با حضور دکتر صفرپور (عضو هیئت علمی دانشکده شیمی دانشگاه علم و صنعت ایران)
مقدمه
من برای ورود به بحث معرفت شناسی ابتدا با یک داستان شروع می کنم. داستان ساده ای که ممکن است همگی آن را شنیده باشید. در جنگلی، یک هزارپا وجود داشت که بسیار خوب می رقصید. و هنگامی که شروع به رقصیدن می کرد، همه ی حیوانات جنگل مسحور رقص او می شدند و لذت می بردند. در میان حیوانات جنگل، لاک پشتی وجود داشت که نسبت به هزارپا، حسادت می کرد و دوست داشت که به طریقی محبوبیت هزارپا را از بین ببرد. پس از نقشه کشیدن و فکر کردن، نامه ای به هزارپا می نویسد و در آن از هزارپا سوال می کند که: در هنگام رقصیدن، ابتدا پای یازدهم را تکان می دهی یا پای بیست و دوم؟ وقتی به سمت چپ حرکت می کنی، ابتدا پای هفتم ات را حرکت می دهی یا پای هشتم؟ و سوال هایی از این دست از هزارپا می پرسد. هزارپا با خواندن نامه و تعمق و تعقل در آن، سعی می کند تا به طریقی به این پرسش ها پاسخ بدهد. اتفاقی که نهایتاً در پایان خواندن آن نامه رخ می دهد، اینست که دیگر هیچ وقت قادر به رقصیدن نمی شود. زیرا فکر کرد. این داستان را از کتاب یوستین گوردر برگرفتم. کسانی که کتاب دنیای صوفی را خوانده باشند حتما با این داستان برخورد کرده اند. من یک داستان دیگر از کتاب زئیر پائولو کوئیلو نقل می کنم. کوئیلو در ایستگاهی منتظر رسید قطار بود. به علت تاخیر قطار، در ایستگاه شروع به گردش می کند و پس از تامل، متوجه دو ریل موازی راه آهن می شود. از متصدی سوال می کند که فاصله ی دو ریل قطار چقدر است؟ متصدی راه آهن پاسخ می دهد: صد و چهل و سه و نیم سانتی متر. این عدد برای کوئیلو بسیار عجیب بود. نه صد و چهل است و نه صد و پنچاه. کوئیلو پس از جستجوی فراوان متوجه می شود که در رُم قدیم، کالسکه ها با دو اسب حرکت می کردند و عرض کالسکه با متناسب با این دو اسب تنظیم می شدند. و طبیعتا کوچه ها نیز متناسب با این کالسکه ها درست می شدند. با معیارهای متناسب آن دوره، عرض این کالسکه ها همان صد و چهل و سه و نیم محاسبه می شدند. زمانی که تکنولوژی راه آهن به وجود می آید، متناسب با آن تفکر پیشین، فاصله ی ریل های قطار تنظیم می شود. کوئیلو در اینجا به نکته ی جالبی اشاره می کند، هنگامی که شاتل های فضایی را آماده می کنند تا پرواز کند، این شاتل ها می بایست از تونل هایی عبور کنند تا به ایستگاه برسند و طبیعتا عبور شاتل از این تونل ها باید به سهولت انجام شود. پس قطر شاتل ها و قطر تونل ها متناسب با هم تنظیم می شوند. وی نتیجه می گیرد که قطر شاتل هایی که ما در قرن بیستم به فضا می فرستیم، نه بر اساس محاسبات دقیق علمی قرن حاضر، بلکه بر اساس محاسبات و ملاحظات علمی بیست قرن پیش تنظیم می شوند.
چندی پیش یکی از دوستانم برای من نامه ای فرستاد و پرسیده بود که: اگر در موقعیتی باشی که بخواهی از میان سه نفر زیر یکی را به عنوان رهبر جهان انتخاب کنی، کدامیک را برمی گزینی؟ نفر اول کسی است که با رشوه خوارها و سیاست مداران حقه باز سر و کار دارد و در کنار همسر قانونی اش، دو معشوقه نیز دارد، مشروبات الکلی زیاد می خورد و با فالگیرها و رمال ها نیز زیاد سر و کار دارد. نفر دوم کسی است که تا به حال دو بار از سر کار اخراج شده است، فردی تنبل و بیکار است و مشروب و سیگار زیاد مصرف می کند. نفر سوم کسی است که از عالی ترین فرد کشور، نشان لیاقت گرفته است، مشروب نمی خورد و فرد پرکار و فعالی است و در پرونده ی زندگی اش هیچ لکه ی سیاهی وجود ندارد. من وقتی می خواستم انتخاب کنم، طبیعتاً نفر سوم را انتخاب کردم. و فکر می کنم اکثر افراد نیز همین نفر سوم را انتخاب کنند. اما هنگامی که جواب این سوال را نگاه کردم، دیدم که نفر اول روزولت بود، نفر دوم وینستون چرچیل و نفر سوم آدولف هیتلر بود. من یک جریان دیگری را هم اضافه می کنم و از آنجا بحث آشنایی با مفهوم معرفت شناسی را آغاز می کنم. یقینا همگی فیلم ماتریکس را دیده اید یا با جریان آن آشنا هستید. در این فیلم، شخصیت بسیار محکم، باهوش و توانمندی به نام مورفیوس وجود دارد که با نرم افزاری به نام اُراکِل سر و کار دارد. این نرم افزار بسیاری از اتفاقات را پیش بینی می کند و پیش بینی هایش نیز محقق می شوند. اما در یک روز بسیار حساس، پیش بینی ای که می کند محقق نمی شود. در واقع اُراکِل، مورفیوس را فریب داد. یعنی یک نرم افزار، یک انسان را فریب داده بود. داستان آخر نیز مربوط می شود به عصر روشنگری و همانطور که می دانید، دوران روشنگری، دوران خردورزی است. دورانی است که به ویژه در فرانسه فلاسفه ی زیادی ظهور می کنند، اصحاب دائره المعارف را تشکیل می دهند و تلاش می کنند به جای سنت های رایج مذهبی که از قرون وسطی برایشان به ارث رسیده بود، با استفاده از عقلانیت، مسائل و مشکلات اجتماعی، تکنولوژیک و همه چیز را حل کنند. عقلانیت در تکنولوژی و علم بسیار خوب جواب داده است. با دقیق ترین محاسبات می توانیم بسیاری از پدیده های مربوط به طبیعت را پیش بینی کنیم. اما در مورد علوم اجتماعی می خواستند تلاش کنند، تا عقلانیت را جایگزین سنت های رایج مذهبی و غیرمذهبی کنند و بر اساس عقلانیت، یک مهندسی اجتماعی برقرار کنند و دنیایی بسازند که بهشتِ روی زمین باشد و عدالت، آزادی و سایر ارزش های مثبت را در خود داشته باشد. نتیجه ی چنین کاری را برای اولین بار در انتهای قرن هجدهم مشاهده کردند. یعنی انقلاب کبیر فرانسه و سپس فجایع وحشتناکی که به دنبال خود آورد و به ناپلئون منتهی شد. این فرآیند عقلانیت ادامه پیدا می کند تا به جنگ جهانی اول می رسد و پس از آن جنگ جهانی دوم که رقمی نزدیک به پنجاه ملیون نفر، تلفات این دو جنگ بود که در تاریخ بشریت بی سابقه بوده است. فلاسفه به تدریج سوالی را که از انقلاب فرانسه تا جنگ جهانی دوم از خود می پرسیدند این بود که: عقل در همه جا به خوبی جواب می داد. یعنی تلاش کردیم با استفاده از عقل و بدون دخالت احساسات و عواطفِ گمراه کنند، دنیا را تبدیل به بهشت کنیم؛ اما کجای کار اشتباه بود؟
توسعه چیست؟
امیدوارم تا پایان جلسه ارتباط بین این داستان ها و مقاصد آنها روشن شود. در اینجا وارد بحث توسعه می شوم و روشن می کنم که چگونه با بحث معرفت شناسی ارتباط دارد. برای توسعه، تعریف های زیادی ارائه می شود، اما آنچه که من در در جایی از تعریف توسعه دیدم و برایم بسیار جذاب و کارآمد بود بیان می کنم. در تعریف توسعه: در هر نظام اجتماعی، یک نقطه ی آغاز وجود دارد و یک نقطه ی پایان که همان هدف است. ما می خواهیم از نقطه ی ابتدا به نقطه ی پایان برسیم. دگرگونیِ هدفداری که اتفاق می افتد و می خواهد ما را به نقطه ی پایانی برساند، هدف می نامیم. بنابراین، دگرگونی ای که ما در انتظارش هستیم باید هدفدار باشد. اما دگرگونی هدفدار یک شرط بسیار مهمی دارد که اگر به آن توجه نکنیم ممکن است ما را به ناکجاآباد برساند. و این شرطِ بسیار مهم، به چرخه ی فرهنگی یک جامعه برمی گردد. که اگر شناخته نشود، به جای آنکه جامعه و نظام اجتماعی را به هدف برساند، آن را به جای پیش بینی نشده ای می رساند. دو مثال در رابطه با جامعه ی خودمان می آورم تا ببینیم وقتی چرخه ی فرهنگی در نظام ما نادیده گرفته می شود، چه اثرات ناگواری به دنبال دارد. در دوران حکومت رضا شاه، یعنی ابتدای قرن شمسی فعلی، وی تلاش کرد تا به زور چادر و حجاب را از سر زنان بکشد. مثلا اگر زنی در خیابان با چادر حاضر می شد، به زور آن را از سر وی برمی داشتند. زنان کارمندان و مستمری بگیران دولت الزاماً باید کشف حجاب می کردند و مثلاً به جای چادر، کلاه هایی می گذاستند تا حجاب نسبی خود را حفظ کنند. این کار، تنش ها و درگیری های زیادی را به وجود آورد. به اعتقاد من، جواب این قضیه را در سال شصت گرفتیم. زیرا کسانی که بدعت گذار این کار بودند، بدون آنکه متوجه چرخه ی فرهنگی مردم ایران باشند، اقدام به این کار کردند. ما واکنش چنین عملی را در دهه ی شصت می بینیم. یا مثلا در دهه ی چهل، یعنی دوران انقلاب سفیدِ شاه، صرف نظر از اهداف و ارزش های مورد نظر وی، تلاش می کند تا نظام فئودالی را در ایران از بین ببرد. این برنامه به صورت آنی و باشدت انجام گرفت و کلمه ی انقلاب نیز از همین جا به آن نسبت داده شد. نتیجه ی چنین فرآیندی از بین رفتن کشاورزی در ایران شد. زیرا به چرخه ی فرهنگی هیچ توجهی نکردند. این چرخه ی فرهنگی بسیار پیچیده عمل می کند. ممکن است شروع یک فرآیند دست ما باشد، اما پایان آن در کنترل ما نیست. مگر آنکه واقعاً بدانیم که چه کاری را بر روی چه چیزی انجام می دهیم. بنابراین برای آنکه بتوانیم به توسه دست پیدا کنیم، می بایست این چرخه ی فرهنگی را بشناسیم و به چند نکته توجه کنیم: یکی درک شرایط تاریخی است. یعنی ببینیم گذشته ی تاریخی این جامعه ای که درصدد تغییر و توسعه ی آن هستیم، چه بوده است؟ دیگری وضعیت جغرافیایی است. برای درک شرایط جغرافیایی مثالی می زنم: کسانی که به شمال و جنوب کشور مسافرت کرده باشند، یقیناً با تفاوت مناسبات میان مردان و زنان این دو خطه آشنا هستند. در شمال کشور، زن و مرد و پسر و دختر، همگی در کنار هم در شالیزار کار می کنند و حتی خانه ها مرز فیزیکی مشخصی مثل دیوار ندارد و اغلب پرچین است. فرض کنید ما بخواهیم قانونی را در کل ایران جهت تنظیم مناسبات میان مردان و زنان، بدون توجه به شرایط جغرافیایی وضع کنیم. به نظرم اتفاقی که رخ خواهد داد برای همه روشن باشد. مورد بعد درک سامانه ها یا سیستم باورهای مردم است. یعنی اگر بخواهیم تحولی را در ایران به وجود بیاوریم، باید متوجه باشیم که ارزش های پایدارِ ایران و مردمی که با آن سر و کار داریم، از سه چشمه تغذیه می کنند: یکی ایران باستان، یکی اسلام و دیگری که در چند قرن اخیر رخ داده، مغرب زمین است. مجموعه ی این سه عامل، در طی قرن ها به نحوی عمل کرده است که مجموعه ای از باورها را به وجود آورده که امروز به سیستم باورِ این مردم تبدیل شده. برای تغییر و تحول، باید این باورها را بشناسیم. آخرین موردی که مربوط به شناخت چرخه ی فرهنگی است، نگاه نقادانه به سامانه ی باورهای مردم و کشف ارتباط این سامانه ی باورها با شرایط روان شناختی، جامعه شناختی و جغرافیایی این مردم است. نگاه نقادانه که می گویم، لزوماً بحث منفی نقد نیست؛ بلکه نقدِ مثبت هم می تواند باشد. یعنی این مساله چه نکات مثبت و منفی ای با هم دارد؟ به نظر من، این مورد- که مهمترین عنصر در شناخت چرخه ی فرهنگی ما است- کار معرفت شناسی یا همان شناخت شناسی است. من مطالب مطرح شده را جمع بندی می کنم و بحث را بر روی معرفت شناسی متمرکز می کنم. پس ما برای رفتن از نقطه ی آغاز به نقطه ی پایان، می بایست چرخه ی فرهنگی را به درستی بشناسیم. و برای شناخت این چرخه باید عواملی را در نظر بگیریم که مهمترینِ آن نگاه نقادانه است.
معرفت شناسی چیست؟
تجربه نشان داده است که نگاه نقادانه به راحتی به وجود نمی آید. یعنی به اعتقاد من، نگاه نقادانه از پیچیده ترین شاخه های دانش بشری است که از زمان افلاطون تا به امروز ادامه دارد. من اعتقاد دارم که هیچ مساله ای به این اندازه در تاریخ علم و دانش قدمت و اهمیت نداشته است. اعتقاد دارم که ممکن نیست جامعه ای قدم از قدم بردارد، مگر آنکه این شاخه از دانش در آن رشد کرده باشد. برای آنکه مساله را باز کنم، باید ببینیم که در چند قرن اخیر چه اتفاقی رخ داده است: شناخت شناسی از زمان افلاطون آغاز می شود و به مفهوم نوین آن به دکارت و جان لاک می رسد. یعنی دو فیلسوف معاصر ملاصدرا. دکارت، خردگرایی(rationality) را ترویج می دهد و می گوید که ذهن ما منبع سرمدی و ازلی و پایان ناپذیر تمام حقایق هستی است که خداوند در انسان قرار داده و ذهن اگر منطقاً درست فکر کند می تواند به تمام حقایق زندگی و جهان دست پیدا کند. از آن طرف، تجربه گرایان مثل جان لاک قرار دارند. می گوید که ذهن در بدو تولد مانند یک لوح سفید است که تجربه این لوح سفید را حکاکی میکند و هیچ چیزی قبل از آن وجود ندارد. این اندیشه ها از قرون شانزدهم و هفدهم شروع می شوند و تا به امروز ادامه پیدا می کنند. این افراد معاصر با ملاصدرا بودند. یعنی آخرین تولید کننده ی فکر، آخرین سنت گذار و آخرین فیلسوف جدی ای که در ایران بقیه را تحت تاثیر قرار داد. در حالیکه در اروپا، حرکت فکر و اندیشه تازه شروع شده بود. یعنی ما شروع می کنیم به خوابیدن و اروپاییان تازه شروع به کار می کنند. ما وقتی که از دکارت و لاک شروع می کنیم، پس از آنها صدها متفکر و فیلسوف بزرگ دیگری می بینیم که هر یک سنت و سیستم جدیدی را پایه گذاری کردند. مثل اسپینوزا، روسو، کانت، هگل، نیچه، هایدگر، کرکگارد و... در فلسفه ی علم حلقه ی وین تشکیل می شود که اساساً کل نظام تفکر و دانش بشری را متحول می کند. حتی پس از آن، اندیشه های حلقه وین کنار گذاشته می شوند و نظریه ی ابطال گرایی مطرح می شود و در نهایت پارادایم های کُن و بعد هم نظریات دیگر به وجود می آیند. در فاصله ی سه یا چهار قرن در اروپا، آنقدر فکر و اندیشه مطرح می شود که حتی به خاطر سپردن نام آنها ممکن نیست. چهار قرنی که در ایران هیچ فیلسوف و اندیشه ای رشد نمی کند. سپس می رسیم به قرن بیستم و عصر ارتباطات. در این هنگام همه ی این وسایل ارتباطی و خیل عظیمی از کتب ها و ترجمه ای مفید وارد ایران می شود. اما مشکل اساسی ای که وجود دارد اینست که زیرساخت های فلسفی و فکری این کتاب ها، همراه آن نمی آید. مثل بقیه محصولات تکنولوژیکی که وارد کشور می شوند.
در رابطه با همین سمینار من از یکی از دوستانم خواسته بودم تا در ذیل کلمه ی Epistemology و Development در اینترنت به جسنجو بپردازد. نتیجه ی این جستجو، یک ملیون و پانصدهزار سایت بود. همچنین در سایت های فارسی ذیل توسعه+شناخت شناسی جستجو کردیم. تعداد سایت های گزارش شده در گوگل، پانصد عدد بود. همان زمان تعداد سایت های فارسی در رابطه با فال قهوه را نیز جستجو کردیم. صد و بیست هزار سایت دیده شد. به نظر من همین ارقام بیانگر همه ی نکات مهم هستند.
معرفت شناسی یا شناخت شناسی چیست؟ معرفت شناسی، یک معرفت درجه دوم است که از بالا به یک شاخه ی معین از دانش بشری نگاه می کند. معرفت شناسی خود به شاخه های مختلفی تقسیم می شود: فلسفه علم، فلسفه علوم اجتماعی، فلسفه دین، فلسفه اخلاق و... . هر کدام از این شاخه های دانش بشری باید یک دوره ی تاریخی را پشت سر بگذارند و نظریه های متعارض مطرح شوند تا بحث شناخت شناسی در آن حوزه گشوده شود. پس شناخت شناسی فارغ از ارزش داوری های رایج در همان شاخه ی علمی، نگاهی کلی به آن شاخه از دانش می کند و در این مطالعه ای که از بالا می شود، عناصر بسیار جدی ای مورد بررسی قرار می گیرند و نقادی از بالا انجام می شود. نقدی که در آن مهم نیست کدام نظریه درست یا غلط می گوید، بلکه مهم آنست که لوازم و تبعات هر نظریه و سازگاری درونی و منطقی هر نظریه مورد بررسی قرار بگیرد.
عناصر اساسی ای را که در معرفت شناسی و مولفه هایی که مورد مطالعه قرار می گیرند را به طور اجمالی بیان می کنم:
مثلا فرض کنید می خواهیم درباره ی فلسفه ی علم فیزیک، شناخت شناسی کنیم. اولین کاری که در شناخت شناسی انجام می شود، اینست که روش پژوهشی در آن شاخه از دانش مورد مطالعه قرار می گیرد. می پرسیم چه روشی؟ آیا روش تجربی؟ به وسیله ی چه ابزاری؟ این ابزار از چه چیزی ساخته شده؟ و اعتبار این ابزار از کجا تامین و تایید می شود؟ مورد بعدی، بررسی ساخت منطقی و غیرمنطقی استدلال های دانشمندان است. همواره گمان می کنیم که مثلا یک دانشمند فیزیک، با نگاهی کاملا منطقی و ریاضی، پشت میز می نشیند و کارش را انجام می دهد. اما واقعیت آنست که شناخت شناسی آن را تایید نمی کند. شناخت شناسی شواهد قدرتمندی را عرضه می کند- هم به لحلظ تاریخی وهم به لحاظ استدلالی- که وقتی نظریه ای در شرف تکوین است، گرایش های زیبایی شناسانه ای که جنبه ی منطقی ندارند، در پذیرش یا رد این نظریه بسیار دخیل است. مثلاً گمان می بریم که گالیله برای نظریاتش استدلال های محکم و قاطعی داشت. در حالیکه شناخت شناسی این را تایید نمی کند. یعنی تاریخ علم فیزیک می گوید که اتفاقاً در زمان گالیله، شواهد و آزمایش های علمی نشان می دادند که نظریه ی گالیله درست نیست. و فقط چند دانشمندِ محدود بودند که نظریات گالیله را تایید می کردند. این مساله برای کپرنیک نیز رخ می دهد. بعد از آن ریاضی دانان به این مساله علاقه مند می شوند. دلیل آن هم زیبایی و ساختِ زیبای این نظریات است. نه به خاطر آنکه ادله ی تجربی آن را تایید می کند. نکته ی دوم در باره ی ساخت منطقی و غیر منطقی در اینجاست که مثلا میرچا ایلیاده در بحث فلسفه ی دین مطرح می کند که: وقتی ما می خواهیم به عنوان یک پژوهشگر دینی، یک دین را مورد مطالعه قرار بدهیم، بسیار مهم است که آیا من به آن دین مورد بررسی اعتقاد دارم یا نه؟ مثلاً وقتی یک مسلمان بخواهد مناسک اسلام را مورد بررسی قرار دهد، نتیجه ی تحقیقاتش به احتمال قریب به یقین با نتیجه ی تحقیقات کسی که به اسلام اعتقاد ندارد، متفاوت است. زیرا یک مسلمان در مناسک اسلامی، تجربه ی احساس امر قدسی را دارد. می بینیم که دلایل منطقی هم پشت این قضیه وجود ندارد. بلکه کاملاً احساسی است. داستان هزارپا که در ابتدای جلسه به آن مطرح کردم، به همین قسمت برمی گردد: یعنی ما موجوداتی نیستیم که یک ساخت کاملاً منطقی دقیق بر ما حاکم باشد، مثلاً یک نامه باعث شد که هزارپای ما دیگر نتواند برقصد. زیرا تا پیش از این با احساسش می رقصید و واقعیتی بود که در جنگل تجربه می شد. اما لاک پشت این مساله را از حوزه ی احساس بیرون می آورد و وارد حوزه ی منطق می کند که اصلا ارتباطی با حس رقص ندارد. مورد سومی که معرفت شناسی به آن می پردازد، کشف و بررسی گزاره های تحقیق نشده و پیش فرض های موجود در آموزه هاست. مثلا حتی در علم فیزیک بسیاری از گزاره ها و پیش فرض های تحقیق نشده وجود دارد که حتی امکان تحقیق آنها وجود ندارد. ما از کنار این موارد به سادگی عبور می کنیم. مثلا یکی از ایرادهایی که می توان به کار گالیله وارد کرد اینست که شما از کجا مطمئن هستید که وقتی از دریچه ی تلسکوپ به جهان نگاه می کنید، این وسیله اطلاعات بصری ما را تغییر نمی دهد؟ نه حتی گالیله بلکه ما هم امروز نمی توانیم به این سوال جواب دهیم. هیچ راهی برای اثبات آن وجود ندارد. پیش فرض ما اینست که تلسکوپ اطلاعات را دستکاری نمی کند. یکی از کارهایی که معرفت شناسی انجام می دهد، شناخت و کشف این گونه گزاره هاست. در بحث مورفیوس و اُراکِل هم که مطرح کردم، همین اتفاق می افتد. اُراکل به عنوان یک ماشین دقیقاً می داند که مورفیوس چگونه فکر می کند. بنابراین تصمیم می گیرد که با استفاده از همین مساله وی را فریب دهد و موفق هم می شود. اُراکِل این را می دانست که انسان ها به افرادی که قادرند امر خارق عادت انجام بدهند یا آینده را پیش بینی کنند، اعتماد می کنند. با استفاده از همین گزاره ی تحقیق نشده است که می تواند مورفیوس را فریب بدهد. مورد چهارم بررسی ارتباط میان ساخت اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و جغرافیایی با ساخت آموزه های ارائه شده است. در حوزه ی فیزیک، که گل سرسبد علوم به لحاظ سازگاری و تجربه است، معرفت شناسی نشان می دهد که ساخت فرهنگی، سیاسی و اجتماعی نظریه پردازان علم فیزیک، بر روی ساخت نظریه های آنان تاثیر عمیقی گذاشته است. چه بسا اگر نیوتن در فضای فرهنگی و اجتماعی دیگری زندگی می کرد، ساختِ نظریه ی فیزیک نیوتنی به گونه ی دیگری بود. شاید اصلا به وجود نمی آمد. تفاوت جالبی میان نیوتن و آنشتین وجود دارد. نیوتن هنگامی که دستگاه علمی خود را عرضه کرد، ادعا کرد قوانین بنیادین طبیعت را کشف کرده است. اما آنشتین چیز دیگری می گوید: می گوید من نسبیت را خلق کردم؛ آن را کشف نکردم. می گوید که تخیل مهمتر از دانش است. هنگامی که در زندگی دانشمندان تحقیق می کنیم می بینیم آنچه که خلاقیت را به وجود می آورد، تخیل است، نه دانش. مورد دیگر بررسی ارتباط ویژگی های روان شناختی- جامعه شناختی و ویژگی های فرهنگی شخصی دانشمندان بین دانش مربوطه است. مثلا اگر کسی شخصیت محافظه کاری داشته باشد، در بیان ادعاهای علمی و شجاعت نظریه پردازی ضعیف خواهد بود. آخرین مورد، بررسی بنیادهای یک شاخه از علم است. مثلاً فکر می کنیم که جرم و انرژی و اندازه حرکت چیزهای از پیش موجودی بودند که نیوتن تنها آنها را به هم ارتباط داد. در حالیکه این مفاهیم اصلا وجود نداشتند. این مفاهیم زاییده ی ذهن نیوتن و زاییده ی ذهن جامعه ای بوده که نیوتن در آن زندگی می کرده.
جمع بندی
ما انسان ها مجبوریم که زندگی اجتماعی داشته باشیم. شرط زندگی اجتماعی، تعامل است. و این تعامل در جامعه ی توسعه یافته مبتنی بر تساهل و مداراست. با نگاه تساهل و مدارای معرفت شناسانه، دانشمندان فروتن می شوند. یعنی می گویند که من از دیدگاهی که به مساله می نگرم، به نتایجی می رسم که ممکن است فردی که از دیدگاهی دیگر به مساله بپردازد، نتیجه ی دیگری بگیرد. شاید حقیقت متکثری وجود داشته باشد و همگی بخشی از آن را می بینیم. ما برای آنکه چنین نگرشی را تجربه کنیم و بر این اساس بخواهیم به توسعه برسیم، ناگزیریم که از عقل استفاده کنیم. زیرا عقل تنها وسیله ی بین الاذهانی بین انسان هاست. بین الاذهانی به این معنی که ما تنها یک وسیله برای برقراری ارتباط با همدیگر داریم؛ و آن وسیله چیزی جز عقل نیست. تا به حال هیچ وسیله ی دیگری شناخته نشده. به گفته ی دکارت تنها چیزی که تمام انسان ها بدون استثنا معقتدند که دارای آن هستند، عقل است. حال آنکه معیارهای عقلانیت چیست، بحث شناخت شناسی است. و برای آنکه بتوانیم از عقل به صورت اساسی استفاد کنیم، ناگزیر از نقد آن هستیم. و این کار نیز بر عهده ی شناخت شناسی است. امکان ندارد که بدون معرفت شناسی یک جامعه ی عقلانی داشته باشیم که رو به توسعه حرکت کند.
این سمینار با همکاری کانون همیاری گفتار و اندیشه برگزار شد.
۱۳۸۶/۱۱/۲۳
سمینار نقش معرفت شناسی در توسعه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

مطلبي بسيار عالي بود من خيلي لذت بردم و استفاده كردم اميدوارم موفق باشيد
پاسخ دادنحذف