهنگی مان لاجرم از تاسیس امپراتوری هخامنشی آغاز می کنم:
بررسی تاریخی
تنها نزديک به يک قرن است که مردم ايران به تازگی سوادمند شده اند و از محیطی غرق در جهالت و بی اطلاعی خارج شده اند و از تاريخ و گذشته ی خود در کتاب ها چیزهایی را خوانده اند. تنها پس از چند دهه که سطح سواد خواندن و نوشتن در ايران به خوبی رشد کرد، همگی با داستان هايی از گذشته ی باشکوه و بزرگ(؟) خود روبرو شديم. حال ببينيم اين گذشته ی باشکوه(؟) ما چگونه بوده است:
مورخين تاريخ ايران باستان به ويژه هرودت، در گزارش سفرش به سرزمين ايران می گويد ايرانيان مردمانی هستند که خانه هايشان را درون زمين بنا کرده اند و در دل خاک زندگی می کنند. زمين و صخره ها را را حفاری می کنند و در آنجا سکونت گاه های خود را بنا می کنند. در حاليکه در همان زمان، سه تمدن بزرگ و اساسی جهان، يعنی مصريان، يونانيان و کل تمدن های بين النهرين(بابل) داراي ساختارهای اوليه ی شهری و خانه سازی بودند. به علاوه، اين شهرها تبديل به مراکز علمی بزرگی نيز در زمان خود شدند. درحاليکه در ايران حتی مفهوم خط و زبان و نگارش هنوز به وجود نيامده بود. طبق تحقيقات گسترده ای که درباره ی ایران باستان به عمل آمده ( منابع آنها را جلوتر ذکر خواهم کرد)، تاکنون هیچ گزارش معتبری درباره ی خط و زبان ایرانیان تهیه نشده است. در واقع زبان و فرهنگی وجود نداشته است تا مورخان بخواهند درباره ی آن چیزی بنویسند. مفهوم نگارش و ارتباط از طریق خط، برای اولین بار پس از فتح بابل توسط کوروش و گسترش امپراتوری وی و آشنایی با فرهنگ بابل به وجود آمد. کوروش پس از فتح بابل با چیزی به اسم خط روبرو شد و از آن جهت که این پدیده را بسیار جالب و مفید یافت، آن را وارد سرزمین ایران کرد و چند کتیبه به خط و زبان بابلی نوشت.
از آن روی که خط و زبان از مهم ترین بنیادهای یک فرهنگ محسوب می شوند، مطلب کوتاهی جهت بررسی این قضیه ذکر می کنم: (منبع مطالب زیر از کتاب زبان و ادبیات ایران باستان، نوشته ی پروفسور زهره زرشناس است. پروفسور زرشناس متولد 1330 در تهران و دارای دکترای فرهنگ و زبان های باستانی ایران از دانشگاه تهران می باشد که برخی تالیفات ایشان در زمینه ی زبانهای باستانی خاورمیانه، از جمله ی کتب درسی در دانشگاه هستند):
خانواده ی زبان هندی-اروپایی یکی از بزرگترین خانواده های زبانی ست که بیشتر زبان های متداول در آسیا و اروپا از ریشه ی این خانواده هستند. این نامگذاری ها بر اساس معیارهای زبان شناسانه هستند و نه بر پایه ی مرزهای جغرافیایی. زبان های ایرانی به سه دسته ی اصلی تقسیم می شوند:
1- دوره باستان (از قدیم ترین زمان شکل گیری ایران تا فروپاشی امپراتوری هخامنشی در 330ق.م)
2- دوره میانه (از فروپاشی امپراتوری هخامنشی تا انقراض ساسانیان در 651.م)
3- دوره جدید (از آغاز دوره ی اسلامی تا به امروز)
در ایران پیش از اسلام، سنت شفاهی اهمیت بسیار زیادی برای ایرانیان داشته و سخن شفاهی از صورت مکتوب آن مهمتر بود. همچنین کتابت آثار دینی و ادبی چندان معمول نبوده. برای مثال اوستا پس از سده ها انتقال شفاهی سرانجام در دوره ساسانیان به رشته ی تحریر درآمد. برخلاف یونانیان و مصریان که در ثبت و نگارش آثار علمی و دینی کوشش زیادی به خرج می دادند. از آن روی که میراث زبانی و خط هر فرهنگ از مهمترین مایه های غنا و شکوه یک فرهنگ است، برای بررسی دقیق تر، در اینجا تک تک دوران تاریخ زبان و خط را مطالعه می کنیم و مقایسه ی آن را با شرایط خارق العاده ی یونان و مصر و بابل را به خواننده ی علاقه مند وامی گذارم:
1- زبان های دوره باستان شامل 4زبان مادی، سکایی، فارسی باستان و اوستایی هستند.
از زبان مادی که در غرب و شمال غرب ایران رایج بوده، هیچ اثر مکتوبی در دست نیست و نمی توان گفت آیا این زبان اصولا به نگارش درآمده یا نه؟ از این زبان تنها چند واژه برجای مانده که بیشتر آنها اسامی خاص هستند و به صورت غیرمستقیم از آثار بابلیان و یونانیان به ما رسیده اند. 
سکاها طوایفی بودند که در دو سوی دریای خزر می زیستند و از زبان آنها جز چند اسم خاص در کتیبه های آشوری و سفرنامه ی هرودت، چیز دیگری در دست نیست. هرودت در تنها اشاره ای که به آنها دارد، سکاها را قومی با شور حماسی و علاقه مند به شعر و داستان رزمی و حماسی معرفی می کند.
(Herodotus, 1975, Fifth chapter, P 31).
زبان فارسی باستان، زبان قوم پارس محسوب می شود که پس از ورود به ایران در جنوب غربی آن ساکن شدند و اولین امپراتوری ایرانی را در 550ق.م بنیاد نهادند.زبان و خط اداری هخامنشیان، آرامی بود که سنگ نوشته های پادشاهان هخامنشی تنها آثار مکتوب باقیمانده از زبان فارسی باستان است. نکته ی جالب در اینجاست که کوروش با فتح بابل، برای اولین بار خط میخی را از آنها فراگرفت و آن را وارد زبان فارسی باستان نمود. از 16 اثر مکتوبی که در آن زمان نوشته شده، همگی دارای مضامین دینی و دعا و نیایش، ستایش شاه، معرفی عظمت امپراتوری و برخی موقعیت های جغرافیایی هستند. از آن رو که همواره توسط بسیاری از وطن پرستان ایرانی از بزرگی(؟) و اهمیت نوشته های باستانی شنیده بودم(آثاری که همه بدون اطلاع از محتوا و نوشته ی حتی یکی از آنها، اهمیت و شکوه خیالی آنها را در بوق کرده اند)، در این منبع معتبر زبان باستانی نام و مضمون همه ی آثار نوشته شده در آن زمان را مطالعه نمودم. نام این تنها 16 اثر مربوط به ایران باستان اینگونه است: کتیبه ی اریارمنه،3 کتیبه مربوط به کوروش، 6 عدد مربوط به داریوش، 5 عدد خشاریاشا و کتیبه ی اردشیر اول. هیچ کدام از این آثار ارزش ادبی چندانی ندارند و در حقیقت مضمون آنها در مقایسه با نوشته های علمی، فلسفی و ادبی یونان و مصر، مضحک به نظر می رسد. و اما افسانه هایی که امروزه درباره ی کتیبه های داریوش و کوروش ذکر می شوند، بسیار جای بررسی و شگفتی دارد. طبق بررسی نویسنده ی این کتاب( زهره زرشناس) مضامین تمام کتیبه های مربوط به کوروش و داریوش، عینا به تقلید از نوشته های بابلی بوده است که تنها با تغییر اسامی خاص، کتیبه های جدیدی به وجود آوردند. زیرا اصولا تا قبل از آن برای این دو پادشاه، کتابت و نگارش مفهومی نداشته است. تا قبل از آن ایرانیان خطی از خود نداشتند که بخواهند حاصل اندیشه و تفکر خود را بنگارند. تنها یک کتیبه ی ویژه باقی می ماند و آن هم کتیبه ی موسوم به "حقوق بشر" کوروش است. دکتر رضا مرادی غیاث آبادی تحقیق ارزنده ای در رابطه با این اثر انجام داده است. وی می گوید:« کتیبه ی منسوب به کوروش که گمان می بریم با عبارت«اینک به یاری مزدا تاج و سلطنت ایران و بابل و کشورهای جهات اربعه را بر سر می گذاشته ام...» آغاز می شود، نمونه ی بارزی از یک افسانه سازی دروغین در تاریخ است. این کتبیه امروزه به گستردگی در همه جا به آن استناد می شود و هیچ کس هم نیازی ندیده تا توضیح دهد این متن توسط چه کسی به فارسی برگردانده شده؟ یا مثلا بر سر ترجمه ی کدام واژه ها اختلاف وجود دارد؟ چرا در میان آثار هیچ یک از پژوهشگران کتیبه ها و متون کهن، این نوشته به طرز دیگری آغاز شده است؟ این ها نمونه ای از پرسش هایی ست که هیچ گاه ما ایرانیان از تاریخ خود نپرسیده ایم و حتی تا به امروز فرهنگ منحط نقل شفاهی را حفظ کرده ایم. عبارت "به یاری مزدا" به کلی در این ترجمه نادرست و جعلی ست. زیرا کوروش با نام "مردوک" و "نبو" از خدایان بزرگ بابل سخن خود را می آغازد.» نکته ی جالب در همین جاست که کتیبه ی موسوم به حقوق بشر کوروش با نام خدای بابلیان آغاز می شود. کوروش پادشاه انسان دوست و شیفته ی آزادی دینی مردمان زیر فرمان خود نبوده است. و این خدعه ی زیرکانه ایست که ما را هم سردرگم می کند. سنت کوروش در فتوحاتش اینگونه بوده که مثلا با فتح بابل، وارد پرستش گاه های آنها می شده و اعلام می کرد که:« من، کوروش کبیر، از جانب "مردوک"،خدای شما آمده ام. من فرزند او و فرمانروای جدید بابل هستم. شما نیز در زیر فرمان من همچنان به پرستش مردوک ادامه دهید.» و هنگامیکه مصر را فتح می کند به آنها می گوید که از جانب "آمون"، خدای مصریان آمده است و همه ی کسانی که آمون را می پرستیدند همچنان نیز آزادند او را بپرستند. این رفتار در حقیقت به هیچ روی منشی حقوق بشری نیست. بلکه خدعه ی سیاسی زیبایی ست که همچنان بسیاری از ما را شیفته ی خود کرده. البته این رفتار سیاسی هنوز هم در بین ما وجود دارد. سران سیاسی ما وقتی به سفرهای استانی می روند، با مردمان آنجا به زبان خودشان صحبت می کنند و آنها را بزرگ ترین و مهمترین شهر و استان کشور می خوانند و قول ها و آرزوهای بزرگی برای آبادیشان بیان می کنند و... . آیا کوروش همچنان در بین ما زنده نیست؟ در حقیقت تصویری که می توان از کوروش و داریوش در ذهن متصور شد، دیکتاتورهایی همچون نادرشاه و محمدرضا شاه و رضا شاه و آغامحمد خان قاجار و هزاران فرمانروای دیکتاور دیگر تاریخ ایران است. تاریخ ما آکنده از کوروش ها و رضاشاه ها و... است.این فرهنگ و هویت، به خوبی توانایی تولید این اشخاص را دارد.
بررسی جزئیات ریز دیگر زبان های ایرانی در اینجا مقدور نیست. و تنها به خلاصه ای بسنده می کنم: فرهنگ و زبان ایران به خوبی توانایی تولید متونی با مضون نیایش و دعا را داشته است. دیگر آثار به جای مانده نیز هیچ ارزش ادبی و فلسفی و علمی ندارند. اما به خوبی از عهده ی نوشتن نیایش ها و خدای نامه ها بر می آمده.به عقیده ی پروفسور زرشناس سرسختی فرهنگ ایرانی در حفظ ادبیات شفاهی، بررسی این ادبیات را بسیار دشوار و حتی غیرممکن می کند. در نهایت کل آثار ایرانی به مشتی متون نیایش و خدای نامه، ستایش پادشاهان، اسناد و قراردادهای تجاری، فرمان های حقوقی پادشاه و تنها یک اثر جغرافیایی ختم می شود. پس چرا گمان می بریم فقدان تمام آثار فرهنگی ایران، تقصیر آتش سوزی های اسکندر و اعراب و مغولان است؟ آیا هیچ کاتب و نویسنده و اهل فرهنگی نبوده تا این آثار فرهنگی را حفظ کند؟ یونانیان هم به اندازه ی ایرانیان مورد تاخت و تاز قرار می گرفتند؛ اما آثار عظیم فلسفی، علمی و ادبی آنها همچنان وجود دارد و علاوه بر آن چنان غنی و پربار است، که همچنان برای ما پس از 3هزار سال، حرف های مهمی برای گفتن دارد.( در زمینه ی جعلی بودن داستان به آتش کشیده شدن کتابخانه(؟) های ایران در حمله اعراب، بنگرید به تحقیق ارزشمند استاد مرتضی مطهری در این باره). آیا جای تعجب ندارد که یونانیان در حدود 2300 سال پیش، کتاب هایی همچون "جمهوری" افلاطون، رساله ی "منطق ارگانون" ارسطو، آثار ادبی هومر و سفرنامه ی هرودت و صدها اثر عظیم دیگر را به بشریت عرضه کردند؟ و شگفت انگیزترین قسمت فرهنگ یونان در اینجاست که در آن زمان، گفتمان غالب در بحث های اندیشمندان یونانی، مسائلی همچون مفهوم آزادی و حقوق شهروندی و دموکراسی، فلسفه سیاسی، جدال مفاهیم سوسیالیم و لبیرالیسم در بحث های اندیشمندان متاخر یونان، بحث بر سر آفرینش تکاملی یا دفعی(نظریه خلق الساعه ارسطو) انسان و جهان( مساله ی داروین در قرن 19)، مفهوم فلسفه هنر و زیبایی شناسی، فلسفه اخلاق، هستی شناسی و... . همین بس است که به گفته ی بزرگان تاریخ فلسفه، اندیشه و فلسفه چیزی جز حاشیه نویسی بر افلاطون نیست. و آیا فارابی و ابن سینا جز شاگردانی خلف برای افلاطون و ارسطو، چیزی بیشتر بودند؟ در مقابل این میراث عظیم یونان(غرب)، جایگاه ما کجا بوده است؟ بقای این میراث عظیم پس از 2300 سال که هر روز پویاتر و زنده تر می شود، نشان از این دارد که حداقل کسانی بودند که این آثار را با تمام سختی ها و جنگ ها و مصیبت ها، حفظ کردند.
ممکن است تا اینجا گمان کنید که این بحث های تاریخی و زبان شناختی اهمیت چندانی نداشته باشند. اما آنچه که در صدد نشان دادن آن هستم اینست که همین موضوعات تاریخی تا به امروز نیز در شکل گیری هویت و تاریخ معاصر کشورمان تاثیرگذار بوده اند. مدل هویت امروز ایرانی به راستی در بنای تخت جمشید متجلی می شود: بنایی در وسط کویر. کوروش پس از فتح بابل و مصر، فن بنای ساختمان های آنان را اخذ کرد و در وسط کویر به اجرا گذاشت. ستون هایش را از مصریان و نقوش برجسته و نقشه ی سردرهای عظیم آن را نیز از بابلیان آموخت و در پرسپولیس عینا اجرا کرد. جوهره ی هویت ایرانی نیز در طول تاریخ و حتی امروز، تنها کپی برداری از دیگر فرهنگ ها بوده است. فرهنگ ایرانی ملغمه ای از ترکیب چندین فرهنگ مختلف است. اینها تماما نشان از فرهنگی بی هویت دارند. در حقیقت بهتر آنست که اینگونه بگوییم: ایران،سرزمینی ست مطلاقا بی فرهنگ و بی هویت. همچنین است زبان و خط فارسی که ترکیبی از زبان و خط سامی، بابلی و هندی-اروپایی ست. این قسمت از بحث بیشتر قابل تامل است که با بررسی و تحقیق در هویت تاریخی گذشته ی مان، بسیاری از رفتارهای تاریخی اخیر نیز قابل توجیه می شوند. این فرهنگ بی هویت که همواره مایه هایش را از فرهنگ های دیگر ستانده، امروز خود را در سیاست و اقتصاد و صنعت نیز خود را نشان می دهد. اقتصادمان نیمی سوسیالیستی و نیمی آزاد است. در سیاست، هم جمهوری و دموکراتیک هستیم و هم استبدادی. در یک تولید صنعت داخلی مثل خودروی سمند، می بینیم که هر قسمتش برگرفته از بخشی از خودروهای پیشین دیگر کشورهاست.
فرهنگ ایرانی همواره در صدد کسب هویت از دیگر فرهنگ ها بوده. تاریخ را به تندی از برابر بگذرانید... چرا ایرانیان تا این اندازه تحت تاثیر ورود اعراب، حمله ی مغول، حمله ی ترک زبانان، ورود اندیشه ی اروپایی، منش کمونیستی در انقلاب و هزاران مورد دیگر بوده است؟ به علت همین هویت تاریخی ست که می فهمیم چرا ایرانیان با ورود اعراب، فرهنگ اسلامی را این چنین همانند تشنگان در خود بلعیدند. زیرا فرهنگ اسلامی هویت بخش ایرانیان بود. سوال اساسی اینجاست که: آیا ما مردم ایران در طول زمان مان حتی یک تجربه ی موفق تاریخی داشته ایم؟ آیا اینگونه نبوده که تمام تجربه های تاریخی مان سرانجام با شکست روبرو شدند؟ شکست اصلاحات امیرکبیر، شکست مشروطه، شکست در جنگهای روس، شکست نهضت ملی کردن نفت(وضعیت نظام نفتی زمان شاه و امروز موید این است)، شکست اصلاحات دوم خرداد، شکست از سپاه اسکندر و اعراب و مغولان و ازبکان و... .مشکل در کجاست؟
مساله ی جالب دیگری نیز وجود دارد: ارتباط تنگاتنگی بین فلسفه ی سیاست از زمان تاسیس امپراتوری هخامنشی تا حکومت امروز ایران وجود دارد. در اندیشه ی سیاسی امپراتوری ایران باستان، شاه و کاهن یک نفر هستند. شاه هم فرزند و نماینده ی خداست و هم پادشاه سرزمین زیر فرمانش. این اندیشه زاییده ی فرهنگ قومی-قبیله ای ایران بوده که رئیس قبیله و کاهن یک نفر بودند. اما یونانیان مهمترین پیشرفتی را که در توسعه ی فلسفه ی سیاسی به آن رسیدند، جدایی شخصیت شاه و کاهن از هم بود. در عوض، آنها شاه و فیلسوف را در کنار هم قرار دادند و آنها را در یک نفر متجلی ساختند. اما این اندیشه در ایران ناتوان از آن بود تا شاه و کاهن را از یکدیگر جدا کند. اینگونه است که می بینیم فرمانروایان خود را "صاحب فره ایزدی" و "خلیفه" می نامیدند. در فرهنگ و هویت ایرانی همه چیز در جهت توجه به شاه-کاهن است. همه چیز در خدمت اوست. مثلا در آثار هنری نقوش برجسته ی تخت جمشید، هزاران سرباز "یک شکل" را می بینیم که در صف رسیدن و خدمت به شاه هستند. اما یونانیان به مفهوم حقوق شهروند آتنی(علی رغم ابتدایی بودن آن)، رسیده بودند. در آثار هنری آنها فردگرایی((Individualism به خوبی دیده می شود(مثلا بر روی یک نقش کوزه، یک سرباز، چند مرد در حال بازی و ورزش و چند زن را می بینیم که نشان از روح فردگرایی یونانیان دارد). این فرهنگ در هویت ما بسیار ریشه دارد. آنگونه که مثلا در زمان شاه نظریه ای درباره ی هنر به وجود آمد با نام "هنر مُفَرَّه". هنری که باید در خدمت فره و شکوه شاهنشاهی باشد. امروز هم می بینیم که دم از "هنر فاخر" می زنند. هنری که باید در خدمت آرمان های دینی و انقلابی باشد.
با بررسی تمام این بنیان های هویتی، می توانیم بسیاری از شرایط فعلی ایران را تبیین کنیم. مثلا در باب ساختار شهرسازی و زندگی شهری در ایران، دکتر پرویز پیران، در مجله ی ایرانشهر مطلب جالبی را عنوان می کند. ایشان در تحقیقی جالب درباره ی شیوه ی تشکیل شهرهای ایران، به این نتیجه رسیده اند که آنچه از "شهر" در گذشته ی ایران از آن یاد می شود، به هیچ وجه وجود نداشته. در واقع آنچه که از "شهر" توسط یونانیان به سکونت گاه های ایرانیان اطلاق می شد، ناحیه و استان و مجموعه ی بزرگی از روستاها و آبادی های ایران بود. با درک این اشتباه در نامگذاری یونانیان، روشن می شود که منظور آنها از شهر و امپراتوری ایران، معنای واقعی آنها نیست؛ زیرا کشور و شهری وجود نداشته. نظام کشوری ایران برای اولین بار توسط ساسانیان بنا شد. و آن زمان بود که تازه کشور ایران شکل گرفت. ایشان سپس نتیجه می گیرد که متکامل ترین شکل سکونت گاه های ایران، آبادی های چندملیون نفریست. دقیقا مانند تهران امروز. آبادی ای که گرچه بهره ای از مظاهر مدرن را دارد، اما فاقد بنیادهای مفهوم شهر است. با همین روند، می توان دید که وجود ترافیک غیرقابل کنترل در تهران، امری کاملا طبیعی برای این آبادی چند ملیون نفریست. درحالیکه شهرهای یونان مراکز رشد تفکر و کانون های تولید علم بودند. و شاید علت ناکارآمدی دانشگاه های ما در تولید علوم، در اینست که مفهوم دانشگاه ما از دل دستگاه های سنتی ما بیرون نیامد؛ بلکه از بیرون(غرب) وارد جامعه ی ما شد. دستگاه سنتی ما قادر به تولید این مرکز علمی نبود و هنوز به آن احساس نیاز نمی کرد.
جای سوال دارد که چرا روشنفکران ما همواره نهیب می زنند که ما باید به اصل و هویت خود بازگردیم؟ زیرا اصلا اصل و هویتی وجود ندارد. این اتفاق شاید فقط در ایران باشد که روشنفکران و اندیشمندان آن اصرار در بازگشت به گذشته ای منحط دارند. فقط در ایران است که اندیشمندان و روشنفکران باعث عفب ماندگی جامعه می شوند. عجیب نیست که جلال آل احمد و فردوسی هر دو یک چیز می گویند و در تقبیح غرب زدگی سخن ها می رانند. اما در عوض، شرایط یونان به گونه ای دیگر بود. اندیشمندان یونانی با بیان نظریات گوناگون، دائما در فکر تغییر و تحول و بهبود بودند. کار اندیشمندان و روشنفکران یونانی این بود که در مواجهه با مشکلات، معضلات اجتماعی و پیچیدگی های تاریخ، در صدد پیدا کردن راه حل و حرکت به سمت جلو باشند.
به نظر شما پاسخ به کدام پرسش ارجح تر است: "چه کنیم" یا "چه هستیم"؟ به راستی تا هنگامی که تاریخ خودمان را با دستان خود ننویسیم و نقد نکنیم، هیچ چیزی فرق خواهد کرد؟ به زعم من همه چیز در جنگ معروف "سالامیس" در تنگه ی "ستون های آتش" خلاصه می شود. رویارویی سپاه عظیم خشارشا با تنها 300 جنگجوی یونانی. بزرگترین و مهمترین شکست ایرانیان که همه ی تاریخ ایران پس از آن، تکرار همین شکست است. این 300یونانی با سنگر گرفتن در بالای تنگه، سنگ های عظیم آتشین را بر روی کشتی های سپاه ایران انداختند و با آنکه تمام این 300جنگجوی یونانی نیز کشته شدند، اما اجازه ندادند فرهنگ و هویت استبدادی ایرانیان برآنها مستولی شود. این 300 یونانی سربازان آزادی بودند. 300 نفری که هومر، آخرین سخنانشان را اینگونه بیان می کند:« ما سربازان یونان، آزادانه و با اراده ی خود در برابر سپاهی از وحشیان می ایستیم و پاسبان آزادی و حقوق شهروندان آتن می شویم». در حالیکه سپاه ایران، سپاهی از بردگان خشارشا بود که فقط جهت اجرای فرمان شاه می جنگیدند. ما همواره از یونان(غرب) در حال شکست خوردن هستیم. همین امروز که پای از خانه بیرون می گذارید، چه مشخصه ی ایرانی در محیط می بینید؟ شهرسازی، خانه سازی ها، خیابان ها، ماشین ها، مدارس و دانشگاه ها و... همگی از مظاهر یونان(غرب) هستند. بر سر در مغازه ها در کنار خط فارسی، حتما نوشته ای هم به زبان لاتین وجود دارد. ما هنوز شکست در جنگ سالامیس را نپذیرفته ایم. اما یونان همواره برنده است.
منابع:
- هویت ایرانی، محمدرضا نیکفر، نگاه نو
- درباره ی هویت ملی و پروژه ی ملت سازی، داریوش آشوری
- زبان و ادبیات ایران باستان، زهره زرشناس، دفتر پژوهش های فرهنگی
- زوال اندیشه سیاسی در ایران، سید جواد طباطبایی، انتشارات کویر
- پاسخ به یک پرسش، رضا مرادی غیاث آبادی
