نادر سيد كلالي
اين نوشتار گفتگوي فشرده ايست با مقاله ي «هويت ايراني يا شرح ...» كه توسط آقاي محمد مهدي نايب پور تحرير شده است. در اين گفتگو تلاش كرده ام تا نويسنده ي اين مقاله را در جهت دستيابي به سطح بالاتري از خود آگاهي ياري رسانم گو اين كه به نظر مي رسد ايشان از فراز قله بلند دماوند به سير و سياحت و البته تمسخر رمه ي سرگرداني كه از قضاي بد ما «ايراني» ناميده مي شوند مشغولند و با صدور حكم هاي جزمي و غير علمي باب گفتگو را بسته اند و دروازه ي جدل را گشوده اند. رويكرد اين مقاله چنين است كه با طرح آراي نويسنده آن ها را به چالش مي كشد و در ضمن اين موضع سلبي سعي مي كند استنباطات خود را نيز مكتوب كند.
مقاله «هويت ايراني يا ...» نام هويت ايراني را يدك مي كشد اما متأسفانه در سرتاسر نوشتار تعريف يا تلقي جامع و مانعي از اين واژه ارائه نمي شود و در واقع با رهيافتي وارونه تلاش مي كند با طرح نتايج مقدمه را به خواننده حقنه كند. نويسنده اساساً اين پرسش را به شكل برجسته طرح نمي كند كه «هويت چيست ؟» تا بتواند پرسش بعدي را كه «هويت ايراني چيست ؟» را طرح كند و بعداً بررسي كند و ببيند آيا اين هويت واقعاً يك كميك اپرا در دوپرده است يا رفت و آمد تعدادي آدم نيمه ديوانه و سرگردان بر روي صحنه تئاتر. به نظر مي رسد نتيجه گيري نهايي ايشان با همين آدم هاي سرگردان بيشتر سازگار است و اي كاش ايشان اسم مقاله شان را مي گذاشتند: «هويت ايراني يا رفت و آمد ديوانگان در صحنه». به هر حال تا زماني كه ايشان به درستي روشن نكنند كه مقصودشان از هويت چيست و آيا اساساً مي توان از چيزي به نام هويت صبحت كرد يا اين كه هويت ايراني چه تفاوت هايي با هويت نيجريه اي يا هونولولويي دارد نمي توان اين مقاله را داراي ارزش و عياري دانست. شايد بهتر بود به جاي پرداختن به مفهوم كدري مثل هويت از راهگاه گفتمان «سنت و تجدد» يا «خود آگاهي» وارد بحث مي شدند.
در همان خط چهارم مي نويسند كه «روان جمعي ايرانيان هيچ گاه تاريخ خود را باز نويسي و نقد نكرده است، حتي هيچ گاه تاريخ خود را ننگاشته» و اين كه مقصودشان از روان جمعي چيست اصلاً معلوم نيست. آيا ناخود آگاه جمعي يونگي را مراد كرده اند و مگر نا خود آگاه جمعي تاريخ مي نويسد و قوه ي كتابت دارد، در واقع مقاله ي ايشان پر است از اصطلاحاتي كه از جايي شنيده و خوانده اند و آن را به شكل وصله ي ناجوري در مقاله شان چسبانده اند (البته اين را مي پذيريم كه هنوز مصالح لازم براي نگارش تاريخ عمومي ايران فراهم نشده است و پرداختن به اين امر از ضرورت هاي فرد است). به هر حال ايشان مثل بسياري ديگر نمايش را دو پرده مي كنند و آن را به ايران قبل و بعد از اسلام تقسيم مي كنند و مي نويسند: «پس از ورود اسلام به ايران مي توان گفت فرهنگ و هويت خالص ايراني كه محصول انديشه ي ناب ايراني باشد ديگر وجو ندارد». بايد پرسيد آيا اصلاً چيزي به اسم فرهنگ و هويت خالص (!) ايراني وجود دارد. آيا مي توان ريشه هاي هندي تفكر ايراني يا نقل و انتقالات فرهنگي آن را با بابل، يونان، مصر و حتي كشورهايي مانند چين ناديده گرفت. ايران باستان سرزميني گشوده به فرهنگ هاي ديگر بود و همين امر از دلايل اعتلاي آن بود، سوفسطايئان يوناني به ايران مي آمدند و فلسفه تعليم مي دادند، معماران بابلي در ايران بنا مي ساختند، فنيقي ها يك سر تجارت دريايي ايرانيان بودند و... با ورود اسلام به ايران هم كه براي ايرانيان قرون اول و دوم هجري شكل تحميلي به خود گرفت هم باز فرهنگ ايران موفق به هضم اين فرهنگ نو شد و هم چنان استمرار پيدا كرد. در واقع اين گونه نبود كه قبل از اسلام ايرانيان به طور خالص ايراني باشند و پس از آن درصد خلوصشان به صفر رسيده باشد بلكه به علت ماهيت شكست هاي بزرگ نظامي (كه در مورد ايران شامل حمله اسكندر، اعراب و مغول است) برخورد اين فرهنگ ها با شدت و حدت بيشتري صورت گرفت. از قول دكتر محمد رضا نيكفر مي نويسيد: «هويت هر فرهنگ حقيقت آن فرهنگ است. حقيقت هر فرهنگي اما آن مشكلي است كه با حقيقت دارد» و به جاي پرداختن به معناي اين جملات مبهم سراغ جملات ديگري مي رويد و مطلب پيشين را روشن نمي كنيد و بعد مي خواهيد نظريه طرح كنيد و مدل كلي رفتار تاريخي ايرانيان را از سه هزار سال پيش تاكنون به رخ خواننده بكشيد اما حاشا كه «شير بي يال و سر و اشكم كه ديد» اين چه مدلي است كه متغيرهايش معلوم نيست و محدوديت هايش ناقص و از قلم افتاده است؟
ابتدا سعي مي كنيد بحث هويت ايراني را در سايه ي تعابير امت و ملت پيش بريد و اصلاً معلوم نيست كه پس از يك صفحه بحث هاي پراكنده و بي ربط چگونه به اين نتيجه مي رسيد كه «تاريخ سياسي ايران تنها جنگ مشتي ارتش هاي قومي و قبيله اي بر سر رسيدن به فرمانروايي بوده است»، من اصلاً ترتيب مطالب و ربط آن ها را به هم نفهميدم و گرنه يكي يكي آن ها را مورد ارزيابي قرار مي دادم. آيا چون پيشينه امپراتوري داريم نمي توانيم ملت باشيم و مگر به جز چند مورد خاص كشوري در دنيا هست كه پيشينه ي امپراتوري نداشته باشد، يا اين كه مي گوييد ما مجموعه ي يك سري اقوام و قبايل بوده ايم، خوب البته كشورهاي ديگر هم در گذشته چنين ساختاري داشتند و بسياري از آنان هنوز هم شاهد اختلافاتي جزئي در اين حوزه هستند، آن چه كشورها را يكدست تر كرد تجزيه شدن بسياري از كشورهاي بزرگ و تبديل شدن آن ها به كشورهاي كوچكي بود كه هر كدامشان به اندازه استاني از ايران نيستند. به هر حال اين ساختار قومي در ايران امروز ناپديد شده است و مسائل قومي روز به روز كم اهميت تر مي شوند.
پيوسته از هرودت نقل قول مي كنيد كه مثلاً گفته است ايرانيان جمعي از اقوام بربر و وحشي بوده اند، چه خوب است بدانيد يونانيان همه اقوام غير خود را بربر مي خواندند مانند اعراب كه ديگر ملل را عجم (لال) مي گفتند، ثانياً يونانيان نقطه مقابل ايرانيان بودند و با يكديگر سرستيز و جنگ داشتند، از دشمن انتظار نمي رود نظري بهتر از اين ابراز كند. ثالثاً همين آقاي هرودت در كتاب تاريخش آن قدر از ايرانيان تعريف كرده كه انسان به حيرت مي افتد او واقعاً از جبهه ي دشمن بوده يا جاسوس پارسيان. چرا آن مطالب را ذكر نمي كنيد و فقط به سراغ نيمه خالي ليوان مي رويد؟ رابعاً مگر تنها مورخي كه تاريخ ايرانيان از خلال نوشته هايش پيداست هرودوت است. پلوتارك، گزنوفون و بسياري مورخان ديگر هستند كه از خلال آثار آنان مي توان امپراتوري هخامنشي و ساساني را شناخت. كاري كه شما مي كنيد استنباط و استنتاج نيست بلكه «ارزيابي شتابزده» اي از جنس كارهاي آل احمد است. آيا واقعاً «تاريخ سياسي ايران تنها جنگ مشتی از ارتش هاي قوم و قبيله اي بر سر رسيدن به فرمانروايي بوده است»؟ یعنی هیچ گونه تفکر یا طرح نظریه ای در مقوله ی سیاست در این مرز و بوم دیده نشده است. آيا ايده ي فره ي ايزدي و پادشاه فره مند جهت تشكيل يك حكومت مقتدر مركزي باد هوا بوده است؟ خيال مي كنيد مثلاً انديشه ي سياسي توماس هابز يا ولتر چه بوده است؟ بد نيست در اين زمينه مطالعه اي بكنيد. آيا نظرات خواجه نظام الملك در سياستنامه، انديشه هاي فارابي در مورد مدينه فاضله، انديشه سياسي باطينان و آن فرازهاي هوشمندانه حسن صباح، ناصر خسرو و ... تراوشات مغزهاي بيماراست؟ انديشه ي اصلاح طلبانه ي مانويان يا افكار انقلابي و بر انداز مزدكيان يا انديشه سياسي تشيع در زمان غيبت كبري يا طرح پادشاهي جديد ايران در دوره ي صفويه تحت لواي تشيع و بسياري انديشه هاي ديگر پشيزي ارزش ندارند؟
اگر ايرانيان مشتي اقوام حيوان صفت كاملاً و ناآشنا با مفهوم ايرانيت و مدنيت بودند پس چگونه حماسه ي درخشان شاهنامه ي فردوسي هزار سال پيش مكتوب مي شود و تمام سخن آن بر سر ايران است. نهضت شعوبي گري، خرمدينان، قيام استاد سيس، المقنع و ... چه مي شوند؟ مي پذيريم كه مفهوم ملت به معناي مدرن آن در ايران پيشينه اي حداكثر دويست ساله دارد و تجلي آن در انقلاب مشروطه بود اما تنزل دادن جمعيت ايرانيان به مشتي ارتش هاي قوم و قبيله اي بر سر رسيدن به فرمانروايي بايد با مداقه بيشتر و ذكر شواهد بيشتري صورت گيرد.
مي نويسيد: «در حقيقت اراده ملي به دليل وجود سد نيرومند و در عين حال منحط فرهنگي ايران در تمام طول تاريخ ناتوان از آن بود كه اين پروژه ي عظيم را به سرانجام برساند» و براي مدلل كردن اين نظر از داريوش شاه ها، نادر شاه ها و ... سخن مي گوييد و استبداد شرقي را به رخ خواننده مي كشيد اما نمي دانيد كه بحث «اراده ملي» و پروژه ي تشكيل دولت مدرن بحثي بود كه در جريان شكوفايي اروپا در عصر خرد و توسط انديشمنداني چون ژان ژاك روسو (1778-1712) طرح شد كه به انقلاب فرانسه در سال 1789 منتهي گشت و تاريخچه ي اين بحث از چند صد سال فراتر نمي رود و دليل ندارد ما انتظار داشته باشيم داريوش شاه در جهت تشكيل دولت مدرن مورد نظر شما تلاش كند. شما انتظار داريد مفهوم دولت مدرن و اراده ي ملي را در كل تاريخ ايران ساري و جاري بيينيد؟ خواست بچگانه ايست.
نوشته ايد: «انقلاب مشروطه به علت وجود ساختار بومي اقتصاد و سياست قومي قبيله اي در زير چتر استبداد شرقي نه تنها نتوانسته بود بسيح ملي به وجود آورد...» اما واقعيت اين نيست؛ انقلاب مشروطه به اين دليل نتوانست به نتايج فوق العاده اي برسد (نمي توان ناديده گرفت كه به نتايج خوبي رسيد) كه نظريه پردازان آن نتوانستند به درك جامع و درستي از مفاهيم جديد علوم اجتماعي و انديشه سياسي دست يابند و گرفتار برداشت هاي سطحي و بعضاً كاملاً غلطي از مفاهيم جديدي هم چون دموكراسي سكولاريسم و... شدند و البته اين جهل متأسفانه هنوز در بين ما رواج دارد.
مي نويسيد امروز يگانه ايدئولوژي طبقه حاكم اسلام ناب محمدي است، نزد پهلوي ها انديشه تمدن بزرگ بود و نزد هخامنشيان فره ايزدي. آيا اكنون جهموري اسلامي ايران اساسش تنها بر ايدئولوژي اسلام ناب محمدي است؟ آيا جز اين است كه اگر دخالت هاي طرفداران ايدئولوژي زده امثال شريعتي، آل احمد و... نباشد بنياد اين نظام انديشه اي فقهي است و ريشه در نظريه ي ولايت فقيه دارد.
به هر حال شما پس از طرح مطالبي پراكنده و بي ربط به اين نتيجه مي رسيد كه بنيان هاي منحط فرهنگ ايران را بر شمرده ايد و به سراغ ارائه ي مدل هويت تاريخي و فرهنگي ما مي رويد، با ايران باستان آغاز مي كنيد، مطالبي را از تاريخ هرودوت دستچين مي كنيد و چيزهاي عجيبي مي نويسيد كه انسان فكور را به حيرت مي اندازيد و اين برداشت هاي سطحي را به «تحقيقات گسترده اي كه درباره ايران به عمل آمده و منابع آن ها را جلوتر ذكر خواهيم كرد» نسبت مي دهيد و البته كه اس و شالوده ي بحثتان بر پايه ي نوشتاري از خانمي به نام پروفسور زرشناس است. بايد بدانيد كه نظرات هركس كه دكترا داشته باشد را نبايد چشم و گوش بسته پذيرفت و شما بايد با تحقيقي همه جانبه و با در نظر گرفتن منابع گوناگون به يك جمع بندي معقول برسيد. متأسفانه بنده باز هم نفهميدم كه شما چگونه از نظرات عمدتاً بي ضرر خانم دكتر به نتايجي كاملاً بي ربط با افكار ايشان رسيديد (البته شايد اين قضيه مربوط به هرمنوتيك باشد). به هر حال اگر شما از پروفسور زرشناس در جهت تخريب ايران باستان نام مي بريد من هم مي توانم از منابعي اسم ببرم كه مي نويسند ما در ايران باستان فضا نورد به كرات ديگر مي فرستاديم و نويسنده هايشان هم همگي دكتر باشند.
بيايد از متد علمي بهره بگيريم و جا براي اين گونه پندارها و گمانه زني هاي بي پايه باز نكنيم. مي پذيريم كه سنت شفاهي در ايران باستان نقش مهمي در حفظ مواريث اين خطه داشته است اما آيا عقل سليم مي پذيرد كه امپراتوري اي كه در عهد هخامنشيان بر نيمي از جهان حكومت ميكرد و در عهد ساسانيان تنها رقيبش امپراتوري رم بود و تاثير فرهنگي اش مرزهاي چين را درنورديده بود (به گونه اي كه شما در چين مي توانستيد مانوي پيدا كنيد) تنها پشتوانه ي نظري اش سنت شفاهي بود؟ هيچ كتاب و دفتر و دستكي نداشت؟ توجه شما را به نكته اي جلب مي كنم. آيا مي دانستيد كه بسياري از همين ديوان هاي شاعراني كه اكنون نامشان را به افتخار مي بريد، بسياري از آثار علمي و فلسفي، تاريخي و داستاني اي كه در همين صد سال اخير بازيابي شده و به چاپ رسيده است در كتابخانه هاي هندوستان پيدا شده اند و ما اكثر منابع مكتوب دوره ي اسلامي مان را هم در خارج از ايران يافته ايم. هجوم اسكندر، حمله اعراب، يورش مغولان، كتاب سوزي صفويان و تركتازي هاي بسياري از اقدام ديگر را فراموش نكنيم.
تازه مگر هنوز كه هنوز چاپ بسياري از كتاب هاي مربوط به همين صد سال پيش در اين مملکت قدغن نيست و اگر امكانات جديد جهاني نبود چه بسا بسياري از اين آثار از ميان مي رفتند. هنوز فراوانند كتبي كه در كتابخانه هاي شخصي و غير شخصي عراق و افغانستان و هندوستان و.... و حتي اسپانيا خاك مي خورند و منتظرند تا يكي بيايد و اين شاهكارها را شناسايي كند. متأسفانه عزم كافي براي انجام اين مهم هنوز فراهم نشده است. كتيبه هاي ايران باستان را به تمسخر گرفته ايد و همه را جعلي (!) خوانده ايد و منابعي هم كه به آن ها استفاده مي كنيد مختصر و ناكافيست. اين برخورد گستاخانه است و قابل بخشش نيست.
به هر حال شما به سراغ يونانيان مي رويد و از آثار عظيم و ادبي و فلسفي آن ها سخن مي گوييد. نظر شما را به واژه ي فلسفه جلب مي كنم كه يك لغت تركيبي است و به معناي «دوست داشتن خرد» است. نوشته شده است كه اولين كسي كه آن را به معناي امروزي اش به كار برد افلاطون بود. (اگر فيثاغورت را ناديده بگيريم). اما مي دانستيد ريشه ي قديم تر اين واژه همان «مزدايسنا» ي خودمان است كه ساخته زرتشت است و به معناي ستايش خرد است و در نقل و انتقالات فرهنگي ميان ايران و يونان نظر يونانيان را جلب كرد (ارجاعتان مي دهم به مقاله انگليسي «فلسفه» در دايره المعارف اينترنتي ويكي پديا). در سال 2005 ديكشنري فلسفي آكسفورد در بيان كرونولوژي وقايع فلسفي عمده ي دنيا نام زرتشت را در رديف دوم قرار داد. مي دانستيد كه فلسفه زرتشت چه غوغايي در جهان آن روزگار برانگيخت و چگونه پارسيان را به اقوي اقوام مبدل ساخت؟ انديشه ي خيروشر و تفكيك اين دو از هم انقلابي را در تاريخ بشر رقم زد (ارجاعتان مي دهم به كتاب تاريخ تمدن ويل دورانت، بخش پارسيان) به گونه اي كه فريدريش نیچه فيلسوف آلماني براي طرح نظريات خانمان براندازش به سراغ زرتشت مي رود و نام شاهكار فلسفي- ادبي اش را «چنين گفت زرتشت» مي گذارد. آيا ماني و مزدك مطرب و چنگي دوره گرد بودند كه شما به اين آساني از كنار نامشان عبور مي كنيد يا مرداني كه به عنوان مخالفين سياسي حكومت هاي وقتشان انديشه هاي نويني عرضه كردند و در اين راه به مبارزه پرداختند. اگر بخش «پارسيان» تاريخ فلسفه ويل دورانت را خوانده بوديد مي ديديد كه انوشيروان چنان شيفته ي فلسفه شده بود كه مي خواست پادشاهي را رها كند و مانند افلاطون و ارسطو (كه آثارشان را خوانده بود) خرقه ي فيلسوفي به تن كند. موارد بسيار است و من از آن ها در مي گذرم اما نكته ي ديگري كه در اين بحث يونان جاي ذكر دارد اين است كه اساساً مگر يونان به معناي غرب است؟ مگر همين يونان نبود كه در قرن بيستم گرفتار استبداد سرهنگ ها شد در حاليكه اين همه پيشينه ي فلسفي داشت؟ واقعيت آن است كه يونان سرزمين كوچكي بود كه به علت وسعت و جمعيت كمش محل مناسبي براي طرح و حتي آزمايش ديدگاه هاي سياسي گوناگون بود طوري كه حتي دموكراسی مستقيم در آن مورد اجرا قرار گرفت. اين سرزمين پس از پايان عمر طلايي اش رو به انحطاط نهاد و معاصر با زمان ساسانيان ديگر يوناني نبود بلكه اين سرزمين كوچك در امپراتوري رم هضم شده بود. درست زماني كه قرون اروپا قرون وسطاي تاريك و جهل زده بود آثار يونانیان در حوزه ي تمدن مسلمين به جد مطرح شد و انديشمنداني چون الكندي، ابن سينا، فارابي، رازي، خيام، غزالي و ابن رشد با بهره گيري از آنان و انديشه هاي علمايي چون زرتشت، بودا، ماني، پلوتينوس و... به شرح و بسط آراي جديدي پرداختند واي كاش مي دانستيد كه اساساً اروپايي ها با مواريث يونان به واسطه ي ساسانيان و سپس تمدن مسلمين و از طريق بخش عرب نشين اسپانيا و به زبان عربي آشنايي يافتند و تازه آن گاه بود كه در پي اصل آثار افتادند. يونان امروز به تمام جهان تعلق دارد نه به اروپاي غربي يا مثلاً آمريكا كه خود فرزند اروپا است.
اما همه استنباطات ارزشمند جنابعالي را كه كنار بگذاريم مي رسيم به استنتاج عالي تان. نوشته ايد: «در حقيقت بهتر آن است كه اين گونه بگوييم: ايران، سرزميني است مطلقاً بي فرهنگ و بي هويت».
اين جاست كه مي گويند دروغگو فراموشكار باشد، شما كه تاكنون در مورد هويت و فرهنگ ايراني سخن مي گفتيد چگونه شد كه به اين نتيجه رسيديد كه ايراني اصلاً هويت و فرهنگي ندارد. پس اين همه مدت وقت ما را تلف مي كرديد؟ البته جالب است كه شما پس از طرح اين نظريه با نسيان موقت ديگري دوباره به سراغ هويت ايراني مي رويد. اي كاش در مورد مفهوم هويت بيشتر انديشيده بوديد. مي گوييد فرهنگ ايراني از ديگر فرهنگ ها هويت گرفته و هويتش مال خودش نبوده است. شما توجه نمي كنيد كه هويت مفهومي نسبي است و تنها با وجود «ديگري» است كه معنا پيدا مي كند. برخورد تمدن ها ناگزير بده بستان هاي فرهنگي تمدن ها را هم ايجاد خواهد كرد و هيچ چيز از اين تبادل فرخنده تر نيست. اين نه تنها عيب نيست بلكه از قوت ايرانيان است كه آغوشي باز به سمت فرهنگ هاي ديگر دارند.
بايد گفت كه بحث هاي شما ديگر فوق العاده خسته كننده شده است و اصلاً چنگي به دل نمي زند. حرف هاي بي سروته مي زنيد و مي گوييد ايرانيان به علت بي هويتي تاريخي شان تحت تاثير اعراب و مغول (!) و رابين هود و مادر فولاد زره و ام كلثوم قرار گرفته اند. اين بحث ها آن قدر سخيف است كه جاي هيچ گونه پاسخي ندارد.
آن چه در اروپاي غربي در طي چندين قرن و پس از فراز و نشيب هاي فراوان به آرامي جلوه نمود در واقع ادامه تلاش هاي انديشمندان تمدن اسلامي در قرون طلايي آن بود كه به دلايلي كه جاي بحث آن اينجا نيست در حوزه ي جغرافيايي خودشان به بن سبت رسيد و از طريق اسپانيا به ايتاليا منتقل شد و به رنسانس انجاميد و آن گاه با شكل گرفتن بن بست مشابهي به فرانسه و انگليس و آلمان منتقل شد. اين گونه نبود كه اروپاييان گرفتار فلسفه ي اسكولاستيك عصر ايمان ناگهان فرياد بكشند و انقلاب كبير فرانسه بكنند؛ و اين كه چرا جريان رشد و تعالي در اروپا اين چنين سرعت گرفت و كشورهايي هم چون ايران عقب ماندند بحثي است كه 150 سال است انديشمندان ايراني را به خود مشغول داشته است و شما تلاش مي كنيد كه به طرفه العيني به آن پاسخ دهيد و معلوم است كه جواب چه از آب در مي آيد. بد نيست نظري به آثاري كه توسط نويسندگاني چون ميرزا ملكم خان، ميرزا فتحعلي آخوندزاده، سيد احمد فرديد، جلال آل احمد، علي شريعتي، مرتضي مطهري، داريوش شايگان، سيد جواد طباطبايي و ... در اين باره نوشته شده است بياندازيد و دريابيد كه دم شير را لگد كرده ايد. اي كاش به جاي سنگ بزرگ برداشتن به يك زمينه ي كوچك و سودمند مي پرداختيد و به نتايج موثري دست مي يافتيد (مثلاً چگونه مي توان شرايطي فراهم كرد كه ميانگين نمرات دانشجويان دانشگاه علم و صنعت 0.5 نمره افزايش پيدا كند) اما حاشا كه سنگ بزرگ نشانه ي نزدن است. وقتي يك خانواده ي متمول ايتاليايي نام چند نسل از بچه هايشان را «سعدي» گذاشتند و اين شاعر را در اروپا با لقب «شاعر رنسانس» مي شناختند، وقتي طلاب اروپايي انديشه هاي ابن رشد را مي خواندند و دايره المعارف سي جلدي پزشكي رازي را به لاتين بر مي گرداندند، وقتي با جیرت با كتاب جغرافياي ياقوت حموي روبرو مي شدند و يا الملل و النحل شهرستاني را ورق مي زدند، از ساختار اداري و فن كشور داري هخامنشيان و ساسانيان بهره مي گرفتند و به ياد خيام شراب مي نوشيدند آيا مي توان گفت كه ايرانيان اساساً بي هويت و بي فرهنگ اند؟
به هر حال اين تضارب آرا و افكار را به فال نيك مي گيرم و اميدوارم دانشجويان جديد الورود دانشگاه علم و صنعت در طريق گفتگو و طرح آزادانه ي افكارشان گام بردارند و به اين ترتيب به مراتب بالاتري از خود آگاهي دست يابند. اميدوارم چراغ تلاش هاي نويسنده ي اين مقاله هم به اين زودي ها خاموش نشود و شاهد نوشتارهاي پربارتري از ايشان در آيند باشيم. نفس انديشيدن و نوشتن نيكوست و انشاء الله شاهد تدوام اين نهضت در دانشگاه باشيم.
اين نوشتار گفتگوي فشرده ايست با مقاله ي «هويت ايراني يا شرح ...» كه توسط آقاي محمد مهدي نايب پور تحرير شده است. در اين گفتگو تلاش كرده ام تا نويسنده ي اين مقاله را در جهت دستيابي به سطح بالاتري از خود آگاهي ياري رسانم گو اين كه به نظر مي رسد ايشان از فراز قله بلند دماوند به سير و سياحت و البته تمسخر رمه ي سرگرداني كه از قضاي بد ما «ايراني» ناميده مي شوند مشغولند و با صدور حكم هاي جزمي و غير علمي باب گفتگو را بسته اند و دروازه ي جدل را گشوده اند. رويكرد اين مقاله چنين است كه با طرح آراي نويسنده آن ها را به چالش مي كشد و در ضمن اين موضع سلبي سعي مي كند استنباطات خود را نيز مكتوب كند.
مقاله «هويت ايراني يا ...» نام هويت ايراني را يدك مي كشد اما متأسفانه در سرتاسر نوشتار تعريف يا تلقي جامع و مانعي از اين واژه ارائه نمي شود و در واقع با رهيافتي وارونه تلاش مي كند با طرح نتايج مقدمه را به خواننده حقنه كند. نويسنده اساساً اين پرسش را به شكل برجسته طرح نمي كند كه «هويت چيست ؟» تا بتواند پرسش بعدي را كه «هويت ايراني چيست ؟» را طرح كند و بعداً بررسي كند و ببيند آيا اين هويت واقعاً يك كميك اپرا در دوپرده است يا رفت و آمد تعدادي آدم نيمه ديوانه و سرگردان بر روي صحنه تئاتر. به نظر مي رسد نتيجه گيري نهايي ايشان با همين آدم هاي سرگردان بيشتر سازگار است و اي كاش ايشان اسم مقاله شان را مي گذاشتند: «هويت ايراني يا رفت و آمد ديوانگان در صحنه». به هر حال تا زماني كه ايشان به درستي روشن نكنند كه مقصودشان از هويت چيست و آيا اساساً مي توان از چيزي به نام هويت صبحت كرد يا اين كه هويت ايراني چه تفاوت هايي با هويت نيجريه اي يا هونولولويي دارد نمي توان اين مقاله را داراي ارزش و عياري دانست. شايد بهتر بود به جاي پرداختن به مفهوم كدري مثل هويت از راهگاه گفتمان «سنت و تجدد» يا «خود آگاهي» وارد بحث مي شدند.
در همان خط چهارم مي نويسند كه «روان جمعي ايرانيان هيچ گاه تاريخ خود را باز نويسي و نقد نكرده است، حتي هيچ گاه تاريخ خود را ننگاشته» و اين كه مقصودشان از روان جمعي چيست اصلاً معلوم نيست. آيا ناخود آگاه جمعي يونگي را مراد كرده اند و مگر نا خود آگاه جمعي تاريخ مي نويسد و قوه ي كتابت دارد، در واقع مقاله ي ايشان پر است از اصطلاحاتي كه از جايي شنيده و خوانده اند و آن را به شكل وصله ي ناجوري در مقاله شان چسبانده اند (البته اين را مي پذيريم كه هنوز مصالح لازم براي نگارش تاريخ عمومي ايران فراهم نشده است و پرداختن به اين امر از ضرورت هاي فرد است). به هر حال ايشان مثل بسياري ديگر نمايش را دو پرده مي كنند و آن را به ايران قبل و بعد از اسلام تقسيم مي كنند و مي نويسند: «پس از ورود اسلام به ايران مي توان گفت فرهنگ و هويت خالص ايراني كه محصول انديشه ي ناب ايراني باشد ديگر وجو ندارد». بايد پرسيد آيا اصلاً چيزي به اسم فرهنگ و هويت خالص (!) ايراني وجود دارد. آيا مي توان ريشه هاي هندي تفكر ايراني يا نقل و انتقالات فرهنگي آن را با بابل، يونان، مصر و حتي كشورهايي مانند چين ناديده گرفت. ايران باستان سرزميني گشوده به فرهنگ هاي ديگر بود و همين امر از دلايل اعتلاي آن بود، سوفسطايئان يوناني به ايران مي آمدند و فلسفه تعليم مي دادند، معماران بابلي در ايران بنا مي ساختند، فنيقي ها يك سر تجارت دريايي ايرانيان بودند و... با ورود اسلام به ايران هم كه براي ايرانيان قرون اول و دوم هجري شكل تحميلي به خود گرفت هم باز فرهنگ ايران موفق به هضم اين فرهنگ نو شد و هم چنان استمرار پيدا كرد. در واقع اين گونه نبود كه قبل از اسلام ايرانيان به طور خالص ايراني باشند و پس از آن درصد خلوصشان به صفر رسيده باشد بلكه به علت ماهيت شكست هاي بزرگ نظامي (كه در مورد ايران شامل حمله اسكندر، اعراب و مغول است) برخورد اين فرهنگ ها با شدت و حدت بيشتري صورت گرفت. از قول دكتر محمد رضا نيكفر مي نويسيد: «هويت هر فرهنگ حقيقت آن فرهنگ است. حقيقت هر فرهنگي اما آن مشكلي است كه با حقيقت دارد» و به جاي پرداختن به معناي اين جملات مبهم سراغ جملات ديگري مي رويد و مطلب پيشين را روشن نمي كنيد و بعد مي خواهيد نظريه طرح كنيد و مدل كلي رفتار تاريخي ايرانيان را از سه هزار سال پيش تاكنون به رخ خواننده بكشيد اما حاشا كه «شير بي يال و سر و اشكم كه ديد» اين چه مدلي است كه متغيرهايش معلوم نيست و محدوديت هايش ناقص و از قلم افتاده است؟

ابتدا سعي مي كنيد بحث هويت ايراني را در سايه ي تعابير امت و ملت پيش بريد و اصلاً معلوم نيست كه پس از يك صفحه بحث هاي پراكنده و بي ربط چگونه به اين نتيجه مي رسيد كه «تاريخ سياسي ايران تنها جنگ مشتي ارتش هاي قومي و قبيله اي بر سر رسيدن به فرمانروايي بوده است»، من اصلاً ترتيب مطالب و ربط آن ها را به هم نفهميدم و گرنه يكي يكي آن ها را مورد ارزيابي قرار مي دادم. آيا چون پيشينه امپراتوري داريم نمي توانيم ملت باشيم و مگر به جز چند مورد خاص كشوري در دنيا هست كه پيشينه ي امپراتوري نداشته باشد، يا اين كه مي گوييد ما مجموعه ي يك سري اقوام و قبايل بوده ايم، خوب البته كشورهاي ديگر هم در گذشته چنين ساختاري داشتند و بسياري از آنان هنوز هم شاهد اختلافاتي جزئي در اين حوزه هستند، آن چه كشورها را يكدست تر كرد تجزيه شدن بسياري از كشورهاي بزرگ و تبديل شدن آن ها به كشورهاي كوچكي بود كه هر كدامشان به اندازه استاني از ايران نيستند. به هر حال اين ساختار قومي در ايران امروز ناپديد شده است و مسائل قومي روز به روز كم اهميت تر مي شوند.
پيوسته از هرودت نقل قول مي كنيد كه مثلاً گفته است ايرانيان جمعي از اقوام بربر و وحشي بوده اند، چه خوب است بدانيد يونانيان همه اقوام غير خود را بربر مي خواندند مانند اعراب كه ديگر ملل را عجم (لال) مي گفتند، ثانياً يونانيان نقطه مقابل ايرانيان بودند و با يكديگر سرستيز و جنگ داشتند، از دشمن انتظار نمي رود نظري بهتر از اين ابراز كند. ثالثاً همين آقاي هرودت در كتاب تاريخش آن قدر از ايرانيان تعريف كرده كه انسان به حيرت مي افتد او واقعاً از جبهه ي دشمن بوده يا جاسوس پارسيان. چرا آن مطالب را ذكر نمي كنيد و فقط به سراغ نيمه خالي ليوان مي رويد؟ رابعاً مگر تنها مورخي كه تاريخ ايرانيان از خلال نوشته هايش پيداست هرودوت است. پلوتارك، گزنوفون و بسياري مورخان ديگر هستند كه از خلال آثار آنان مي توان امپراتوري هخامنشي و ساساني را شناخت. كاري كه شما مي كنيد استنباط و استنتاج نيست بلكه «ارزيابي شتابزده» اي از جنس كارهاي آل احمد است. آيا واقعاً «تاريخ سياسي ايران تنها جنگ مشتی از ارتش هاي قوم و قبيله اي بر سر رسيدن به فرمانروايي بوده است»؟ یعنی هیچ گونه تفکر یا طرح نظریه ای در مقوله ی سیاست در این مرز و بوم دیده نشده است. آيا ايده ي فره ي ايزدي و پادشاه فره مند جهت تشكيل يك حكومت مقتدر مركزي باد هوا بوده است؟ خيال مي كنيد مثلاً انديشه ي سياسي توماس هابز يا ولتر چه بوده است؟ بد نيست در اين زمينه مطالعه اي بكنيد. آيا نظرات خواجه نظام الملك در سياستنامه، انديشه هاي فارابي در مورد مدينه فاضله، انديشه سياسي باطينان و آن فرازهاي هوشمندانه حسن صباح، ناصر خسرو و ... تراوشات مغزهاي بيماراست؟ انديشه ي اصلاح طلبانه ي مانويان يا افكار انقلابي و بر انداز مزدكيان يا انديشه سياسي تشيع در زمان غيبت كبري يا طرح پادشاهي جديد ايران در دوره ي صفويه تحت لواي تشيع و بسياري انديشه هاي ديگر پشيزي ارزش ندارند؟
اگر ايرانيان مشتي اقوام حيوان صفت كاملاً و ناآشنا با مفهوم ايرانيت و مدنيت بودند پس چگونه حماسه ي درخشان شاهنامه ي فردوسي هزار سال پيش مكتوب مي شود و تمام سخن آن بر سر ايران است. نهضت شعوبي گري، خرمدينان، قيام استاد سيس، المقنع و ... چه مي شوند؟ مي پذيريم كه مفهوم ملت به معناي مدرن آن در ايران پيشينه اي حداكثر دويست ساله دارد و تجلي آن در انقلاب مشروطه بود اما تنزل دادن جمعيت ايرانيان به مشتي ارتش هاي قوم و قبيله اي بر سر رسيدن به فرمانروايي بايد با مداقه بيشتر و ذكر شواهد بيشتري صورت گيرد.
مي نويسيد: «در حقيقت اراده ملي به دليل وجود سد نيرومند و در عين حال منحط فرهنگي ايران در تمام طول تاريخ ناتوان از آن بود كه اين پروژه ي عظيم را به سرانجام برساند» و براي مدلل كردن اين نظر از داريوش شاه ها، نادر شاه ها و ... سخن مي گوييد و استبداد شرقي را به رخ خواننده مي كشيد اما نمي دانيد كه بحث «اراده ملي» و پروژه ي تشكيل دولت مدرن بحثي بود كه در جريان شكوفايي اروپا در عصر خرد و توسط انديشمنداني چون ژان ژاك روسو (1778-1712) طرح شد كه به انقلاب فرانسه در سال 1789 منتهي گشت و تاريخچه ي اين بحث از چند صد سال فراتر نمي رود و دليل ندارد ما انتظار داشته باشيم داريوش شاه در جهت تشكيل دولت مدرن مورد نظر شما تلاش كند. شما انتظار داريد مفهوم دولت مدرن و اراده ي ملي را در كل تاريخ ايران ساري و جاري بيينيد؟ خواست بچگانه ايست.
نوشته ايد: «انقلاب مشروطه به علت وجود ساختار بومي اقتصاد و سياست قومي قبيله اي در زير چتر استبداد شرقي نه تنها نتوانسته بود بسيح ملي به وجود آورد...» اما واقعيت اين نيست؛ انقلاب مشروطه به اين دليل نتوانست به نتايج فوق العاده اي برسد (نمي توان ناديده گرفت كه به نتايج خوبي رسيد) كه نظريه پردازان آن نتوانستند به درك جامع و درستي از مفاهيم جديد علوم اجتماعي و انديشه سياسي دست يابند و گرفتار برداشت هاي سطحي و بعضاً كاملاً غلطي از مفاهيم جديدي هم چون دموكراسي سكولاريسم و... شدند و البته اين جهل متأسفانه هنوز در بين ما رواج دارد.
مي نويسيد امروز يگانه ايدئولوژي طبقه حاكم اسلام ناب محمدي است، نزد پهلوي ها انديشه تمدن بزرگ بود و نزد هخامنشيان فره ايزدي. آيا اكنون جهموري اسلامي ايران اساسش تنها بر ايدئولوژي اسلام ناب محمدي است؟ آيا جز اين است كه اگر دخالت هاي طرفداران ايدئولوژي زده امثال شريعتي، آل احمد و... نباشد بنياد اين نظام انديشه اي فقهي است و ريشه در نظريه ي ولايت فقيه دارد.
به هر حال شما پس از طرح مطالبي پراكنده و بي ربط به اين نتيجه مي رسيد كه بنيان هاي منحط فرهنگ ايران را بر شمرده ايد و به سراغ ارائه ي مدل هويت تاريخي و فرهنگي ما مي رويد، با ايران باستان آغاز مي كنيد، مطالبي را از تاريخ هرودوت دستچين مي كنيد و چيزهاي عجيبي مي نويسيد كه انسان فكور را به حيرت مي اندازيد و اين برداشت هاي سطحي را به «تحقيقات گسترده اي كه درباره ايران به عمل آمده و منابع آن ها را جلوتر ذكر خواهيم كرد» نسبت مي دهيد و البته كه اس و شالوده ي بحثتان بر پايه ي نوشتاري از خانمي به نام پروفسور زرشناس است. بايد بدانيد كه نظرات هركس كه دكترا داشته باشد را نبايد چشم و گوش بسته پذيرفت و شما بايد با تحقيقي همه جانبه و با در نظر گرفتن منابع گوناگون به يك جمع بندي معقول برسيد. متأسفانه بنده باز هم نفهميدم كه شما چگونه از نظرات عمدتاً بي ضرر خانم دكتر به نتايجي كاملاً بي ربط با افكار ايشان رسيديد (البته شايد اين قضيه مربوط به هرمنوتيك باشد). به هر حال اگر شما از پروفسور زرشناس در جهت تخريب ايران باستان نام مي بريد من هم مي توانم از منابعي اسم ببرم كه مي نويسند ما در ايران باستان فضا نورد به كرات ديگر مي فرستاديم و نويسنده هايشان هم همگي دكتر باشند.
بيايد از متد علمي بهره بگيريم و جا براي اين گونه پندارها و گمانه زني هاي بي پايه باز نكنيم. مي پذيريم كه سنت شفاهي در ايران باستان نقش مهمي در حفظ مواريث اين خطه داشته است اما آيا عقل سليم مي پذيرد كه امپراتوري اي كه در عهد هخامنشيان بر نيمي از جهان حكومت ميكرد و در عهد ساسانيان تنها رقيبش امپراتوري رم بود و تاثير فرهنگي اش مرزهاي چين را درنورديده بود (به گونه اي كه شما در چين مي توانستيد مانوي پيدا كنيد) تنها پشتوانه ي نظري اش سنت شفاهي بود؟ هيچ كتاب و دفتر و دستكي نداشت؟ توجه شما را به نكته اي جلب مي كنم. آيا مي دانستيد كه بسياري از همين ديوان هاي شاعراني كه اكنون نامشان را به افتخار مي بريد، بسياري از آثار علمي و فلسفي، تاريخي و داستاني اي كه در همين صد سال اخير بازيابي شده و به چاپ رسيده است در كتابخانه هاي هندوستان پيدا شده اند و ما اكثر منابع مكتوب دوره ي اسلامي مان را هم در خارج از ايران يافته ايم. هجوم اسكندر، حمله اعراب، يورش مغولان، كتاب سوزي صفويان و تركتازي هاي بسياري از اقدام ديگر را فراموش نكنيم.
تازه مگر هنوز كه هنوز چاپ بسياري از كتاب هاي مربوط به همين صد سال پيش در اين مملکت قدغن نيست و اگر امكانات جديد جهاني نبود چه بسا بسياري از اين آثار از ميان مي رفتند. هنوز فراوانند كتبي كه در كتابخانه هاي شخصي و غير شخصي عراق و افغانستان و هندوستان و.... و حتي اسپانيا خاك مي خورند و منتظرند تا يكي بيايد و اين شاهكارها را شناسايي كند. متأسفانه عزم كافي براي انجام اين مهم هنوز فراهم نشده است. كتيبه هاي ايران باستان را به تمسخر گرفته ايد و همه را جعلي (!) خوانده ايد و منابعي هم كه به آن ها استفاده مي كنيد مختصر و ناكافيست. اين برخورد گستاخانه است و قابل بخشش نيست.
به هر حال شما به سراغ يونانيان مي رويد و از آثار عظيم و ادبي و فلسفي آن ها سخن مي گوييد. نظر شما را به واژه ي فلسفه جلب مي كنم كه يك لغت تركيبي است و به معناي «دوست داشتن خرد» است. نوشته شده است كه اولين كسي كه آن را به معناي امروزي اش به كار برد افلاطون بود. (اگر فيثاغورت را ناديده بگيريم). اما مي دانستيد ريشه ي قديم تر اين واژه همان «مزدايسنا» ي خودمان است كه ساخته زرتشت است و به معناي ستايش خرد است و در نقل و انتقالات فرهنگي ميان ايران و يونان نظر يونانيان را جلب كرد (ارجاعتان مي دهم به مقاله انگليسي «فلسفه» در دايره المعارف اينترنتي ويكي پديا). در سال 2005 ديكشنري فلسفي آكسفورد در بيان كرونولوژي وقايع فلسفي عمده ي دنيا نام زرتشت را در رديف دوم قرار داد. مي دانستيد كه فلسفه زرتشت چه غوغايي در جهان آن روزگار برانگيخت و چگونه پارسيان را به اقوي اقوام مبدل ساخت؟ انديشه ي خيروشر و تفكيك اين دو از هم انقلابي را در تاريخ بشر رقم زد (ارجاعتان مي دهم به كتاب تاريخ تمدن ويل دورانت، بخش پارسيان) به گونه اي كه فريدريش نیچه فيلسوف آلماني براي طرح نظريات خانمان براندازش به سراغ زرتشت مي رود و نام شاهكار فلسفي- ادبي اش را «چنين گفت زرتشت» مي گذارد. آيا ماني و مزدك مطرب و چنگي دوره گرد بودند كه شما به اين آساني از كنار نامشان عبور مي كنيد يا مرداني كه به عنوان مخالفين سياسي حكومت هاي وقتشان انديشه هاي نويني عرضه كردند و در اين راه به مبارزه پرداختند. اگر بخش «پارسيان» تاريخ فلسفه ويل دورانت را خوانده بوديد مي ديديد كه انوشيروان چنان شيفته ي فلسفه شده بود كه مي خواست پادشاهي را رها كند و مانند افلاطون و ارسطو (كه آثارشان را خوانده بود) خرقه ي فيلسوفي به تن كند. موارد بسيار است و من از آن ها در مي گذرم اما نكته ي ديگري كه در اين بحث يونان جاي ذكر دارد اين است كه اساساً مگر يونان به معناي غرب است؟ مگر همين يونان نبود كه در قرن بيستم گرفتار استبداد سرهنگ ها شد در حاليكه اين همه پيشينه ي فلسفي داشت؟ واقعيت آن است كه يونان سرزمين كوچكي بود كه به علت وسعت و جمعيت كمش محل مناسبي براي طرح و حتي آزمايش ديدگاه هاي سياسي گوناگون بود طوري كه حتي دموكراسی مستقيم در آن مورد اجرا قرار گرفت. اين سرزمين پس از پايان عمر طلايي اش رو به انحطاط نهاد و معاصر با زمان ساسانيان ديگر يوناني نبود بلكه اين سرزمين كوچك در امپراتوري رم هضم شده بود. درست زماني كه قرون اروپا قرون وسطاي تاريك و جهل زده بود آثار يونانیان در حوزه ي تمدن مسلمين به جد مطرح شد و انديشمنداني چون الكندي، ابن سينا، فارابي، رازي، خيام، غزالي و ابن رشد با بهره گيري از آنان و انديشه هاي علمايي چون زرتشت، بودا، ماني، پلوتينوس و... به شرح و بسط آراي جديدي پرداختند واي كاش مي دانستيد كه اساساً اروپايي ها با مواريث يونان به واسطه ي ساسانيان و سپس تمدن مسلمين و از طريق بخش عرب نشين اسپانيا و به زبان عربي آشنايي يافتند و تازه آن گاه بود كه در پي اصل آثار افتادند. يونان امروز به تمام جهان تعلق دارد نه به اروپاي غربي يا مثلاً آمريكا كه خود فرزند اروپا است.
اما همه استنباطات ارزشمند جنابعالي را كه كنار بگذاريم مي رسيم به استنتاج عالي تان. نوشته ايد: «در حقيقت بهتر آن است كه اين گونه بگوييم: ايران، سرزميني است مطلقاً بي فرهنگ و بي هويت».
اين جاست كه مي گويند دروغگو فراموشكار باشد، شما كه تاكنون در مورد هويت و فرهنگ ايراني سخن مي گفتيد چگونه شد كه به اين نتيجه رسيديد كه ايراني اصلاً هويت و فرهنگي ندارد. پس اين همه مدت وقت ما را تلف مي كرديد؟ البته جالب است كه شما پس از طرح اين نظريه با نسيان موقت ديگري دوباره به سراغ هويت ايراني مي رويد. اي كاش در مورد مفهوم هويت بيشتر انديشيده بوديد. مي گوييد فرهنگ ايراني از ديگر فرهنگ ها هويت گرفته و هويتش مال خودش نبوده است. شما توجه نمي كنيد كه هويت مفهومي نسبي است و تنها با وجود «ديگري» است كه معنا پيدا مي كند. برخورد تمدن ها ناگزير بده بستان هاي فرهنگي تمدن ها را هم ايجاد خواهد كرد و هيچ چيز از اين تبادل فرخنده تر نيست. اين نه تنها عيب نيست بلكه از قوت ايرانيان است كه آغوشي باز به سمت فرهنگ هاي ديگر دارند.
بايد گفت كه بحث هاي شما ديگر فوق العاده خسته كننده شده است و اصلاً چنگي به دل نمي زند. حرف هاي بي سروته مي زنيد و مي گوييد ايرانيان به علت بي هويتي تاريخي شان تحت تاثير اعراب و مغول (!) و رابين هود و مادر فولاد زره و ام كلثوم قرار گرفته اند. اين بحث ها آن قدر سخيف است كه جاي هيچ گونه پاسخي ندارد.
آن چه در اروپاي غربي در طي چندين قرن و پس از فراز و نشيب هاي فراوان به آرامي جلوه نمود در واقع ادامه تلاش هاي انديشمندان تمدن اسلامي در قرون طلايي آن بود كه به دلايلي كه جاي بحث آن اينجا نيست در حوزه ي جغرافيايي خودشان به بن سبت رسيد و از طريق اسپانيا به ايتاليا منتقل شد و به رنسانس انجاميد و آن گاه با شكل گرفتن بن بست مشابهي به فرانسه و انگليس و آلمان منتقل شد. اين گونه نبود كه اروپاييان گرفتار فلسفه ي اسكولاستيك عصر ايمان ناگهان فرياد بكشند و انقلاب كبير فرانسه بكنند؛ و اين كه چرا جريان رشد و تعالي در اروپا اين چنين سرعت گرفت و كشورهايي هم چون ايران عقب ماندند بحثي است كه 150 سال است انديشمندان ايراني را به خود مشغول داشته است و شما تلاش مي كنيد كه به طرفه العيني به آن پاسخ دهيد و معلوم است كه جواب چه از آب در مي آيد. بد نيست نظري به آثاري كه توسط نويسندگاني چون ميرزا ملكم خان، ميرزا فتحعلي آخوندزاده، سيد احمد فرديد، جلال آل احمد، علي شريعتي، مرتضي مطهري، داريوش شايگان، سيد جواد طباطبايي و ... در اين باره نوشته شده است بياندازيد و دريابيد كه دم شير را لگد كرده ايد. اي كاش به جاي سنگ بزرگ برداشتن به يك زمينه ي كوچك و سودمند مي پرداختيد و به نتايج موثري دست مي يافتيد (مثلاً چگونه مي توان شرايطي فراهم كرد كه ميانگين نمرات دانشجويان دانشگاه علم و صنعت 0.5 نمره افزايش پيدا كند) اما حاشا كه سنگ بزرگ نشانه ي نزدن است. وقتي يك خانواده ي متمول ايتاليايي نام چند نسل از بچه هايشان را «سعدي» گذاشتند و اين شاعر را در اروپا با لقب «شاعر رنسانس» مي شناختند، وقتي طلاب اروپايي انديشه هاي ابن رشد را مي خواندند و دايره المعارف سي جلدي پزشكي رازي را به لاتين بر مي گرداندند، وقتي با جیرت با كتاب جغرافياي ياقوت حموي روبرو مي شدند و يا الملل و النحل شهرستاني را ورق مي زدند، از ساختار اداري و فن كشور داري هخامنشيان و ساسانيان بهره مي گرفتند و به ياد خيام شراب مي نوشيدند آيا مي توان گفت كه ايرانيان اساساً بي هويت و بي فرهنگ اند؟
به هر حال اين تضارب آرا و افكار را به فال نيك مي گيرم و اميدوارم دانشجويان جديد الورود دانشگاه علم و صنعت در طريق گفتگو و طرح آزادانه ي افكارشان گام بردارند و به اين ترتيب به مراتب بالاتري از خود آگاهي دست يابند. اميدوارم چراغ تلاش هاي نويسنده ي اين مقاله هم به اين زودي ها خاموش نشود و شاهد نوشتارهاي پربارتري از ايشان در آيند باشيم. نفس انديشيدن و نوشتن نيكوست و انشاء الله شاهد تدوام اين نهضت در دانشگاه باشيم.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر